Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و هشتم )

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و هشتم )

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

با دیدن یاران ذوق زده شده بودم. جوری که انگار نمی دانستم او هم این دانشگاه درس می خواند و حالا با دیدنش سورپرایز شدم!! خودم را کنترل کردم و بیش از این هیجان زده نشان ندادم.

_ سلام زینب سادات خانوم! نیومده کجا تشریف می بری؟!

جواب سلامش را دادم و توضیح دادم که استاد نمی آمد و بچه ها تعطیل کردند! با خنده گفت:

_ این بچه های ادبیات استاد تعطیل کردن کلاس هستن!

بحث را عوض کردم و پرسیدم:

_ من به این دانشگاه خیلی وارد نیستم ولی فکر نمی کنم دانشکده شما این اطراف باشه! هست؟

_ نه نیست! اومدم شما رو ببینم. عیبی داره؟!

لبخندم را که می رفت تا پر رنگ شود کنترل کردم و چیزی نگفتم. نگاهم به پسری افتاد که گوشه ی محوطه ایستاده بود و به طرز عجیبی به یاران نگاه می کرد.

_ خب خانوم حالا کجا تشریف می برید؟

_ خونه

_ چه دختر خوبی! همه دانشگاه رو می پیچونن میرن بستنی می خورن!

_ شبا محمدحسین برام بستنی می خره!

با صدای بلند خندید و بعد سرش را نزدیک آورد و آهسته گفت:

_ تو خیلی خانومی! خیلی زیاد!

احساس می کردم گونه هایم سرخ شده. سرم را پایین انداختم و گفتم:

_ خب من برم دیگه.

صبر نکردم تا جواب دهد. راه افتادم. او هم دنبالم آمد و گفت:

_ بلدی چه جوری برگردی؟

_ صبح از یکی پرسیدم.

_ دستش درد نکنه ولی اون مال زمانی بود که ماشین مورد علاقت جلوی در پارک نباشه!

_ وای نه! اصلا!

_ چرا؟؟

_ دیشب مامانم بهم گفت دانشگاه محیط کوچیکیه خیلی باید حواسمو جمع کنم.

_ دانشگاه چه بزرگ چه کوچیک برای شما خیلی فرقی نداره!

_ چرا؟ مگه من چه مشکلی دارم؟

_ مشکلی نداری!

_ پس چی؟

_ کی بیایم خواستگاری؟

ایستادم. او هم ایستاد ولی نگاهم نمی کرد. ادامه داد:

_ این همه وقت صبر کردم به خاطر درس و مدرست. حالا که دیگه دانشگاه قبول شدی پس وقتشه! منم خوشم نمیاد خانومم بدون حلقه بیاد دانشگاه!

به اطراف نگاه کردم. حس می کردم همه به من چشم دوخته اند. همه متحیر خواستگاری بی مقدمه و یکدفعه ای یاران هستند! و همه مثل من قلبشان نمی زند…

کمی گذشت و دوباره خون به مغزم دوید. راه افتادم. دنبالم آمد و گفت:

_ صبر کن تا ماشینو بیارم!

دلم می خواست تنها قدم بزنم و فکر کنم اما نمی شد. باید می ماندم. به در خروجی رسیدم. دوباره آن پسر را دیدم و این بار مطمئن شدم در مورد نوع نگاه متفاوتش اشتباه نمی کنم! اما آنقدر ذهنم درگیر بود که این موضوع ذره ای برایم اهمیت نداشت. دلم برادرم را می خواست. به شدت دلم محمد حسین را می خواست تا احساس آرامش کنم. یاران جلویم ایستاد. بی درنگ سوار شدم تا بیش از آن چند نفری که اطرافمان بودند کس دیگری ما را نبیند.

_ از من ناراحتی زینب سادات؟

جوابی ندادم. کاش حرفی نمی زد.

_ چرا ناراحتی؟ معلوم بود یه روز بهت درخواست ازدواج می دم! نکنه شوکه شدی؟!

این را گفت و شروع به خندیدن کرد. من واقعا شوکه شده بودم؟؟

_ چرا من؟ ما بهم نمی خوریم.

_ خسته نشدی از پرسیدن این سوال تکراری؟ نمی دونم! همینو می خواستی بشنوی؟ عاشقت شدم و نمی دونم با این تفاوت چی کار باید بکنم؟ ولی اینو می دونم که بی تو نمی تونم زندگی کنم. واقعا نمی تونم!

دلم می خواست بگویم من هم بی تو نمی توانم زندگی کنم. من هم عاشق تو هستم… اما چیزی جلوی دهانم را بسته بود. خانواده! اجازه پدر و مادر! عشق به بزرگترهایم…

ادامه دارد …..

 

کلید واژه ها : داستان دنباله دار /خواستگاری / دانشگاه / عاشق

Check Also

شطیطه؛بانویی که عاقبت بخیرشد/عملی که سبب سعادت وعاقبت بخیری می شود

  شخصی است به نام «شطیطه». این نام برای بیدار‌دلان با بصیرت، بسیار آشناست. او …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *