Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت دوم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 … با صدای مادرم نگاهم را از بازی ماهی ها برداشتم و سرم را بلند کردم:

_ زینب سادات! گلکم چرا لب حوض نشستی؟

سلام کردم و به شوخی گفتم:

_ مامان من شونزده سالم شده، دیگه وقتش نرسیده این ” ک ” تصغیر رو از آخر گلم برداری؟!

خندید و گفت:

_ یه ذره زاویه ی دیدت رو وسیع تر کن گلکم! این ” ک ” تحبیبه نه تصغیر!

بلند شدم و داخل خانه رفتم. به صورت قشنگش خیره شدم و به عادت هر روز گونه اش را بوسیدم. مامان معلم ادبیات دبیرستان بود. روز اول و سوم هفته مدرسه ی دانش می رفت و روز دوم و چهارم هفته مدرسه ی افقِ نو. پنج شنبه ها عصر هم کلاس تفسیر قرآن داشت! با اینکه توی خانه بند نمی شد ولی اکثرا جوری برنامه ریزی می کرد که قبل از بقیه خانه باشد!

خودم را روی مبل انداختم و پرسیدم:

_ ناهار چی داریم؟ خیلی گشنمه!

همین طور که پیش بندش را در میاورد گفت:

_ تا تو لباستو عوض کنی غذا رو کشیدم.

صدای زنگ آمد. مامان زیر لب گفت:

_ حتما سید محمد حسینه…

سید محمد حسین چهار سال از من بزرگ تر بود. سال اول دانشگاه بود و علوم سیاسی می خواند. مثل بابا قد بلند و چهار شانه بود و پوست برنزه و موهای خرمایی ِ خوش حالتی داشت. روی هم رفته آدم جذابی بود. ولی ظاهر من خیلی با او فرق داشت! من مثل مامان قدی متوسط داشتم و به قول خودش ریزه میزه بودم. پوستم سفید و موهایم لخت و طلایی بود. رنگ چشمانم به تبعیت از مامان، سبز بود. در نگاه اول هیچ کس باورش نمی شد من و سید محمد حسین خواهر و برادر باشیم! به طرف اتاقم رفتم. بر خلاف هر روز صبح که با عجله می رفتم مدرسه و اتاقم نامرتب می ماند امروز صبح سر فرصت تختم را جمع کرده بودم. به ظاهر مرتب اتاق بی اختیار لبخند زدم و زیر لب گفتم: کاش همیشه این جوری بودی! بعد از عوض کردن لباس و شستن دست و صورتم رفتم توی آشپزخانه. مثل هر روز صدای اعتراض مامان و شوخی های سید محمد حسین بلند بود…

_ نکن بچه… برو دستتو بشور!

_ سخت نگیر مامان! تمیزه… جمعه حموم بودم!

_ دست نزن به دیس برنج… برو لباستو عوض کن!

رفتم توی آشپزخانه و گفتم:

_ اینقدر مامانمو حرص نده سید! بیا برو بیرون…

_ علیک سلام فسقلی خانوم!

همیشه این جوری صدایم می کرد. جواب سلامش را دادم و پشت میز نشستم. زد به شانه ام و گفت:

_ چه خبرا؟

به صورتش نگاه کردم. چشم های مشکیش برق می زد. حس کردم با حالت خاصی سوال پرسیده… توی دلم گفتم: نکنه اون پسره رو دیده… ؟

اخم کردم و گفتم:

_ هیچی…

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

_ خب حالا چرا اخم می کنی؟!

قبل از اینکه چیزی بگویم از آشپزخانه بیرون رفت. بر خلاف خیلی از خواهر و برادرها من و سید محمد حسین رابطه خیلی خوبی داشتیم. با هم صمیمی بودیم و خیلی وقت ها مشکل همدیگر را حل می کردیم. صدای ِ باز شدن در آمد. مثل بچه های دو ساله با اشتیاق از جا پریدم و گفتم:

_ آخ جون… بابا اومد!

از آشپزخانه رفتم بیرون و با صدای بلند گفتم:

_ سلام بابا جونم! خسته نباشی!

نیشخند زدم و به بابا نگاه کردم. به قول مامان آدم وقتی بابا رو می دید انگار داشت سید محمد حسین را توی چند سال آینده نگاه می کرد! موهای روی شقیقه اش رو به سفیدی می رفت و چند تا خط روی پیشانی اش پنجاه سالگی را تثبیت می کرد. بابا مثل خیلی از مردهای جامعه کارمند دولت بود. وضع زندگی ما خیلی خوب نبود. در حد خودمان داشتیم و کنار همدیگر کمبودی حس نمی کردیم. زندگی آرام و خوبی داشتیم. آرام بود چون دغدغه هایمان مالی نبود. خوب بود چون همدیگر را دوست داشتیم.

بابا جواب لبخندم را داد و گفت:

_ چه خبر خارجی خانوم؟

به خاطر موهای طلایی و چشم های سبزم بابا بهم می گفت خارجی خانوم! از نوع گفتنش خوشم می آمد. گفتم:

_ خبرای خوب! گشنمونه منتظر شمائیم!

_ حالا ناهارتون چی هست؟

مامان همین طور که کیسه های خرید را از بابا می گرفت گفت:

_ خورش کرفس! مگه بوش نمیاد؟!

بابا با حالت خاصی گفت:

_ چرا… می خواستم امتحانت کنم ببینم اسم غذاها رو بلدی یا نه؟!

مامان خندید و به شوخی زد به بازوی بابا. گفت:

_ اگه می دونستم امروز اینقدر نمک خونت زده بالا کمتر نمک می ریختم توی غذا!

ده دقیقه ی بعد همه دور میز نشسته بودیم و غذا می خوردیم. ما برخلاف خیلی از خانواده ها سعی می کردیم موقع وعده های غذایی کنار هم باشیم. حتی اگر زمان ناهار خوردنمان می شد ساعت سه و چهار بعد از ظهر! البته همیشه برای همدیگر وقت داشتیم و من از این بابت خدا را شکر می کردم…

ادامه دارد …

نویسنده: سین ب آ

 

Check Also

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت سی و یکم )

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر تهدید من نه تنها روی ایمان هاشمی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *