Home > ایستگاه تأمل > قله های رفیع ( گزیده خاطرات شهدا )

قله های رفیع ( گزیده خاطرات شهدا )

آری!در پهنه لایتناهی آسمان ، کهکشان کوچکی هست به نام « راه شیری » و در میان میلیاردها سیاره این کهکشان منظومه کوچکی هست به نام « منظومه شمسی » و در این منظومه ، سیاره کوچکی هست به نام « کره زمین » ودر این سیاره خاکی ، موجود متفکری هست به نام انسان  ،که بار امانت سنگین خلیفگی حضرت پروردگار را بر دوش دارد و اکنون بعد از ده ها هزار سال که از خلقت این انسان می گذرد و بعد از چهارده قرن از بعثت آخرین رسول پروردگار ، در این سیاره ، از میان شرک وکفر و ظلمی که سراسر این سیاره را پوشانده است . امتی مبعوث شد ، تا تاریخ این سیاره را به عنصر  تکامل خویش برساند و زمینه  را برای استخلاف انسان کامل و ظهور موعود آخرین ، آماده کند و این چنین به ناچار باید در جبهه با دشمنان نور مبارزه کند ؛ یکی در جبهه جهاد اصغر ، در جبهه جدید و دیگری جهاد اکبر با دشمن نفس ، واین است « فتح الفتوح »…

قله های رفیع دل مومنین ، مأذنه های است که با عرش پروردگار رحمان پیوند دارد، اما چگونه می توان این موضوع را بیان کرد و به تصویر کشید . نماز ، پیوند بین ملکوت و زمین وآسمان است . نماز سفر آسمان است و اگر این سفر زمین را به پا می رویم ، سفر آسمان را باید به دل برویم . ای انسان ! تو را در خور سفر آسمان آفریده اند ، نه برای توقف در این قفس زمینی و به این قفس از آن فرستاده اند تا اشتیاقت به پرواز افزون شود.

 (شهید سید مرتضی آوینی )

به خاطر عشق


…به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنائی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم.

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می کنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است.

برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی، که مدتهاست با آن آشنام. ولی برای اولین بار وصیت می کنم. خوشحالم که در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم که از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترک گفته ام. علائق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره کرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم…"

یادداشت های شهید چمران در لبنان/۳۰ژوئن ۱۹۷۶(به نقل از کتاب خدابود ودیگر هیچ نبود-ص ۸۶)

 

 میهمانی خدا

اوایل انقلاب خواندن نماز اول وقت ، بین مردم چندان متداول نبود ؛ اما شهناز از همان موقع ، تأکید بسیاری روی نماز اول وقت داشت ؛ حتی لباس های نمازش با لباس های خانگی و کوچه و خیابان فرق می کرد . او برای هر نماز ، لباس هایش را هم عوض می کرد . وقتی از او پرسیدم : چرا لباس هایت را عوض می کنی ؟

می گفت:مگر شما وقتی به دیدار یک دوست ویک فامیل می روید،لباس نو نمی پوشید و خودتان رامرتب نمی کنید ؟ پس چرا برای نماز که گفتگوی انسان با خدا و مهمانی و بساطی است که خدا در خلقت پهن کرده ، نباید به سر و وضع خودمان سامان بدهیم و آن را مرتب کنیم ؟

شهناز هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء ، دعای کمیل می خواند . منحصر به یک شب خاص هم نبود . چه قدر گریه می کرد.وقتی می پرسیدیم : چرا گریه می کنی؟ می گفت : اگر معانی این دعا را می دانستید ، شما هم با من گریه می کردید .

خواهر شهید شهناز حاجی شاه(امدادگر –در۴۵روزمقاومتشهرخرمشهر)

 

تجسم شهادت قبل از وقوع


هر کس به من می رسید ، می گفت : « اون شهید می شه » آن قدر این جمله را شنیدم که سر سفره­ی عقد وقتی بله را گفتم ، صحنه­ ی شهادت و مراسم تشییع او مثل
فیلم از جلوی چشمم عبور کرد .
یادم هست از شدت تأثر گریستم . زن­هایی که روی سرم قند می­ساییدند ، نیز با من گریه کردند .
 

همسر شهیدمحمد اصغری خواه


اتفاق خوب


ابراهیم هم چنان نشسته بود و کار می کرد . گفتم : ( همه ساک­ شونو بستن . چهار ساعت دیگه حرکت­ مونه)
محمد ابراهیم لبخند زد .
مگه نمی دونی ؟! همه اتفاقات خوب در آخرین دقیقه­ها می­افته… کارم تموم بشه ، منم ساکمو می­بندم.
بچه­ها پراکنده شدند. هر کدام رفتند دنبال کاری .
ناگهان هواپیمای دشمن در آسمان ظاهر شد و بمب انداخت ، درست همان جایی که ابراهیم نشسته بود .
اتفاق خوبی که منتظرش بود ، افتاد .


هم­ رزم شهید محمدابراهیم شاه بیگی

 

گل­هایی که در بهار شکوفا شدند


خطبه ی عقدشان توسط امام خمینی «ره» خوانده شد.پیراهنی که آن روز به تن داشت ، رنگ و رو رفته بود.گفتم: « داداش ! این چه لباس­یه  پوشیدی؟! رنگی به گل­های پیراهنت نمونده!» خندان جواب داد : « گل­های پیراهنم در بهار رنگ خواهد یافت» معنی حرفش را نشنیدم.
نوزده روز بعد از ازدواج ،‌محل سکونتش توسط منافقین شناسایی شد.آن ها همزمان با سالروز شهادت امام جعفر صادق«ع» مسعود را از ناحیه ی سر و سینه و کمر و ران هدف گلوله قرار دادند. دوست سپاهی اش همزمان سررسید و او را به بیمارستان رسانید . او می گفت : «‌در تمام مدتی که او را به دوش گرفته بودم و به بیمارستان می بردم، صدای تلاوت قرآن مسعود قطع نمی شد» وقتی پزشک با سری فروافتاده از اتاق عمل بیرون آمد ،متعجب و متحیر بود .
شدت جراحات به قدری بود که نتونستیم کاری براش بکنیم. ولی …
ولی چی آقای دکتر ؟!
اون در بیهوشی زمزمه ای با خود داشت . سعی کردم آخرین کلماتشو بشنوم. می گفت:«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا » بعد هم شهادتین گفت و … تموم کرد.
 

خواهر شهید مسعود امیری مقدم

 

جریمه برای غیبت

روزی سفره را پهن کردیم و مشغول خوردن غذا شدیم که از من پرسید : « چه خبر ؟ »
من هم شروع کردم به صحبت از رفتنم به منزل یکی از اقوام و خریدهایشان . یک باره بین حرف هایم از جا بلند شد . با تعجّب پرسیدم : « چیزی را کم آوردم ؟ »‌
«‌نه ! اتفاقاً اضافه هم هست . »‌
نگاهی به سفره انداختم و گفتم : « ولی من چیز اضافه ای نمی بینم .»
در جواب نگاه پرسشگرانه ام گفت : « شما بهتر از من می دانید که غیبت کردن ، خوردن گوشت برادر مرده است . دوست داری چنین گوشتی روی سفره مان باشد؟
پس غیبت نکنیم .»
برای دوستانش صندوقی نصب کرد و گفت : « هر کس غیبت کند ، پنجاه تومان در این صندوق بیندازد .»

شهید محمد حسن فایده

از دو نفر نخواهم گذشت

 این متن وصیتنامه من علی رضا محمدی می باشد که در تاریخ  3 / 11 /64 دارم می نویسم:
نمی دانم که چه بگویم؟ چرا که گفتنی ها را گفتند و نوشتند و رفتند. به هر حال پدر و مادر عزیز! امیدوارم که مرا حلال کنید و از خواهرها و برادرم می خواهم  که زیاد ناراحتی نکنند، همینطور از پدر و مادرم،  چرا که ناله و زاری شما، فقط دشمنان را شاد می کند محمد جان! امانتی نظام را فراموش مکن و در صورت امکان تمام نمازها و روزه هایم را برایم ادا کنید چرا که می ترسم هیچ یک از نمازها و روزهایم قبول نشده باشد.
 سخنی هم با دوستانم دارم ، البته کوچکتر از آنم که بخواهم نصیحتی به شما بکنم ولی از شما می خواهم که با یکدیگر مهربان باشید و در مورد مسائل کوچک اختلاف پیش نیاورید. امام عزیز را فراموش نکنید و نکند از بی توجهی اهل کوفه بشوید.
 دیگر حرفی ندارم، فقط از همه شما می خواهم مرا حلال کنید و برای من دعا کنید چرا که به خدا قسم نیاز شدیدی به دعاهای شما  دارم.
 به همه بگویید، من هم در حق خودم از دو نفر نخواهم گذشت
اول کسی که بگوید این جوانان نمی دانند برای چه به جبهه می روند
و دوم کسی که به رهبریت این حوانان و این ملت توهینی بکند و در روز جزا از آنها شاکی خواهم بود .
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

 

وصیت نامه شهید ۱۲ ساله رضا پناهی

بسم الله الرّحمن الرّحیم

مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیتُه وَ مَن عَلی دِیتُه وَ اَنَا دِیتُه؛

هرکس من را طلب می‌کند می‌یابد مرا، و کسی که مرا یافت، می‌شناسد مرا، و کسی که من را دوست داشت، عاشق من می‌شود و کسی که عاشق من می‌شود، من عاشق او می‌شوم و کسی که من عاشق او بشوم، او را می‌کشم و کسی که من او را بکشم، خون‌بهایش بر من واجب است، پس خون‌بهای او من هستم.

هدف من از رفتن به جبهه این است که :

اولاً به ندای «هل من ناصر ینصرنی» لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه‌ای را که امام عزیزمان بارها در پیام‌ها تکرار کرده، که هرکس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من می‌روم که تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملت‌های زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کنند او نمی‌تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند. من به جبهه می‌روم و امید آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتی اگر شهید شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعیین کرده‌ام و امیدوارم که پیروز هم بشوم.

پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم.

من عاشق خدا و امام زمان گشته‌ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی‌رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم؛ و به حق که ما می‌رویم که این حسین زمان و خمینی بت‌شکن را یاری کنیم و به حق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می‌کنند، پاداش عظیم می‌بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله.

 

 

 

Check Also

شطیطه؛بانویی که عاقبت بخیرشد/عملی که سبب سعادت وعاقبت بخیری می شود

  شخصی است به نام «شطیطه». این نام برای بیدار‌دلان با بصیرت، بسیار آشناست. او …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *