Home > من و تهدیدها > یک دوربین و دو تصویر

یک دوربین و دو تصویر

تصویر اول

اسمش را در روزنامه دید. با رتبه بالایی قبول شده بود. باید از شهرستان به پایتخت می‌آمد و چهارسال برای دریافت لیسانس، دوری از خانه را تحمل می‌کرد.

هفته اول تمام تلاشش را کرد تا خود را با شرایط جدید وفق دهد. در دانشگاه، نگاه‌ های سنگینی را حس می‌کرد. یک شب هم‌ اتاقی‌اش به او گفت: خیلی شهرستانی می‌ زنی؛ قدری به خودت توجه کن! این جا تهران است؛ تو دانشجویی.

به لباس‌های خودش نگاه کرد؛ با بقیه فرق داشت. مدل مانتوی او، خیلی قدیمی بود. نمی‌شد با آن چهره ساده، چهارسال نگاه‌های دیگران و طعنه‌ هایشان را تحمل کرد. ماه دوم با همکلاسی‌ اش به بازار رفت و لباسی در شأن دوستانش خرید.

قرار بود آخر هفته، مادرش به دیدارش بیاید. آن روز، لباس‌ های قبلی‌ اش را پوشید.

ماه سوم دوستانش گفتند با این ابروها، خیلی اخمو به نظر می‌ رسی. به چهره تو، ابروهای ظریف می‌آید!

با آنها مقابله کرد. در خانواده او، حریم‌های خاصی برای دختر تعریف شده بود. یک ماه در برابر همکلاسی‌ ها ایستاد. ماه چهارم، وقتی خودش را در آیینه دید، فهمید حق با دوستانش بوده و همان روز تسلیم آرایشگاه شد.

آخر هفته، به طور ناگهانی، برنامه  نامزدی برادرش برگزار می‌شد؛ او که نمی‌توانست با این چهره، به شهرستان برود، بهانه آورد که امتحان دارد و نمی‌تواند!

ترم دوم، تصمیم گرفت معدل ترم قبل را جبران کند و از ابتدای ترم، شروع به درس خواندن کرد. هفته سوم، دوستانش مصرانه او را به میهمانی تولد بردند. از میهمانی خوشش آمد؛ اما نباید اظهار می‌کرد. اگر بچه‌ها هیجان او را می‌دیدند باز هم به او طعنه می‌زدند. از آن روز در کمین فرصتی بود که بازهم میهمانی چنین شبی تکرار شود. آخر شب، مادرش پشت تلفن، در مورد خواستگاری یکی از آشنایان با او صحبت کرد و او به رسم حجب و حیای خانوادگی، فقط سکوت کرد.

چند روز بعد، یکی از هم اتاقی‌ ها که تازه نامزدی‌ اش را به هم زده بود، بحثی را در اتاق برپا کرد. او معتقد بود که دوران دانشجویی، دوران آزادی است و ازدواج جز محدودیت، چیزی برای زن ندارد. مردها حس مالکیت دارند و نمی‌توانند پیشرفت زن‌ها را ببینند.

هر کدام از بچه‌ها حرفی زد؛ تا آن که او مجبور شد ماجرای خواستگاری‌ اش را بگوید.

یکی از بچه‌ ها گفت: یعنی چه؟ تو هنوز او را ندیده‌ ای؟ چطور می‌توانی با کسی که هیچ حسی به او نداری، یک عمر زندگی کنی؟

بحث بالا گرفت. نه آن شب که شب ‌ها و شب‌ ها، بحث‌ های پی در پی و پردامنه، ادامه یافت و او نه تنها این خواستگار که در طی چهارسال، ده‌ ها مورد را رد کرد.

سال چهارم هم گذشت؛ اما دیگر شرایط طوری شده بود که می ‌توانست با موهای رنگ شده و مانتوهای جدید، به شهرستان برود؛ می‌ت وانست قبل از والدین، با خواستگار صحبت کند و برنامه‌ها و دیدگاه‌ه ای خود را بگوید و پس از خط و نشان کشیدن‌های بسیار، جواب رد بدهد.

چهار سال گذشت و مدرک خود را گرفت؛ اما کار، تازه می‌خواست شروع شود؛ باید برای فوق می‌خواند و سپس به پایان‌ نامه می‌اندیشید. هفت سال دوری از خانه را تحمل کرده بود و نمی‌شد بدون دکترا برگردد؛ البته دیگر چندان هم به برگشتن فکر نمی‌کرد. باید راهی برای رفتن از این کشور کوچک پیدا می‌کرد! به بورسیه فکر کرد و با کشورهای مختلف مکاتبه کرد. اصرار پدر و مادرش برای ازدواج نیز بی‌ فایده بود. او آن قدر پخته و دنیا دیده شده بود که با ازدواج، خود را تحت سلطه مردی درنیاورد! مگر چه می‌خواست؟ مستقل بود و می‌توانست کار کند و با درآمد خوب، زندگی آرامی را برای خودش فراهم کند!

سه سال دیگر هم گذشت و با مدرک دکترا و اشتغال در دانشگاه، خود را به خواسته‌ هایش نزدیک کرد.

حالا او خود را یک دختر موفق می‌دید.

 

تصویر دوم

اسمش را در روزنامه دید. با رتبه بالایی قبول شده بود. باید از شهرستان به پایتخت می‌آمد و چهارسال برای دریافت لیسانس، دوری از خانه را تحمل می‌کرد.

هفته اول، تمام تلاشش را کرد تا خود را با شرایط جدید وفق دهد. در دانشگاه، نگاه‌ های سنگینی را حس می‌کرد. یک شب هم اتاقی‌ اش به او گفت: خیلی شهرستانی می‌زنی؛ قدری به خودت توجه کن! این جا تهران است؛ تو دانشجویی.

به لباس‌های خود نگاه کرد. با دیگران فرق داشت؛ اما ناگهان صدای سعدی خواندن پدربزرگش زیر درخت انگور، در شب‌های تابستان، در گوشش طنین انداخت؛ تن آدمی شریف است به جان آدمیت.

رو به دوستش لبخند زد و گفت: حرفی از معنا اگر داری بیار!

قرار بود آخر هفته، مادرش به دیدارش بیاید. آن روز، شادترین لباس ‌هایش را پوشید؛ تا مادر از وضعیت او در خوابگاه و آرامش او، اطمینان خاطر بیابد.

ماه سوم دوستانش گفتند: با این ابروها، خیلی اخمو به نظر می‌رسی. لبخندی زد و گفت: ما عادت داریم بعد از ازدواج، اخم ‌هایمان را باز کنیم!

ترم دوم تصمیم گرفت معدل ترم قبل را بالاتر ببرد و از ابتدای ترم، شروع به درس خواندن کرد. هفته سوم دوستانش مصرانه خواستند او را به میهمانی تولد ببرند.

در هدیه تولد شریک شد و گفت: برنامه ‌ام خیلی فشرده است و نمی‌توانم میهمانی امشب را در برنامه‌ ام جا دهم؛ ضمن این که باید از والدینم اجازه بگیرم.

بچه‌ها با صدای بلند خندیدند و او تنها لبخند زد و سکوت کرد!

آخر شب، مادر، پشت تلفن در مورد خواستگاری یکی از آشنایان با او صحبت کرد و او به رسم حجب و حیای خانوادگی، فقط سکوت کرد.

چند روز بعد یکی از هم‌ اتاقی‌ها که تازه نامزدی‌ اش را به هم زده بود، بحثی را در اتاق برپا کرد. او معتقد بود که دوران دانشجویی، دوران آزادی است و ازدواج، جز محدودیت، چیزی برای زن ندارد. چرا دخترها باید همیشه انتخاب شونده باشند ؟ مردها حس مالکیت دارند و نمی‌ توانند پیشرفت زن‌ ها را ببینند.

هرکدام از بچه ‌ها حرفی زد؛ تا آن که او سفسطه‌ ها را چنین در هم شکست: ازدواج، مقدس است و زن و مرد مکمل هم‌ هستند. ازدواج، اگر با معیارهای درست انجام شود، نه تنها محدودیت نیست، بلکه ابتدای حرکت و رشد است و دخترها انتخاب کننده نهایی هستند. دین ما، برگ برنده را به دست زن‌ ها داده است؛ البته اگر با نگاه عمیق و دقیق نگاه کنیم.

بچه‌ها دو دسته شدند و از آن شب، بحث‌ ها بالا گرفت. برخی لجبازانه و با عناد، به مخالفت با دیدگاه‌ های او پرداختند و برخی با راهنمایی او، راه خود را پیدا کردند.

سال دوم بود که با موردی که مورد تأیید خانواده و دل‌ خواه خودش نیز بود، ازدواج کرد و درس را با انگیزه قوی‌ تری دنبال کرد و کوشید تا یک ترم زودتر مدرکش را دریافت کند و بعد به شهرستان برگشت و زندگی عاشقانه و پر از آرامش خود را آغاز کرد.

 

دوربین در آخر پاییز (بیست سال بعد)

تصویر اول

خانم دکتر، پس از ضربه‌ های پی در پی عاطفی، با یک ازدواج ناموفق، اینک در خارج از کشور، اشتغال به کار دارد. او تمام این سال‌ ها را به سختی کار کرده است؛ یادش نمی‌آید لذتی از درآمد خود برده باشد. پدر و مادرش آرزو به دل ماندند؛ تا نوه دختری خود را ببینند. او اینک در ازدواج دوم خود، پسری پنج ساله دارد و به دلیل فاصله سنی، توان تربیت و اداره کودک از او گرفته شده است؛ به ویژه با قرص‌های اعصابی که مصرف می‌کند، حوصله این که جزئیات مسائل کودکش را از پرستار بپرسد، ندارد. از همسرش مطمئن نیست؛ درست همان بدبینی‌ ای که به همسر اولش داشت. هنوز بحث‌های شبانه خوابگاه در گوشش طنین دارد که مردها در پی تصاحبند… زندگی‌ اش را مرور می‌کند. او هرگز نتوانسته بود، حتی برای چند ثانیه، بدون حس رقابت و مقابله، به همسرش فکر کند. امروز دلش هوای خاک مادرش را کرده است؛ اما نمی‌داند که بیست سال بعد هم کسی هست که برای او فاتحه‌ای بخواند و آیا پسرش، وجود مادر خود را درک خواهد کرد؟

تصویر دوم

دخترش به دانشگاه می‌رود و دعا می‌کند مثل خودش عاقل و عاشق بماند. بعد از تولد او بود که به اصرار همسرش، در فوق شرکت کرد و پذیرفته شد. همزمان با تربیت فرزندش، تحصیلات خود را ادامه داد. امروز او هم خانم دکتر است؛ اما مدرک را برای تعالی روح و تعمیق تربیت بچه‌ هایش خواسته است. او می‌دانست که خدا مسئولیت تأمین معاش را از او گرفته تا با آرامش و آسودگی، به تربیت نسل بعد بپردازد. وی همیشه از این تخفیف خدا شاکر بود. او حضور اجتماعی خود را وابسته به حضور فیزیکی در جامعه نکرده، در خانه نشسته، اما وجودش در جامعه، ظهور دارد. اندیشه‌ های او در جامعه تاثیرگذار است و فرزندانی را که به اجتماع تحویل داده، صاحب نقش و اثر مفید اجتماعی می‌بیند و این، معنایی جز ظهور اجتماعی ندارد. هنوز آن تبسم‌های پرمعنا بر چهره اوست؛ زیرا خوب می‌داند زندگی موفقی داشته است.

کلیدواژه ها : دانشجو / زن / ازدواج / دانشگاه / اجتماع / خوابگاه

Check Also

تبرج ؛ دردسر فرهنگی جامعه ی جوان ایران

عملکرد ها ی کوچک و بزرگ افراد جامعه درنگاه وسیع اثری مستقیم بر جامعه ای …

One comment

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *