Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت سی ام)

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت سی ام)

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

راس ساعت ۸ زنگ در به صدا درآمد. از اینکه سر وقت آمدند و امتیاز اول را مثبت گرفتند چهره ام درهم رفت. قبل از باز کردن در مامان گفت:

_ دخترکم! بگو نه. ولی احترام مهمون رو نگه دار!

و همین یه جمله با آن لحن آرامش کافی بود تا اخم را کنار بگذارم. البته مهمان ها جوری نبودند که بشود به رویشان لبخند زد. همین که اخم نکردم از سرشان هم زیاد بود. خودش که از اول تا آخر نیشش باز بود و برعکس مادرش با طعنه حرف می زد و چپ چپ نگاه می کرد. فکر می کرد ما توی دانشگاه با هم دوست شدیم!! آش نخورده و دهن سوخته!  چند بار مامان گفت که من حتی نمی دانستم آقای هاشمی دقیقا کیست ولی باور نمی کرد و کنایه هایش را چپ و راست حواله من می کرد!!

دلم می خواست جرأت پیدا می کردم و بلند می شدم و می گفتم: خانوم! یه آقا یارانی هست که با تیپ و قیافه و اخلاق و اموالش اونقدر استانداردهای منو در مورد پسرا بالا برده که مطمئن باشید آقازاده شما اصلا به چشمم نمیاد!!… اما محال بود بتوانم یک کلمه از این حرف ها را بگویم!

آقای هاشمی وقتی دید مادرش حرف خاصی نمی زند دست به کار شد و خودش اجازه صحبت کردن گرفت که مادرم اجازه نداد. نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. کمی بعد بلند شدند و رفتند.

شنبه که به دانشگاه رفتم همه جا شلوغ بود. منو مهدیا و یکی از دوستان صمیمی اش مرضیه، که حالا با من هم دوست شده بود، احتمال می دادیم که کلاس های صبح تشکیل نمی شود. توی راهرو نشسته بودیم و حرف می زدیم و منتظر مشخص شدن تکلیف برگزاری کلاس ها بودیم و چون هیچ کدام صبح چیزی نخورده بودیم قرار گذاشتیم اگر کلاس ها کنسل شد به بوفه دانشگاه برویم و دلی از عزا درآوریم.

یکی از سال بالایی ها جلو آمد و گفت: کلاسا رو کنسل کردیم بریم توی محوطه!

زودتر از ما مهدیا پرسید: به چه مناسبت؟

_ اعتراض دیگه!

_ به چی؟!

_ نتیجه انتخابات!

با تعجب مهدیا و مرضیه را نگاه کردم. مهدیا گفت:

_ ما کار داریم! صبحانه نخوردیم می خوایم بریم بوفه!

خندم گرفته بود. چه کار واجبی هم داشتیم!! دختر سال بالایی جواب داد: می ترسین؟!

مهدیا گفت: از چی دقیقا؟!

دختر بی توجه به سوال مهدیا گفت: فقط یه گوشه می ایستیم. نترسین چیزی نمیشه!

گفتم: آخه ما اصلا به چیزی اعتراض نداریم که بیایم!

مهدیا با لبخند نگاهم کرد و رو به دختر گفت: خودت برای چی می خوای بری؟

دختر سال بالایی هم کمی با لبخند هر سه ما را نگاه کرد و رفت. نمی دانم واقعا نمی دانست چرا می رود و یا نمی خواست جواب دهد؟!

مهدیا که سر کوچترین چیزی نظر همه را می پرسید رو به مرضیه گفت: تو اگه می خوای یه سر بریم!

مرضیه بلند شد و بند کوله اش را پشتش انداخت و گفت: نه بابا مگه بی کاریم! بلند شید بریم بوفه!

***

عصر که رفتم خانه متوجه شدم مادر آقای هاشمی زنگ زده و مامان آب پاکی را روی دستش ریخته که چون شما فکر می کنی دختر من صنمی با پسرت داشته و هرچه می گوییم نداشته باور نمی کنی بعدا مشکل ساز می شود و پس جوابمان نه هست. او هم از خدا خواسته بی اصرار و با خداحافظی نیم بندی گوشی را قطع کرده!

ته دلم خوشحال بودم اما غافل از اینکه قصه به همین جا ختم نمی شود! صبح فردا که سر کلاس ها حاضر شدم متوجه شدم مثل روز قبل آقای هاشمی نیامده. اصلا برایم مهم نبود و چون موقع حضور و غیاب پسرهای کلاس به شوخی حرف هایی می زدند متوجه غیبتش شدم.

موقع رفتن به خانه احساس کردم کسی پشت سرم است. برگشتم. آقای هاشمی بود. سلام کرد و جوابش را دادم. شاخه گل رزی که دستش بود را به سمتم گرفت. با خجالت اطراف را نگاه کردم و بدون توجه به حرکت مسخره اش دوباره راه افتادم. گفت:

_ آهای همیشه و هنوز قلبم…

دلم می خواست برگردم و توی دهانش بکوبم. حیف که نمی توانستم. برگشتم و خیلی جدی گفتم:

_ اگر فقط یه بار دیگه مزاحمم بشی به برادرم میگم ادبت کنه!

ادامه دارد…..

کلیدواژه ها : داستان /اعتراض / خواستگاری

Check Also

خط مقدم (۲)

یا بُنی انت مقتول سال ها قبل از شهادت در جلسات درس گفته بود: من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *