Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت اول

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت اول

 بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

به صورتش نگاه کردم. چشمانش قرمز بود و نگاهش پُر از درد. بعد از مدت ها باز هم حس مشترکی داشتیم.

چه شد که به اینجا رسیدیم؟ چه کسی ما را به این مسیر هل داده بود؟ یعنی ما با پای خودمان آمدیم و در این مخمصه افتادیم؟

نه… این امکان نداشت. انگار عده ای از قبل برایمان نقشه کشیده بودند و به زور ما را در این راه پر پیچ و خم قرار دادند. با پای خودمان نیامده بودیم. خودمان نخواستیم…

دوباره احساس  درد، همه ی وجودم را پُر کرد. دلم می خواست سرم را روی شانه اش بگذارم و یک دل سیر گریه کنم. به پدر و مادرم فکر می کردم. به اینکه وقتی جنازه ام را ببینند چه حالی پیدا می کنند؟ از تصور گریه و بی قراریشان اشک توی چشمانم حلقه زد، من در این بازی فقط می خواستم از حقَم دفاع کنم. نه با کسی دشمنی داشتم و نه راضی به مرگ کسی بودم …

***

اولین باری که یاران را دیدم پنج سال پیش بود. درست سر خیابانی که انتهایش می رسید به مدرسه ام. آن موقع من شانزده سالم بود و یاران هم پسری هجده ساله بود. خوب یادم است که به خاطر قد بلندش توی دلم گفتم: چه نردبونه! بعد ریز ریز به فکرم خندیدم و از او دور شدم. فردای آن روز وقتی دوباره دیدمش به بقیه ی ویژگی هایش هم دقت کردم… موهای مشکی و آشفته ای داشت و من را یاد بازیگر محبوبم انداخت… ! صورتش هم رنگ پریده بود و خط شکسته ابرویش حالت خاصی به چهره اش بخشیده بود. قبل از اینکه به چشمانش نگاه کنم به خودم نهیب زدم: چه مرگته دختر؟!

از اینکه تا این حد به ظاهر پسری غریبه دقیق شده بودم خجالت کشیدم. به آسمان نگاه کردم و زیر لب گفتم: خدا جونم معذرت می خوام…

روزهای بعد هم دیدمش. کلی با خودم کلنجار رفتم تا دیگر نگاهش نکنم. و این شد که بالاخره یادم رفت وقتی به سر خیابان می رسم نگاهم را به طرف جایی که همیشه برای تاکسی انتظار می کشید بندازم. یک روز توی صف تاکسی ایستاده بودم که سایه ی کسی را پشت سرم حس کردم. سرم را کمی چرخاندم و آن موقع بود که برای اولین بار چشم تو چشم شدیم. نگاهم را به سرعت دزدیدم و سوار تاکسی شدم. او هم کنارم نشست. کیفم را طوری گذاشتم که بینمان قرار بگیرد. توقع داشتم مثل اکثر اوقات که به خاطر این کارم طعنه می شنوم، چیزی بگوید، ولی آرام گفت:

_ممنون.

توی دلم گفتم: چقدر با شعوره!

بعد بدون هیچ عکس العملی خودم را مشغول تماشای خیابان و مردم کردم. نمی دانستم اولین دفعه ای است که من را می بیند یا او هم مثل من قبلا …

با صدای زنگ موبایلش ناخودآگاه گوش هایم را تیز کردم. صدای خانومی که پشت تلفن صحبت می کرد را به وضوح شنیدم:

_ یاران جان! کجایی مامان؟

پیش خودم فکر کردم: یاران! چه اسم جالبی! و تمام طول مسیر را به خاص بودن اسمش فکر کردم… و باز هم حس  عذاب وجدان به خاطر فکر کردن به اسم پسر غریبه… !

نمی دانم چرا روزِ بعد، وقتی می خواستم از مدرسه به خانه برگردم ، تهِ تهِ دلم، همان جایی که همیشه انکارش می کنم یا شاید هم عادت کردم انکارش کنم، می خواستم که باز هم ببینمش… و همین هم شد! باز هم توی صف پشت سرم ایستاد و باز هم توی ماشین کنارم نشست. ولی این بار تفاوت کوچکی با دفعه قبل داشت. قبل سوار شدن سرش را به نشانه ی سلام کردن برایم تکان داد و من هم بی اختیار به همان شکل جوابش را دادم. آن لحظه احساس کردم چیزی ته دلم جا به جا شد… وقتی روز سوم هم به همین منوال گذشت تصمیم گرفتم دیرتر از مدرسه بیرون بیایم تا او برود و بعد من سوار تاکسی بشوم. نقشه ام موثر بود ولی فقط برای یک هفته… !

آن روز به محض اینکه سر خیابان رسیدم ، مثل کسایی که مدت ها انتظار کشیده باشد، از پشت درخت بیرون آمد و بی مقدمه گفت:

_ معذرت می خوام ولی دیگه نگران شده بودم!

آب دهانم را به زحمت قورت دادم. بی اختیار چادرم را جلوتر کشیدم و خیلی جدی گفتم:

_ دلیل نداره شما نگران من بشین!

می دانستم لرزش صدایم، هیجانم را لو داده! به صورتم نگاه می کرد. بی اختیار نگاهش کردم. چشمانش مشکی بود و مژه های بلندی داشت. تا به آن روز چشمان به این زیبایی ندیده بودم…نگاهم را به زمین دوختم و از کنارش رَد شدم. چه مرگم شده بود؟ خودم را نفرین کردم. اصلا نباید جوابش را می دادم. به خودم گفتم:

این روزنامه ها و مجلات صفحه حوادث رو که برای عمه شون نمی نویسن، برای امثال تو می نویسن که گول صدای دورَگه ی این پسرای دورو رو نخوری!شاید زود قضاوت کرده بودم! باید می پرسیدم نگران چی شده بود؟! شاید اصلا نگران من نشده بود!! من بدتر

حرف گذاشتم توی دهانش! وای خدایا… عجب حرف نابجایی زدم! به خانه که رسیدم تازه نفس راحتی کشیدم. تعقیبم نکرده بود ولی حس می کردم باید زودتر خودم را به خانه برسانم… ! در حیاط را که باز کردم آرامشم برگشت. به اطرف نگاهی انداختم وکنار حوض کوچک وسط حیاط نشستم. دستم را توی آب کردم. دو تا شکوفه از درخت گیلاس که شاخه هایش تا بالای حوض آمده بود روی آب افتاد. ماهی های قرمز سفره ی هفت سین که به طرز اعجاب انگیزی هنوز زنده مانده بودند توی آب دنبال هم می دویدند و بازی می کردند. حتما آن ها هم مثل من عاشق بهار بودند…

خانه ی ما در یکی از محله های مرکز شهر بود. از آن خانه هایی که در این دوره و زمانه کم پیدا می شود! از در که وارد می شدیم حیاط نُقلی و حوض وسطش به آدم حس تازگی می داد. دور تا دور حیاط درخت بود و گل و سبزه. دور حوض هم پر از شمعدانی بود. بابا به خانه های قدیمی خیلی علاقه داشت. برای همین حتی بعد از بازسازی هم، ساختمان وسط حیاط به شکل قدیم ماند…

ادامه دارد ….

نویسنده: سین ب آ

 

Check Also

معرفی کتاب” شارون و مادرشوهرم”

کتاب" شارون و مادرشوهرم"به نویسندگی سعاد امیری و ترجمه گیتی گرگانی که توسط انتشارات تهران …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *