Home > من و مطالعه > من و قصه > سبک زندگی زنان شهیده- قسمت ۳

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت ۳

 

نام: نوشین

نام خانوادگی: امیدی

تاریخ تولد:۱/۹/۱۳۴۱

محل تولد: نهاوند

تاریخ شهادت: ۷/۴/۱۳۶۰

محل شهادت: نهاوند

نحوه شهادت: حوادث مربوط به جنگ تحمیلی

جهیزیه دختر تقریباً کامل بود. چند تن از زنان فامیل برای نظر دادن به خانه عروس آمده بودند. عروس کنار جهیزیه ایستاده بود و مادر، با اشتیاق، وسایل را به زنان نشان می­داد. یکی از زنها گفت: بالاخره هر چه باشد، عروس خانم دکتر است و باید جهیزیه در شأن‌اش باشد. برای همین سرویس سیلور و بلور اصل‌اش را باید کامل کنی. مارک لوازم برقی به خصوص ماشین ظرفشویی­اش هم باید مدرنتر از این باشد.

دختر لبخندی زد و گفت: مثل اینکه شما دارید شأن مرا قیمت می‌گذارید، اما من فکر می­کنم جهیزیه­ام بیشتر از حدّی است که باید باشد. برای همین برخی از لوازمش را باید کم کنم.

زنها با تعجب به او خیره شدند. دختر ادامه داد: من هم روز اول مثل شما فکر می­کردم. اما وقتی در روزهای اول خرید جهیزیه به طور اتفاقی با نوشین آشنا شدم،‌ نظرم عوض شد.

مادر با حیرت بیشتر پرسید: نوشین دیگر کیست؟

دختر گفت: نوشین شهیدی است که اگر الان زنده بود، در عین ثروتمندی، ساده­ترین جهیزیه را برای خودش تهیه می­کرد. او دختر با استعداد، فعال، آرام و ساکتی بود. بعد از پایان دوران دبستان و راهنمایی و با ورود به دبیرستان، مبارزه‌اش را آغاز کرد. او با تمام وجود و به تمام معنا انقلابی بود؛ انقلابی مبارز!

مبارزه انقلابی او در تمام ابعاد زندگی جاری شده بود و بیش از همه در مبارزه­اش با دنیا دوستی و تجملات.

او رفت تا همه را به رهروی معصومین دعوت کرده باشد. نوشین این راه را در پرتوی مطالعه‌ی کتاب‌های مذهبی، شرکت در جلسه‌های تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه پیدا کرده بود.

او با عمل به آیات، روایات، سیره‌ی معصومین و ائمه‌ی اطهار(ع) سیر تهذیب را به سرعت سپری کرد. با تعلیم در کلاس‌های بحث شهید مطهری و شهید بهشتی، بنیه‌ی علمی خویش را تقویت کرد و با الهام گرفتن از شخصیت مبارزان انقلابی به‌ویژه برادر شهیدش در صف جهاد ایستاد.
نوشین به همراه چند تن از دوستانش در بسیج خواهران سپاه نهاوند، کمیته‌ی امداد امام خمینی(ره) و بهزیستی این شهرستان فعالیت می‌کرد. در کمک‌رسانی به خانواده‌های بی‌بضاعت فعال بود. هم‌چنین به امور زندگی خانواده‌های شهدا و رزمندگان حتی به درس و مشق آنها هم رسیدگی می‌کرد.

نوشین خیلی منظم بود. از خانواده‌هایی که زیر پوشش داشتند، پرونده‌هایی تهیه کرده بود و اطلاعات آن‌ها را نگهداری می‌کرد. به این وسیله می‌دانست که کی و کجا باید بروند و سرکشی کنند؛ همین طور بی‌نظم و بدون برنامه به سرکشی خانواده‌ها نمی‌رفتند. نوشین به همراه برادرش با زبان روزه به کمک آن‌ها می‌رفت و شب که می‌آمد، دست‌های لطیف زنانه‌اش زخمی بود.

بیش‌تر روزها را روزه می‌گرفت. خواب و خوراکش به قدر ضرورت بود؛ یعنی به اندازه‌ای بود که توان فعالیت داشته باشد. خیلی ساده‌پوش بود. با این‌که لوازم آسایش و رفاه برایش فراهم بود، اما او چیزی برای خودش نمی‌خواست. همه چیز را برای دیگران می‌خواست.

دوری او از رفاه و تجمل به حدّی بود که وقت خواب از رخت‌خواب مناسب استفاده نمی‌کرد. وقتی دیگران اعتراض می‌کردند، در جواب می‌گفت: خانواده‌هایی که به آن‌ها سر می‌زنم، به جز چادرشب چیزی ندارند؛ چیزی که حتی زیر پاهایشان پهن کنند. تنوری در وسط اتاق دارند و در آن هیزم می‌ریزند، گرم می‌شوند، روی زمین می‌خوابند و چادر شبی رویشان می‌‌کشند. شما توقع دارید من چه‌طور الآن راحت در رخت‌خواب بخوابم؟ تازه! من روی فرش می‌خوابم و درد آن‌ها را حس نمی‌کنم. اگر من در رخت‌خواب بخوابم، حرفم در آن‌ها تأثیر ندارد که بگویم عیب ندارد شما این‌جور زندگی می‌کنید؛ به خدا فکر کنید، به قیامت فکر کنید. چه‌طور کلام من روی آن‌ها تأثیر بگذارد؟
مادر برایش سه النگوی طلا خرید. نوشین آن را دستش کرد. وقتی داشت به آن نگاه می‌کرد، از پدر و مادر اجازه گرفت تا آن‌ها را بفروشد یا عوض کند.

برای آنکه آنها را نسبت به تصمیمش راضی کند، توضیح داد: جاهایی که من می‌روم، نمی‌توانم با این چیزها بروم؛ حتی نمی‌توانم به خودم اجازه ‌بدهم که آن‌ها را در خانه داشته باشم. آخر داشتن این چیزها نمی­گذارد حرفم روی دیگران تاثیر داشته باشد.

در مورد اعتقاداتش بسیار قاطع بود و با ادب از آن‌ها دفاع می‌کرد. کسی نمی‌توانست به نوشین بگوید که اعتقاداتش اشتباه است؛ مگر با آوردن دلایلی از قرآن، نهج‌البلاغه و احادیث ائمه‌ی ‌اطهار(ع) که بتواند نوشین را قانع کند و نوشین آن را بپذیرد.

در این بحث‌ها اختلاف سنی برایش مهم نبود؛ با رعایت کمال احترام و ادب حرف خودش را می‌زد. در مورد حجاب خیلی مقید بود.

جنگ که شروع شد، چند بار به جبهه رفت. پیش از اینکه برای آموزش‌های نظامی به سرپل‌ذهاب برود، گفته بود: آرزویم این است که خدا مرا بپذیرد و شهادت را روزیم کند. نه اینکه هدف شهادت باشد، نه! هدف فعالیت در راه اسلام است، اما مزد آن شهادت است که آن را از خدا می‌خواهم.

روزی با تیم بسیجیان به سراب‌گیان نهاوند رفت. هنگام تمرین و آموزش نظامی یکی از خانم‌ها که در ارتفاع بالاتری از نوشین قرار داشت، تعادل خود را از دست داد. در حال پرت شدن به پرتگاه بوده که نوشین دست‌هایش را باز کرد و او روی دست‌های نوشین افتاد. ناگهان تیری از اسلحه‌ی مربی شلیک شده، تیر کمانه کرده و برگشت.

سپس به سر نوشین اصابت کرد و او به آرزوی دیرینه­اش یعنی شهادت رساند.

نام دبیرستان نوشین، ظفر بود، اما بعد از شهادت نوشین، دبیرستان شهید نوشین امیدی نام گرفت.

نوشین یک سال پیش از شهادتش به یکی از دبیرهای دبیرستان پیشنهاد داده بود، نام دبیرستان را به نام یکی از شهدای جدید تغییر دهند. دبیر به شوخی به او گفته بود: ان‌شاءالله خودت شهید شوی و نام تو را روی دبیرستان بگذاریم. چند سال بعد به احترام همه شهدای آن شهر، آن دبیرستان، امید نام گرفت.

 

زنها با دهان نیمه باز به حرفهای دختر گوش داده بودند. در همین موقع مادر،‌ دختر را در آغوش گرفت و گفت: مبارکت باشد!

 

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۶

مادر اصرار کرد که بیرون نرود. حتی به دنبالش تا مسیری دوید. اما سهام در دنیای دیگری سیر می­ کرد؛ چیزی جز هدف در مقابل چشمانش جاری نبود. ظرفها را زمین گذاشت و انگشت دست خود را به نشانه پیروزی بالا آورد. در یک لحظه از مقابل دیدگان مادر دور شد...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *