Home > ایستگاه تأمل > زنگ ها برای ما به صدا در آمد

زنگ ها برای ما به صدا در آمد

دفترهایی هست که پر شده از خاطره ها و دل نوشته ها و حرف ها . خوب که می خوانی ؛ چه قدر غریب است. همه اش خودبینی . همه اش آرزوها و نگرانی ها و از این همه ، نقش خدا در آن ، چه قدر اندک ، چه قدر کمرنگ . مطمئناً روزی می آید که خواهند سوخت ؛ به جز آنهایی که رنگ خدا گرفته اند وممکن است همه اش سوزاندنی باشد . شاید این ترس از خودسوزی هاست که آدمی را از درون می سوزاند . جرأت می خواهد و شجاعت ( و کمی هم غیرت و همت ) که به آتش بکشی همه ی آن چه غیر خداست . مگر می گذارد این نفس سرکش ، که رها کنی این تن پوش ریا را ؟

فصول زندگی  یکی پس از دیگری طی می شود ؛ چند بهار ، چند پاییز باید بگذرد تا نهال وجودت ، به بار بنشیند ؟ در کدام یک از این فصول ، سایه می گسترانی ؟ بغل باز می کنی به روی خسته دلی ؟ پهن می شوی  وفرش می شوی زیر پای کسی ؟ نرم می شوی و گرم می گیری در تقابلی ؟ … پر  از احساس می شوی ،  شور می شوی برای همدلی و همراهی ؟

مگر چند بار زندگی را زندگی می کنند ؟ چند بار فرصت جوانی هست ؟ چند بار کتاب امروز را ، این ساعت  و لحظه را ، می توان ورق زد ؟ چند بار می شود تکرار شد ؟

آدمیزاد ، یک بار به دنیا می آید و یک باره می رود از آن . فاصله این آمد و رفت ، نقشی است که از خدا ، باقی می ماند . همه ی آن چه را که از ظرف وجود آدمی ، می ماند ؛ بارقه های الهی است . همه ی آن چه که فنا می شود ، غیر « او» ست . همه ی آن چه که می سوزد و متلاشی می شود ؛ در ردّ نگاه « من » است .  اگر به دنبال اثر و در پی جاودانگی به اندازه خود خدا هستیم ؛ باید عبور کنیم از این نقوش خیالی  که می پرورانیم در ذهن ، گاهی در دل ؛ از جمله عشق .

آشفته بازاری است این شیفتگی ما به دنیا . این شوریدگی از سر گذشته و بی انتها . همه اش می گوییم ؛  فردا !

فردا که بیاید ، روز ساختن من ، روز احیاء ما . ولی غافل از این که ، طی می شود به سرعت روزگار و می رسیم  به انتهای کار . درست همین جا ! و چه قدر تنها ! چه قدر غریب و شکسته و فرتوت ! راست است پیری وحتی احساسش در جوانی برای بعضی ها . راست است که باید این روزها ، دست به کار شد و دفترها و نوشتارهایی که رنگ خدا به خود ندارند ، قبل از آن که دیگران بسوزانندش ، بسوزانیمشان . شاید برای شروع ، دیر شده باشد . اما برای ماندن ، باید عزم رفتن کرد ،همین حالا .

« اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَهٍ مُعْرِضُونَ »( سوره انبیاء / آیه ۱ )

حساب مردم بسیار نزدیک شد و حال آن که مردم در غفلت اعراض کننده ای هستند .

برای اجرای یک کار خوب  ، هیچ وقت دیر نیست . برا ی انجام یک کار بزرگ و ماندگار ، باید از همین کارهای خرد و کوچک شروع کرد . بلند پروازی هم حدّی دارد . سقف و ارتفاع آرزوهایت را به قدری بلند بگیر که بتوانی به آن چراغی نصب کنی . روی پای خودت بایستی . نه محتاج اغیار باشی و نه  نیازمند پیچیدگی ابزار . ای اشرف مخلوقات ! نگذار که دنیا شرافت ترا بگیرد . دامان ترا لکه دار کند . خانه ی صداقت ترا .ویران کند . شعور ترا به تاراج برد . برده ات کند . بنده ی رنگ ها و ننگ ها . خرابی ها و خیال ها .

نکند لحظه ای به خود آییم که دریابیم چه قدر دیر شده است .

 ذَرْهُمْ یَأْکُلُواْ وَیَتَمَتَّعُواْ وَیُلْهِهِمُ الأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ( آیه سوره حجر / آیه ۳ )

بگذارشان بخورند و خوش باشند و مشغول آرزوهایشان باشند که به زودی خواهند فهمید .

طول و عرض زندگی مان  را که اندازه بزنیم ، برای یک قطره لطف الهی هم جا ندارد . چه برسد به دریای مواج و فیاض رحمت برکاتش . امّا اندازه مان هر چه قدر باشد وقتی ضریب آن  خدا می شود ، وسعت می یابد و کلان می شود و آن قدر عظیم ، که می تواند ، دنیا را هم در خودش جا دهد و این همان نشانه ی مردان و زنان خدایی است .

هر که هستی ، هر چه هستی ؛ باش . مهم جایگاه تو در دنیا نیست . شعاع عمل و فعل توست به آن سوی خودت . به آن سوی هستی است .

ممکن است نقش تو ؛ نقش یک معلم در روستا باشد . نقش یک آهنگر در بازار . نقش یک کارگر در کارخانه . نقش یک کاسب دریک محله . نقش یک پرستار ، یک پزشک ، یک روان درمانگر و مشاور ،یک دربان در بیمارستان . نقش یک سرباز ، یک افسر ، یک فرمانده در مرزها ، پادگان ها . نقش یک چوپان ، یک گله دار و بیابان گرد ،در کوه و صحرا . نقش یک همسر ، فرزند ، دوست ، همکار … هر چه وهر کجا که می خواهی باش ، ولی می توانی از همان جا در همه ی هستی گسترش پیدا کنی . شاخص شوی . الگویی برای دیگران و معیار حیات و حرکت .

مشکل آدم های امروزی ، جا به جایی « هدف و وسیله » است . آن چه را امروز به عنوان متاع دنیوی ، رفاه و آسایش به دست می آورند ، ابزاری است در خدمت انسان برای رسیدن به هدف متعالی . برای تجلی  و ظهور انسان کامل … سرعت و قدرت مبهوت کننده ی تکنولوژی چنان سرگرم و دل مشغولمان کرده است که هر روز از این حقیقت  ، دورتر می شویم .

یادمان باشد که نیامده ایم در این دنیا تا بیشتر بخوریم . بیشتر بیاندوزیم . بیشتر رفاه داشته باشیم  ( آنهم با خون بهای مظلومی ) ، ولی آمده ایم که دست کسی را بگیریم . همدل شویم . همدرد شویم . همراهی کنیم .  راه بنماییم . کار کنیم . گره باز کنیم . از چهره ای اشک بزداییم . رنجی را پایان دهیم . دلی به دست آوریم . خانه ای را رونق دهیم . آرامش فراهم کنیم . خدا را بندگی کنیم . الگو شویم … ایثار کنیم – یعنی عبور کنیم  از خودمان ، به سمت بی نهایت – این رسالت ماست در هستی ؛ اصلاح کنیم بین مردم را ، آباد کنیم قلب ها و اندیشه ها را و گسترش دهیم معروف را و نهی کنیم منکر را …تا زمینه ی حکومت شرافت آدم مهیا شود .

متداول است که می گویند فصل پاییز ، آغاز تحصیل دانش است و بازگشایی مدرسه ، دانشگاه و مراکز آموزشی . امّا همه ی فصول سال می تواند آغازی باشد برای تحصیل در اندیشه و تفکر ، همه ی لحظه ها ، می تواند بازگشایی دریچه ی قلب آدمی باشد به روی مردم و کارهای خوب ، همدردی و ایثار .

امروز ، فصل بیداری است . فصل آگاهی . فصل روشنگری و بروز ارزش هاست . جامعه ای که نداند صلاحش چیست ، راه شکوفایی را گم کرده است  و بعید نیست که تن به هر خفت و ذلتی بدهد . در مدرسه ی عشق ؛ خودآگاهی ، درس نخستین است . همدلی وهمراهی ، نتیجه ی آن است . اصلاح بین مردم و آرامش ( نه آسایش!) جلوه ی نهایی این باور است .

سید الشهداء (ع) در لحظه ی هجرتش از مدینه در بخشی از آن وصیت نامه ای که به برادرش محمد بن حنیفه می نویسد ، تأکید می کند که ؛ « أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّهِ جَدِّی ص أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَهِ جَدِّی وَ أَبِی‏ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع » بحارالأنوار، علامه مجلسی ج۴۴ ص  329 ؛

همانا من براى سرکشى و خود پسندی و تکبر و فساد کردن و ظلم نمودن خارج نشدم [قیام نکردم]. و به تحقیق که من برای اصلاح و درست کردن [کارها] در میان امت جدم قیام کردم و می خواهم به نیکی سفارش و از بدی نهی کنم و مطابق سیره جدم رسول خدا و پدرم على بن ابى طالب علیهم السّلام رفتار می نمایم.

اگر روح امر به معروف و نهی از منکر در ملتی ، بمیرد ؛ به یقین آن جامعه روح صلاح و آرامش را نخواهد یافت .

منطق تربیت دینی و الهی ، حکم می کند که فرزندانمان را به سمت همدلی و همراهی هدایت کنیم و این مهم میسر نمی گردد مگر آن که مفاهیم بلند ایثار را به آنان یاد دهیم.

ابا عبدالله حسین ( ع) مظهر تجلی یافته ی این مفهوم در بلندای هستی است . مگر می شود از ایثار سخن به میان آورد و از کربلای حسینی (ع) سخن نگفت ؟ مگر می شود از وفا به عهد حرف زد و از علقمه و عباس  ابن علی (ع) کلامی برزبان نراند؟ مگر می شود از شکوه صبر و استقامت تعبیری داشت بدون زینب کبری (ع) .

گزافه نیست اگر بگویم که ظهور و شناخت هستی ، در گرو معرفت به امام شهید مظلوم تشنه کام است .

بی او ، رنج بیهوده است  وبا او ، هر رنجی ، گنج است . نور محبت سالار شهیدان (ع) که به میدان زندگی آدمی پرتو می اندازد ، تمام زندگی منور می شود . معنا می گیرد . رنگ و جلوه پیدا می کند .

و در یک کلام ؛ عاشورا تجلی همه ی هستی بود و خلق صحنه ی بدیع برای هدایت همه ی انسانهای آزاده . هر کس که خود را به کربلا برساند ، رستگار می شود و آنان که نرسیدند و یا از آن گذشتند ، برای همیشه اسیر و بی چاره و آواره ی دنیایند .

اَلّلهُمَ اجعَل مَحیَایَ مَحیَا مُحَمدٍو آلِ مُحَمد (ص) و مَمَاتی مَمَات مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمد (ص)

 

کلید واژه  ها : زندگی / انسان / هدف / رحمت / شناخت / هستی

Check Also

خط مقدم (۲)

یا بُنی انت مقتول سال ها قبل از شهادت در جلسات درس گفته بود: من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *