Home > من و مطالعه > من و قصه > سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۷

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۷

 

نام: دیانا

نام خانوادگی: کاکاوندی

نام پدر: حبیب الله 

تاریخ تولد: ۲۲/۵/۱۳۴۸

محل تولد: لرستان. خرم آباد

تاریخ شهادت: ۲۳/۱۰/۱۳۶۵

محل شهادت: لرستان، خرم آباد

 

پارک کوچکی را در حیاط خانه­ اش درست کرده بود تا وقتی آخر هفته ­ها نوه­ هایش به روستا می­ آیند، از آن لذت ببرند. در روستا پارکی وجود نداشت. برای همین بچه ­ها با شوق و ذوق کنار نرده­های حیاط می‌ایستادند و وسایل بازی را تماشا می­ کردند. پیرمرد شخصیتی منزوی داشت و برای سکوت و تنهایی آنجا را انتخاب کرده بود. از شهر به روستا آمده بود تا بتواند در تنهایی و خلوت زندگی کند.

آن روز نوه­ هایش از شهر رسیدند و میان پارک مشغول بازی شدند. بچه ­های روستایی از پشت نرده ­ها با حسرت به آنها نگاه می­ کردند. دختر نزد پیرمرد آمد و گفت: پدرجان! امشب عید است. بگذارید در را باز کنم تا بچه­ های روستا برای بازی بیایند داخل. ثواب دارد.

پیرمرد با ناراحتی گفت: به هیچ وجه. اگر یکبار پایشان به اینجا باز شود، هر روز می­ خواهند بیایند. آن­وقت من با سرو صدای این همه بچه چه کنم؟ تازه،‌ آنها هیچ نسبتی با من ندارند و من از غریبه ­ها خوشم نمی‌آید.

دختر کنار پدر نشست و گفت: پدرجان! راستش من شما را درک می‌کنم، اما هفته پیش در روزنامه درباره دختر شهیدی نوشته بود که من با خواندن آن، نظرم عوض شد. برای همین دوست دارم شما هم این روزنامه را بخوانید.

سپس صفحه روزنامه را از میان کیفش بیرون آورد و مقابل پدر پیر خود قرار داد. پیرمرد عینکش را جابجا کرد و مشغول مطالعه شد.

دیانا فرزند آخر خانواده بود. از همان اوان کودکی بچه ­ای دوست داشتنی بود. چهار ساله بود که پدرش از دنیا رفت و مادر جوان دیانا، سرپرستی فرزندانش را به عهده گرفت.

دیانا از ابتدا دانش ­آموزی مومن، زرنگ و بااستعداد بود. از همان ابتدا قرآن را یاد گرفت. نمازش هرگز قضا نمی­شد. حجاب را همیشه رعایت می­ کرد. قلب رئوفی داشت. در مدرسه می ­ماند تا به دانش آموزانی که در درس ضعیف بودند، کمک کند. همیشه با خدا راز و نیاز می ­کرد. بعضی موقع ها کم غذا می­ خورد تا اضافه آن را داخل ظرفی کند و به مدرسه ببرد.

یک روز خواهر از او سؤال کرد که چرا این کار را می­کنی؟

جواب داد: آبجی یک محصل در مدرسه هست که وضع مالی ضعیفی دارند. غذا را به مدرسه می ­برم تا با هم بخوریم، طوری که ناراحت نشود.

خانم کارگری در خانه آنها کار می­ کرد که دختری به سن دیانا داشت. وقتی مادر برای دیانا لباسی می خرید، بعد از چند روز می دید، هنوز هم همان لباس کهنه را بر تن می­ کند. مادر می­گفت: دیانا! پس چرا لباسی را که خریدم، نمی پوشی؟

او جواب می­داد: آن را دادم به خانم کارگر تا برای دخترش مژگان ببرد. او هم یتیم است. گناه دارد.

وقتی که جنگ تحمیلی ایران و عراق شروع شد، فقط می­ گفت: ای کاش من پسر بودم و به جبهه می­ رفتم و شهید می­ شدم.

مادر می ­گفت: دیانا! من تو را به یتیمی و بدبختی بزرگ کرده ­ام.

دیانا جواب می­داد: مادر! مگر خون من از این همه جوان رنگین‌تر است؟

ساعاتی قبل از شهادتش به خواهر گفت: من خواب دیدم که خرم آباد بمباران شده. دو تا کبوتر سفید آمدند و دستهای مرا گرفتند و به طرف آسمان بردند.

ساعاتی بعد با وجود اصرار خانواده برای ماندن او در خانه، به مدرسه رفت. در همان لحظات بمباران هوایی صورت گرفت و دیانا به مقامی که لایقش بود، رسید.

هنگام گریه خواهرش در بیمارستان، مادر با قلبی که نگاه آسمانی دیانا آرام‌اش کرده بود، به اطرافیان گفت: این‌قدر بی­ تابی نکنید. خودش این راه را دوست داشته. شهادت آرزویش بود.

 

پیرمرد به نرده ­ها خیره مانده بود. با خود گفت: اگر الان این در را باز کنم، باید هرروز آن را باز بگذارم. خدایا ظرفیت تحمل سر و صدای این بچه­ ها را به من بده.

 

 

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۶

مادر اصرار کرد که بیرون نرود. حتی به دنبالش تا مسیری دوید. اما سهام در دنیای دیگری سیر می­ کرد؛ چیزی جز هدف در مقابل چشمانش جاری نبود. ظرفها را زمین گذاشت و انگشت دست خود را به نشانه پیروزی بالا آورد. در یک لحظه از مقابل دیدگان مادر دور شد...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *