Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و نهم)

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و نهم)

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

یک هفته ای از دانشگاهی شدنم می گذشت. با مهدیا صمیمی تر شده بودم و چند باری توی خانه و جلوی محمدحسین از او تعریف کرده بودم. بدم نمی آمد عروس خانواده مان کسی باشد که اینقدر دوستش دارم!

آخرین باری که یاران را دیده بودم همان روز اول دانشگاه بود. چند باری محمدحسین را تا خانه رسانده بود ولی داخل نیامده بود. احساس می کردم مشکلی پیش آمده. خیلی ازش عصبانی بودم. شاید هم… فکرهایش را کرده بود و مجاب شده بود که به درد همدیگر نمی خوریم پس بهتر است بی خیال من شود. اما نه… این فکر بیش از پیش اذیتم می کرد. من واقعا بدون یاران می مردم…

چند روزی گذشت و یاران یکی دو بار برای چند لحظه ی کوتاه موقع تمام شدن کلاس هایم به سراغم آمد و جز سلام و احوالپرسی حرفی نزد. مطمئن بودم چیزی در دلش هست و نمی گوید.

کم کم درس ها جدی و سنگین شدند. علاوه بر سخت بودن به شدت ذهنم را درگیر کرده بودند. نمی دانستم با این همه اختلاف چه کنم؟ محاسبات عقل و اعتقاداتم با هم نمی خواند و مرا به شدت اذیت می کرد. استاد می گفت هر عقیده ای را لزوما نباید پذیرفت باید یاد گرفت و اگر لازم است پذیرفت. اما این یاد گرفتن بدون پذیرش مرا دچار ابهام و کلافگی می کرد.

یک ماهی به اواخر ترم اول مانده بود و یاران همچنان رفت و آمدش کم بود و وقتی می آمد کاملا حس می کردم ناراحت است. یک روز وقتی به خانه رسیدم متوجه شدم همه جور دیگری هستند. پچ پچ می کردند و زیر زیرکی به من می خندیدند. مشابه این رفتارها را قبلا دیده بودم و از آنجایی که واقعا منتظر خبری از جانب یاران بودم با خوش خیالی حس کردم دیگر زمان انتظار به پایان رسیده است!

بعد از شام مامان به اتاقم آمد و کمی از این طرف و آن طرف گفت تا بلاخره رفت سر اصل مطلب!

_ امروز مادر آقای هاشمی زنگ زد!

_ کی هست؟

_ همکلاسیت دیگه!

کمی فکر کردم. هاشمی فامیلی آشنایی بود برایم اما بین دو نفر از هم کلاسی ها شک داشتم و نمی دانستم دقیقا کدامشان هاشمی است!!

_ خب؟ چی کار داشت؟

_ معلومه دیگه مامان جانم! می خوان بیان خواستگاریت!

_ وا! که چی؟

_ یعنی چی؟

نمی دانستم چه باید بگویم فقط می دانستم که باید ره مامان را بزنم. دلیلی نداشت آدمی که اصلا قیافه اش توی ذهنم نیست بیاید خواستگاری ام!

_ شب جمعه میان!

با تعجب پرسیدم:

_ چی؟!!

_ چرا داد میزنی بچه؟

_ مامان شما نباید اول نظر منو می پرسیدین؟

کمی ناراحت شد و گفت:

_ خب خیلی اصرار داشت. منم با محمدحسین و بابات صحبت کردم اونا موافقت کردن. خانومه انقد عجله داشت یه ساعت بعدش دوباره زنگ زد منم باهاشون قرار گذاشتم.

_ نه مامان. لطفا کنسل کنید. من اصلا نمی دونم کی هست این آقا!!

_ چیو کنسل کنم؟ یه ساعت میان میرن دیگه!

_ خب من که جوابم مشخصه! بعدش توی دانشگاه چشم توی چشم هستیم سخت میشه. از الان بگیم نیان خیلی بهتره.

از من انکار بود و از مادرم اصرار. دست آخر با قهر و ناراحتی اتاقم را ترک کرد. فردای آن روز به چهره ی هم کلاسی های پسرم دقیق شدم و تازه فهمیدم آقای هاشمی کیست!! همان پسر با آن نگاه های مرموزش که از اول ترم مرا زیر ذره بین گذاشته بود. آنقدر حرصم گرفته بود که زیر لب گفتم: کاش کور می شدی منو نمی دیدی!! و بعد هم از گفته ی خودم پشیمان شدم. اما خیلی ناراحت بودم.

دو شب بعد موعد آمدنشان بود. با اینکه مامان گفته بود زود بیایم ولی تا پایان کلاس آخرم نشستم و بعد هم سر فرصت خودم را به خانه رساندم. با اینکه خیلی وقت از انتخابات ریاست جمهوری گذشته بود اما هنوز هم هیاهو در خیابان ها بود. مادرم مدام نگران رفت و آمدم بود. گاهی وقت ها خودم هم می ترسیدم. هر روز می گفتیم دیگر امروز همه چیز تمام می شود و مردم به زندگی عادیشان برمی گردند اما باز هم ادامه داشت. ما آدم های سیاسی ای نبودیم اما بین در و همسایه بحث و دعوا زیاد بود. وقتی رسیدم خانه مامان در تکاپوی آماده شدن بود. روی تختم ولو شده بودم و به یاران فکر می کردم. یعنی می دانست امشب برایم خواستگار می آید؟؟

هیچ حسی نداشتم. دلم می خواست سنتور بزنم ولی همین که صدایش بلند می شد موج اعتراض مامان  می خورد به در و دیوارم اتاقم! پس تصمیم گرفتم کاری کنم که صدادار نباشد!

چند دقیقه بعد صدایی آمد. برگشتم. مامان توی چهارچوب در ایستاده بود و با تعجب نگاهم می کرد. انگار موجودی ناشناخته می بیند!

_ زینبم… چی کار می کنی مادر؟

_ دارم لاک می زنم!

_ یعنی چی؟!! تو هنوز حموم نرفتی بعد نشستی داری لاک میزنی؟!

صدایش از عصبانیت می لرزید ولی سعی می کرد آرام باشد! با خونسردی گفتم:

_ من توی جلسه خواستگاری نمیام مامان!

_ توی جلسه اومدن به معنی بله گفتن نیست!

_ می دونم! ولی مساله اینجاست که من می خوام از همین اول بگم نه!

با عصبانیت گفت:

_ پس چرا گفتیم بیان؟

بدون اینکه منتظر جواب بماند از اتاق بیرون رفت. با صدای بلند گفت:

_ فکر می کنم اونقدر بزرگ شدی که بفهمی این کار مردم آزاریه! وقت مردم رو تلف کردنه! به بازی

گرفتنشونه!

منم با صدای بلند جواب دادم:

_ مگه از اول نظر منو پرسیدین؟ اصلا مگه من مهمم که بخوام نظر بدم؟

بغضم گرفته بود. آب دهانم را به زور قورت دادم…

_ من بچه م! نمی فهمم! صلاح خودمو نمی تونم تشخیص بدم! آخه نه که الان عهد پاچه وزوزکیم، اینه که

 بابا و مامانم باید برای آیندم تصمیم بگیرن! بگن با کی ازدواج کن با کی ازدواج نکن!

مامان دوباره برگشته بود توی چهارچوب اتاق. ناباورانه نگاهم می کرد. چهره اش جوری بود که انگار باور

نمی کرد این منم که این چیزها را می گویم…

از نگاهش خجالت کشیدم. سرم را پائین انداختم. با نارحتی گفت:

_ چی می گی زینب سادات؟! ما مجبورت کردیم؟ اونا زنگ زدن ما هم گفتیم قدمتون روی چشم. همین! تو

چته مادر؟

جمله ی آخر را با حالت خاصی گفت. حس کردم نگرانم شده…

 

کلیدواژه ها: ازدواج / دانشگاه / خواستگاری

 

 

 

Check Also

خط مقدم (۲)

یا بُنی انت مقتول سال ها قبل از شهادت در جلسات درس گفته بود: من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *