Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و هفتم)

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و هفتم)

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

مثل بچه ها دنبالش می رفتم. قدش بلند بود و برای اینکه عقب نمانم باید می دویدم. کمی بعد متوجهم شد و گفت:

_ دارم تند تند راه میرم؟ معذرت می خوام!

به نفس نفس افتاده بودم. به دروغ گفتم:

_ نه عیبی نداره.

شکر خدا فهمید تعارف می کنم! قدم هایش را کوتاه تر برداشت و گفت:

_ سوار شو! همینا ماشینای دانشگاهه!

سوار وَن روبرویم شد و او هم کنارم نشست. اجتماعی تر از آن بود که نیازی باشد من سر بحث را باز کنم. پرسید:

_چی قبول شدی؟

خوشحال بودم که رفته رفته بیشتر توی دلم جا می شود. از آن سوال های بی موردی که جوابش مشخص بود نپرسید. وقتی دید مسیر را بلد نیستم فهمید سال اولی هستم و مستقیم سوال اصلی را پرسید. گفتم:

_ فلسفه.

_ به به ! بزن قدش هم گروهی!

بعد دست هایش را آورد جلو. آرام کف دستم را به کف دستش زدم و خندیدم. خوشحالی ام لحظه به لحظه افزون تر می شد. گفت:

_ من سال دوم هستم! خوب رشته ای اومدی! عشق مطلق ! اسمت چیه؟

_ زینب سادات.

_ به به! فامیلم که هستیم دخترعمو جان ! منم مَهدیا سادات هستم!

با لبخند گفتم:

_ چه اسم قشنگی دختر عمو!

_ آفرین! خوشم اومد! پایه ای! بریم که یه ترم بذاریم سرکار بچه ها رو! میگیم دختر عمو هستیم بابای من فامیلیشو عوض کرده! فامیلیت چیه؟

_ فهیم!

_ ای بابا! همچین فامیلی ای رو که تغییر نمیدن!!

بامزه حرف می زد. چهره ی بانمکی هم داشت. پرسیدم:

_ فامیلی تو چیه؟

_ طباطبایی!

_ مامانتم سید هستن؟

_ آره! ما فقط با سادات وصلت می کنیم. وصیت بابای بابا بزرگه. همه اولش می خندن بهمون ولی واقعا تا حالا نشده کسی توی فامیل با غیر سادات وصلت کنه. نه که به زور باشه ها. پیش میاد!

_ چقدر جالب!

کل مسیر را صحبت کردیم و من راه را یاد نگرفتم! وقتی پیاده شدیم با شرمندگی گفتم:

_ من حواسم نبود مسیر رو یاد نگرفتم!

_ عیبی نداره. چهار سال میری میای یاد می گیری!

_ حالا چه جوری برگردم؟

_ همین جا که پیاده شدیم بیا وایسا هم تاکسی میاد هم مینی بوس. بریم کلاسا رو ببینیم شاید ساعتمون بهم بخوره با هم برگردیم.

به سمت دانشکده ادبیات می رفتیم. گفت:

_ مسیر دانشکدمون سخته ولی قشنگه. کلا این دانشکده همه چیش عشقه!

از اینکه اینقدر با علاقه راجع به دانشگاه و دانشکده و رشته حرف می زد بیشتر دلم به انتخابم گرم می شد. بلاخره به گروه فلسفه رسیدیم. با کمک مهدیا از روی بورد کلاسم را پیدا کردم و وارد شدم. یکراست به قسمتی که دخترها نشسته بودند رفتم و روی اولین صندلی خالی نشستم. قبل از آمدن به خودم می گفتم شکر خدا فلسفه رشته ای نیست که پسرهای کلاس زیاد باشد ولی سخت در اشتباه بودم. تعداد پسرها برابر با تعداد دخترها بود و این موضوع به شدت معذبم می کرد.

بلاخره استاد آمد. اولین کلاس منطق بود. همیشه عاشق منطق بودم و توی دبیرستان همه سوالات منطقشان را از من می پرسیدند ولی آنقدر استاد در تکلم مشکل داشت که اصلا متوجه نمی شدم چه می گوید!!

کلاس که تمام شد به راهرو رفتم و با نگاهم دنبال مهدیا گشتم. دلم می خواست بابت استاد منطق به کسی غر بزنم و کسی دم دست تر از او سراغ نداشتم!!

توی حال و هوای خودم بودم که احساس کردم پسری از کنارم عبور کرد و آهسته سلام کرد. چون خیلی بعید می دانستم درست شنیده باشم و یا مخاطبش من بوده باشم به روی خودم نیاوردم. در همین حین بود که اعلام کردند استاد کلاس بعدی نمی آید. بچه های کلاس دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند یک کلاس باقی مانده را هم بی خیال شوند و روز اول تحصیلات آکادمیک را سبک تر برگزار کنند!! اکثر جمعیت کم کم پراکنده شدند. من هم روی نیمکت داخل راهرو نشستم تا مهدیا کلاسش تمام شود و بیاید اما انگار این حرکت من خارج از قوانین دانشجویی بود!!

دختری جلو آمد و گفت:

_ شما نمیری؟

با تعجب پرسیدم:

_ کجا برم؟

_ همه دارن میرن!

_ من منتظر دوستم هستم.

جوابم برایش قانع کننده نبود. می گفت اگر بمانم چند نفر دیگر هم می مانند و کلاس تشکیل می شود و این نامردی است!!

دیدم اگر نروم اول ترمی برچسب می خورم پس بلند شدم و راه افتادم. هنوز از در دانشکده خارج نشده بودم که سایه ی بلندی را حس کردم. سرم را بالا آوردم و از دیدن یاران آن چنان ذوق زده شدم که خودم خجالت کشیدم!!

نه به خاطر اینکه او یاران بود فقط به این خاطر که احساس غربت می کردم و دیدن چهره ی آشنا برایم جذاب بود.

ادامه دارد ….

کلیدواژه ها: داستان دنباله دار/ دانشگاه / فلسفه / کلاس

Check Also

خط مقدم (۲)

یا بُنی انت مقتول سال ها قبل از شهادت در جلسات درس گفته بود: من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *