Home > من و مطالعه > من و قصه > سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۶

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۶

 

نام: سهام

نام خانوادگی: خیام

تاریخ تولد: ۵/۱۱/۱۳۴۷

محل تولد: هویزه

تاریخ شهادت:۵/۱۱/۱۳۵۹

محل شهادت: هویزه

 

جوان با بی­حوصلگی به دوستش گفت: حرفهای این استاد، واقعاً اعصاب مرا به هم می­ ریزد. او یک ضد انقلاب به تمام معناست.

دوستش جواب داد: من هیچ وقت شاگرد او نبودم. در موردش زیاد شنیده­ ام،‌ اما خودم تا به حال حرفهایش را گوش نکرده­ ام، اما اگر این طور است که تو می­ گویی، پس چرا با او درس گرفتی؟!

جوان گفت: من ترم آخرم. تنها کلاسی که این ترم از این درس ارائه می ­شد، همین بود. من حق انتخاب نداشتم.

هر دو روی نیمکت فضای سبز دانشکده نشستند و به روبرو خیره شدند.

جوان متفکرانه گفت: حتی از ما کار تحقیقی خواسته، ولی می­دانم که معیار نمره­اش مطابقت مطلب ما با دیدگاه اوست. من واقعاً گرفتار مشکل سختی هستم.

دوستش گفت: پس فقط یک راه برایت مانده و آن، اینکه مقابلش بایستی و جواب اندیشه ­های کج او را بدهی! این رسالت توست. تا آنکه مبادا به خاطر حرفهای او دانشجویان ناآگاه و تازه کاری مسیر زندگی خود را تغییر دهند و …

حرف دوستش را برید و با لحنی عتاب­ آمیز گفت: چه حرفهایی می­ زنی تو؟ من ترم آخرم. ایستادن مقابل این استاد یعنی جاماندن از نمره این درس. البته اگر اجازه بدهد دوره کلاسش را ادامه دهم!

دوست جوان نفس عمیقی کشید و آرام گفت: چقدر دوریم. ما کجا و آنها کجا؟! روزگاری نه چندان دور،‌ در همین آب و خاک، بودند کسانی که با شجاعت تمام از هیچ چیزی حتی جان خود در برابر احیای حق دریغ نکردند. راستی تو نام سهام خیام را شنیده­ ای؟

جوان با مکثی کوتاه سر تکان داد. دوستش در ادامه گفت: می­ دانستم که نمی­شناسی. که اگر می­ شناختی قطعاً نگاهت به زندگی تغییر می‌کرد.

سهام از آغاز زندگی کوتاهش، دختری باهوش و زرنگ بود. گشاده رو بود و خوش خلق. رعایت ادب و احترام در شخصیتش تثبیت شده بود. نسبت به مسائل داخل و خارج کشور، احساس مسئولیت می­ کرد.

کنجکاوی او را شیفته دانستن قرار داده بود. در دلش عشق به وطن موج می­زد.

دوره ابتدایی را در مدرسه حضرت زینب(س) به پایان رساند. سال اول راهنمایی بود که با آغاز جنگ تحمیلی و اشغال شهر هویزه درهای مدرسه ­اش بسته شد.

روز شهادت، وقتی مادر، او و دیگر بچه­ هایش را به پناهگاه برد، سهام آرام و قرار نداشت.

رو به مادر گفت: اگر تمام درها را ببندید، من آرام نمی­ گیرم. من باید بیرون بروم و از شهر خود در مقابل بعثیان دفاع کنم؛ مگر فقط مردها می­توانند از میهن دفاع کنند؟ من هم می­ توانم، پس باید دفاع کنم.

ناگاه تصمیم بزرگی گرفت. لباسهایش را عوض کرد تا کسی او را نشناسد. بعد به بهانه‌ی قطعی آب و شستن ظرفها به طرف رودخانه حرکت کرد. مادر اصرار کرد که بیرون نرود. حتی به دنبالش تا مسیری دوید. اما سهام در دنیای دیگری سیر می­ کرد؛ چیزی جز هدف در مقابل چشمانش جاری نبود.

ظرفها را زمین گذاشت و انگشت دست خود را به نشانه پیروزی بالا آورد. در یک لحظه از مقابل دیدگان مادر دور شد. وقتی به دشمن رسید، تنها سلاحی که با خود داشت، شعار بر ضد دشمن میهنش بود. دشمنی که در مقابل او قرار داشت. در ابتدا بعثیان او را کودکی بیش نشمردند. کودکی که نمی­ تواند کاری از پیش ببرد؛ برای همین به او توجهی نکردند. سهام دامن خود را پر از سنگ ریزه کرد و به سمت دشمن نشانه گرفت.

سنگها را با چنان انزجاری به سوی بعثیان پرتاب کرد تا خشم مزدوران را برافروخت.

کار به جایی رسید که دشمن از او به وحشت افتاد. دستور تیراندازی به سوی او اثباتی برای ترس و زبونی بعثیان بود.

تیرهایی که در جان سهام نشسته­ بود، او را به آسمان بی‌کران شهادت پیوند داد.

 

جوان زیر لب تکرار کرد: سهام… سهام…

دوستش گفت: هنوز برای درک او دیر نیست. فقط کافی است باور کنی که شجاعت در هر روح کوچک و بزرگی می­تواند حلول کند. کافی ­است خودمان بخواهیم و اراده کنیم. جوان به چشمان دوستش خیره شد و گفت: منابعی را به من معرفی کن که بتوانم جواب استدلال‌های استاد را بدهم.

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۷

ساعاتی قبل از شهادتش به خواهر گفت: من خواب دیدم که خرم آباد بمباران شده. دو تا کبوتر سفید آمدند و دستهای مرا گرفتند و به طرف آسمان بردند. ساعاتی بعد با وجود اصرار خانواده برای ماندن او در خانه، به مدرسه رفت...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *