Home > ایستگاه تأمل > قدر مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس

قدر مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس

قدر مجموعه‌ی گل مرغ سحر داند و بس

۱

زمان کوتاه‌ تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم .

مگر غفلت می‌گذارد مثل آدم عاقل ، فکر کنی . و دریابی ، همه‌ ی آن چیزی را که به خاطرش آمده بودی .

چه خیال می کردم و… چه شد!

چه نقشه‌ ها برای خود کشیده بودم و … چه نقش‌ هایی بر آب شد !

چه‌ قدر از فرصت‌ها جلوی چشمم سوخت و دود شد و به هوا رفت .

چه ‌قدر از کارهایی که از دستم بر می‌آمد و می‌ توانستم در حق این و آن انجام دهم  و اهمال کردم و حواله‌ شان دادم به فرداهای نیامده و گذاشتم و گذشتم .

چه‌ قدر افسوس و اندوه پشت امور جاری زندگی انداختم .

چه‌ قدر دلواپس  و نگران شدم و سینه‌ ام به درد افتاد و بغض راه گلویم را گرفت و مرا تا مرز مرگ کشاند و بی آن‌ که بتوانم چاره‌ ای بیندیشم ، فقط نشستم و نظاره کردم و دل به خیال دادم و وهن.

حالا گذشت همه‌ ی آن‌چه را که نمی‌ باید اتفاق می‌افتاد … خب ؛ حالا چه کنم ؟

اندوه و افسوس ؛ افسون و سرگردان می ‌کند آدمی را . باید گذر کرد از این مرحله قبل از آن‌ که زیر پایم علف سبز شود و ردِّ خیال بیهودگی‌ ها بیش از این مرا به خود مشغول کند و ته مانده‌ ی عقلم را معیوب .

۲

این دنیا ؛ جولان‌ گاه مردان و زنان فرصت طلب است .

فرصت ؛همان زمین بایر و آماده ای است که آغوش گشوده برای خلق یک اتفاق بزرگ ؛ رویش و شکوفایی . و بعد برداشت و نمایش اغتنام .

پیشرفت بشر ، محصول همین فرصت‌ ها است .

ولی بدانیم که ؛ اگر زمینه نباشد ، زمین هم به کارمان نمی‌آید ( حالا دلمان را خوش کنیم که مالک هزار هزار جریره و آبادی باشیم . چه سود؟ ) . 

تسخیر زمین و حکومت بر پهنه‌ ی آن ، مشروط به بروز و ظهور زمینه‌ هاست .

همه‌ ی آنانی‌ که حرف‌ شان بر سر زبان‌ ها می‌افتد وسینه ‌به سینه منتقل می‌شوند و بر سطور تاریخ می‌ نشینند؛  از دل همین زمین برمی‌خیزند.

هنوز می ‌توان صدای آن‌ها را از لا به لای اوراق شنید که ما را به پرهیز و گریز از تکرار بی راهه ها هشدار می‌دهند .

از یاد نبریم که ؛ ما ادامه‌ ی راه پیشینیانیم ، نه جا مانده . وامانده و درمانده . نه مبهوت زده‌ ایم  و نه حسرت به دل و خون به‌ جگر . این بهانه‌ ها از آن کسانی است که ریشه‌ هاشان را در مسیر طوفان از دست داده‌ اند . ریشه‌ ها وقتی در زمین رخنه کرده باشد ، هزار بار هم که حادثه ، ‌شاخ و برگش را بشکند و بپراکند ، دیری نخواهد پایید که جوانه خواهد زد . رشد خواهد کرد . قد خواهد کشید . سایه خواهد انداخت .   

درست گفته‌ اند که ؛ ما بقیه‌ ی همه‌ ی آن چیزی هستیم که نیاکان‌ مان برایش رنج کشیدند .

و ما مأمور و محکوم به تداوم همان مسیریم .

مسیری به جانب ادراک بی خطا . به صحت فهم . راه یابی به  قلمرو عشق .

جایی برای درخشیدن .

ما محکومیم برای رسیدن؛ یا همین امروز … ویا فردایی نه چندان دور …

۳

من نگران فردا نیستم . نگران همین لحظه ‌ام که دارد سپری می‌شود .

آن اتفاق بزرگ از همین جا آغاز می‌شود .

خورشید بر می‌آید … و فرو می‌نشیند . آفتاب دامن می‌اندازد  … و برمی‌کشد .

ماه می‌تابد … و محو می‌شود . مهتاب، می‌درخشد … و می‌خرامد .

ابرها می‌گذرند از سر گلدسته‌ های شهر .

باران می بارد … و می تراود . و فصول از پی هم می‌گذرد .

ولی من هم‌ چنان حسرت داشته‌ های دیگران را می‌خورم .

کوله‌ ام پر از توشه‌ های دست نخورده است .

پیاله‌ ام خالی است .

و من گرسنه ‌ترینم بین این‌ جماعت مشتاق .

۴ 

چند صباحی است در خلوت خود زمین‌ گیر شده‌ ام .

تک پنجره‌ ی اتاقم را باز کرده‌ ام رو به آسمان . گذر عمر را می‌بینم .

منتظرم . امیدوارم  .( نه معطل )

انتظار ، موهایم را سپید کرده است .

گرچه ؛ چشمانم به درخشندگی گذشته نیست .

و صدای چلچله ‌ها را نمی‌شنوم و زمزمه‌ های رود را هم .

ولی همیشه مترصد این لحظه‌ ها بودم .

باید یک روز رو در رو می ‌شدم با آن . چهره به چهره و سینه به سینه . چه خوب که درک این معنا در حریم اتاقکم باشد .

هنوز زیر لب ترانه می‌سرایم .

انتظار یعنی ؛ همین ادراک ناب لحظه‌ها .

او خواهد آمد . شاید سر زده . شاید در همان لحظه که پلک‌ هایم سنگین می‌شود .

۵

قدرشناسی و قدردانی ، هنر آدم‌ هایی است که برای روابط انسانی ارزش قائل می‌شوند .

وقتی قدر لحظات را می‌دانی ، یعنی به ارزش رابطه‌ ی با خود پی برده‌ای .

کشف این رابطه ، در پیمودن مسیری است که ابتدا مادر با سر انگشت محبتش بر نوک بینی ‌مان کشید .

آن‌ وقت ، خندیدیم به روی او  .

و شکوفایی دیگران را دیدیم ؛ لبخندهای ‌شان را …

و دیری نگذشت که در پی این حادثه ، آغوش ها گشوده شد و گرمای این حس قریب و لطیف را چشیدیم . با تمام پوست و گوشت خود .

و اعتماد و اطمینان ، رخنه کرد وجاری شد در رگ و ریشه ‌هامان .

باز هم خندیدیم . و باز هم بار یافتیم به قرارگاه دیگری .

و زمان گذشت . چیزی به اسم بلوغ ، سودای جانمان شد . و روح‌ مان را تسخیر کرد . اشک‌مان را در آورد . واین‌ طور بود که خلوت‌ مان پر شد از خودمان . و غریزه عزیز شد . و عزیزان ، حقیر .

این رسم زمانه است .

تقدیر چنین رقم می خورد ؛ آغوشی دیگر برای تجربه و حسی متفاوت .

بقاء نوع به همین رابطه ها وابسته است . مگر این طور نیست؟

اما… امان از دل ، آن هم دل مادر .

باید پاسدار قدر او باشیم . او قدر قدرت  حیات ما آدم هاست .

مثل خود خدا ، تکرار ناپذیر است .

قدر او را بدانیم . ما به او محتاج تریم تا او به ما .

۶

مادر زمینه را فراهم می‌کند تا زمین نخوریم .

دست‌ مان را می‌گیرد و آداب راه رفتن یادمان می‌دهد تا مثل آدم روی زمین قدم برداریم .

بعد که توانستیم روی پای خود بایستیم ، راه برویم ، بدویم … به دور شدن مان نگاه می‌کند.

به جدایی ‌مان . به فرقت . به هجرت . به این‌ همه فاصله .

گرچه او از فاصله بیزار است . اما از این‌ که روی پای خود ایستاده‌ ایم ، مسرور .

یادمان باشد او همیشه چشم انتظار آمدن ماست . سر زدن ما .

چشم و گوش و تمام حواسش را داده است به راه . درست از همان‌ جا که از او جدا شدیم .

قاموس دنیا این است ؛ باید جدا شد .

ولی تلاش نکنید که جای گزینی برایش بتراشید .

اطمینان دارم که در زیر این آسمان کبود؛ نمی‌ تواند جای او را هیچ موجودی پر کند .

ولی بیاییم لااقل تلاش کنیم قاصدک‌‌ های ناقل حدیث‌مان ، خوش خبر باشند .

او ؛ هدیه خداست در قلب ما . مراقبش باشیم .

 

 کلیدواژه ها : زمان / غفلت / عمر / دنیا / مادر

                                                                                        

 

Check Also

خط مقدم (۲)

یا بُنی انت مقتول سال ها قبل از شهادت در جلسات درس گفته بود: من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *