Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت سی و یکم )

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت سی و یکم )

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

تهدید من نه تنها روی ایمان هاشمی تاثیرگذار نبود. بلکه همه چیز را بدتر کرد! از آن پسرهای بی کله ای بود که می گفت تو برای منی و لاغیر!

از یاران دلخور بودم که چرا نیست؟ چرا خودی نشان نمی دهد؟ چرا نمی آید بگوید این دختر برای من است…؟

آن روز بعد از تمام شدن کلاس ها مثل همیشه راهی خانه شدم. تازه از پله های دانشکده ادبیات پایین آمده بودم که متوجه شدم ایمان هاشمی از روبرو می آید. رویم را سفت گرفتم و جوری مسیر حرکتم را تنظیم کردم که قدم هایم به سمتش نباشد. اما همان طور که حدس می زدم او مخصوصا به سمت من آمد! خدا را شکر از گل خبری نبود اما وقتی به من رسید گفت: " هیچ کس مانند من مرد چنین جنگی نبود

لا فتی الا خودم لا سیف الا چشم تو…"

حرف ها و کارهایش حالم را بهم می زد. قبل تر هیچ حسی بهش نداشتم اما رفته رفته احساس انزجار می کردم. بی توجه به او به مسیرم ادامه دادم و او هم پشت سرم می آمد و چرت و پرت های همیشگی اش را می گفت. با خودم شرط بستم نرسیده به خانه همه چیز را به محمد حسین بگویم. داشتم توی ذهنم مرور می کردم تا از کجا شروع کنم و چه بگویم که دیدنش همه ی فکر و ذکرم را ربود…

ریش و سبیلش درآمده بود و موهایش بلند تر از قبل و نامرتب بود. سر تا پا مشکی تنش بود. کفش، شلوار و پیراهن مشکی با کت مشکی بلند. شال گردن سفید و مشکی ای هم گردنش بود که تا سر زانویش می رسید. مثل همیشه شیک و خوش لباس.

نمی دانستم این همه تیرگی برای چیست؟ هنوز چند روزی تا آمدن ماه محرم مانده بود پس…. نکند کسی فوت شده…؟؟

ایستادم. به صورت ایمان هاشمی که وراجی هایش تمام نشدنی بود نگاه کردم و گفتم: بسه! سرم درد گرفت! ببند دهنتو!

و بدون دیدن عکس العملش سمت یاران رفتم. آرام سلام کرد و جواب آرامی شنید. مثل همیشه شاد و سرحال نبود. چشم هایش با دیدنم برق نمی زد. قبل از اینکه چیزی بپرسم گفت:

_ داغونم زینب سادات… هنوز محرم نرسیده مشکی پوش شدیم…

چشمم به ایمان افتاده. عصبانی بود و احساس می کردم هر لحظه ممکن است دعوا راه بیندازد!

یاران که منتظر بود حرف تسکین دهنده ای بشنود گفت:

_ چیزی شده؟! اون پسره کیه؟ چی کارت داره؟

ایمان به سمت ما راه افتاد. داشت نزدیک می شد. کمی فکر کردم و بعد دفتری از توی کیفم درآوردم و جلوی یاران گرفتم! بلند گفتم:

_ ممنون آقای وفایی بابت جزوتون!

بعد به زور دفتر را بین دستان یاران جا دادم و به چشمان متعجب و کمی عصبانی اش نیم نگاهی انداختم و راه افتادم. قدم هایم را بیش از اندازه تند برمی داشتم. بیشتر به دویدن شباهت داشت! تا وقتی به در خروج برسم پشت سرم را نگاه نکردم.

وقتی می خواستم از در بیرون بروم برگشتم تا مطمئن شوم پسرک بی عقل با یاران دست به یقه نشده!

یاران را دیدم که به سمت در خروجی می آید و ایمان ایستاده بود و فقط نگاه می کرد.

با اینکه نم نم باران می آمد اما پیاده به سمت میدان رفتم تا آنجا تاکسی سوار شوم. باران شدت گرفته بود و کسی سوار نمی کرد. بلاخره یاران رسید. هوا داشت تاریک می شد و بی عقلی بود اگر سوار نمی شدم.

وقتی نشستم گفت:

_ استخاره خوب اومد شکر خدا؟!

منظورش به معطل کردنم برای سوار شدن بود. گفتم:

_ نه! بارون شدیده! هوا هم داره تاریک میشه!

_ ای بابا… باز ما مدیون عوامل طبیعی شدیم!!

آهسته خندیدم و بعد پرسیدم:

_ بلاخره من نفهمیدم چرا مشکی پوشیدین؟

_ گفتم که!

_ حواسم پرت شد. نشنیدم.

_ پرتِ اون پسره؟!

توی صدایش حسادت بود و کنجکاوی. اخم کردم و گفتم:

_ پرتِ واکنش اون پسره!

_ ازش می ترسی؟

خیلی جدی نگاهش کردم و گفتم:

_ بله از اینکه وسط دانشگاه آبروریزی کنه می ترسم!

_حالا کی هست این یارو؟

_ از شانس بدم هم کلاسی!

_ فقط همین؟

با بی حوصلگی گفتم:

_ میشه لطفا راجع بهش حرف نزنین؟ من یه سوال پرسیدم!

بی مقدمه گفت:

_ عموم فوت شد…

با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:

_ همونی که رستوران داشت؟

با سر جواب مثبت داد. گفتم:

_ ولی اون بنده خدا که سر حال بود… چی شد یکدفعه؟

_ سکته کرد… بابام خیلی حالش خرابه… هیچ کس باورش نمی شد. عمو ورزشکار بود. مدام می رفت چکاپ.

نمی دونم چرا یکدفعه این جوری شد؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_ وقتی اجل آدم برسه به سن و سال و چکاپ و ورزش و اینا کاری نداره. خدا بیامرزتش…

زیر لب شروع کردم به فاتحه خواندن. حواس یاران جای دیگری بود. پرسیدم:

_ چیزی شده؟

_ فکر کنم این پسره افتاده دنبالمون. چی کارت داره؟

برگشتم و عقب را نگاه کردم. وای خدایا… فقط همین را کم داشتم. دعا می کردم شری به پا نشود…

ادامه دارد….

 

کلیدواژه ها : دانشگاه / خواستگار / هم کلاسی

Check Also

خط مقدم (۲)

یا بُنی انت مقتول سال ها قبل از شهادت در جلسات درس گفته بود: من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *