Home > ایستگاه تأمل > دَمِ دست

دَمِ دست

آن وقت ها پدرم می گفت ؛

دم دستم باش بابا ، تا اگه باهات کار داشتم ، زود خودتو بهم برسونی

و بعدها وقتی داشتم توی آشپزخانه‌ عقب یک دستگیره می‌ گشتم برای این که قابلمه‌ ی داغ رو از روی اجاق بردارم و بیاورم سر سفره ، یادم هست که دقایقی پی‌ اش می‌گشتم و دور خودم می‌چرخیدم …که عاقبت عیال با آمدنش ، مرا از این سرگشتگی نجات داد.‌ در حالی که دستگیره دم دستم بود و آن را نمی‌ دیدمش .

روزی به دنبال کلید حیاط در خانه بودم . درست جلوی چشمانم بود . نمی دیدمش . این نگاه تونلی هر روز کار دستم داده . از بس دور خود کشتم ، سر گیجه گرفته ام . گاهی خودم را هزار بار لعنت می کنم به خاطر این حواس پرتی ام . همه چیز دم دستم است و نمی بینمش . ای مرده شور این گنگی‌ ام را ببرند . خب دیگران حق دارند که مرا گیج بخوانند . حرف حق ، تلخ است دیگر .

وبعدها این واژه را بارها و بارها شنیدم و به آن عمل کردم ؛ دم دست

به نظر می‌رسد که بین دم دست و سرعت عمل رابطه باشد ؛

اونی که دم دستته بر دار بیار فوری !…

و بین دم  دست و وضوح

بین دم دست و فراموشی

بین دم دست و غفلت … هم رابطه هست .

در طول زمان ، یاد می گیریم که نسبت به همه‌ ی آن‌هایی که دم دست‌ مان هستند ، غافل باشیم .

گاهی این غفلت تا آن‌ جا دامن می‌کشد که … حتی از وقوع یک فاجعه‌ هم غفلت می ورزیم

سهم عزیزان در این غفلت عظما بیش از همه ‌است .

برای اغیار دل می‌سوزانیم … برای غریبه‌ ها ، جان می کنیم …. برای همه‌ حاضریم فداکاری کنیم …اما به خودی که می‌ رسد ، حسابگر می‌ شویم و عاقلانه عمل می کنیم

شاید به خاطر این که ؛ همه‌ ی این‌ها دم دست ما قرار دارند . و دم دستی‌ ها ، دیده نمی‌شوند .

سر این دم دستی‌ ها داد می‌زنیم . به دم دستی‌ها زور می‌ گوییم . زیر بار حرف حساب دم دستی‌ ها نمی‌رویم … شاید به خاطر وضوح‌ شان و یا غفلت مان

دم دستی‌ها ، همیشه‌ ی خدا دم دست‌ اند . همیشه کم بهاء . همیشه آخرسر. بی‌ رغبت … در حالی که اصل زندگی‌مان به همین دم دستی‌ ها وابسته است و همین‌ ها به دادمان می‌ رسد … تا از ما بهتران!

 

گاهی خاطره‌ ی کوچک و گذرای  فلان کس که یک بار در عمرم دیدمش( و تأثیر گذار هم بوده ) برایم مهم‌ تر از خاطرات خودی‌ ها جلوه می کند .

روز تولد فلان هنرپیشه  . خاطره‌ ی طعم فالوده . ساعت و دقیقه‌ی اولین دیدار و آشنایی …

ولی … بابا کی به دنیا آمده؟

چه می‌دانم . چه چیزها می‌پرسی!

و این همه یعنی دم دست‌ مان ‌‌اند این‌ها. .. وقتی چشم می‌بندند از ما ، تازه می‌یابیم‌ شان . می‌بینیم‌ شان . وقتی از ما دور می‌شوند ، تازه خاطرات‌ شان را مرور می کنیم و به هم می‌گوییم ؛

یادش به‌خیر … می‌گفت ؛ …

یادت هست اون‌ روز رو که نشسته بود همین‌ جا و داشت …

چه دوران خوبی داشتیم وقتی‌ که …

ولی باید باور کنیم که برگ‌ های زیادی بر زندگی‌مان  بی‌تأمل ، ورق خورده‌اند … و از کنار حادثه‌ها بی‌ درنگ  و توجه گذشتیم .

 

راست است ؛ ما تمرکزمان را از دست داده ایم . این بلای تکنولوژی است . مصیبت خانمان سوز مدرنیته .

این‌ که عزیزانت را نبینی .

این که وضوح خنده‌ها را حس نکنی .

این که نجوای پرنده‌ها ی صبحگاهان را نشنوی .

این‌ که نفهمی کی ابرها آمدند روی سر شهر ؟

این‌ که کی غروب شد ؟… وا! … ( اصلا کی خورشید طلوع کرد که حالا غروبش مهم باشد)

این‌که چه وقت درخت‌ ها خوابیدند؟

این‌که چه کسی به من آموخت ؛ عشق را؟

این که چه کسی اشک‌ هایم را پاک کرد از روی گونه‌ ام؟

این‌که دارم چه می‌کنم ؟ کجا می‌روم ؟ وعده‌ ی نهایی‌ام کجاست؟

این کم دردی نیست . جان‌ کاه است . می‌خراشد و می‌تراشد .

ما نسبت به همه‌ ی آنانی که دوست‌ شان داریم … و دم دست‌ مان هستند؛ غافلیم

چون؛ تمرکز نداریم .

گاهی کلید حیات دم دستمان است . گاهی توی مشت‌ مان  . گاهی حواس‌مان نیست و جا می گذاریمش جایی که هر چه می گردیم ، پیدایش نمی کنیم . هنوز اصرار داریم که کلیدمان را گم کرده ایم . جا گذاشته ایم … واقعیت این است ؛ کلیدی نیست تا با آن به حیات‌ مان رونقی بدهیم . اگر شادابی‌ مان را از دست داده‌ایم به خاطر این است که ته ذهن‌مان احساس گناه می‌کنیم . گم شده‌ ای داریم . که به هر نشانه‌ای از آن می‌رسیم ، متوجه این غفلت می‌شویم .

گاهی برای پیدا کردن شی‌‌‌‌‌ ای که گمش کرده‌ایم ؛

 باید تمام مسیر را برگشت .

 تمام رد حافظه را دنبال کرد .

باید از این و آن سراغ گرفت .

 باید نشانه داد .

باید اشاره کرد .

 باید حس اضطراب خودت را نمایش دهی .

باید بفهمند که چه‌ قدر برایت جنبه‌ی حیاتی داشته است .

باید قدرش را بیش‌تر می‌دانستیم

باید شیء گران‌ سنگ را جای مطمئن گذاشت .

باید برایش جایگاه ساخت .

باید فهم درستی از واقعیت داشت .

کاش …

بیاییم دوباره خودمان را از نو طراحی کنیم

دوباره زندگی‌ مان را تعریف کنیم .

دوباره راه بیفتیم . با قدم‌های مطمئن .

دوباره زبان باز کنیم .

دوباره حرف بزنیم. حرف‌های قشنگ .

دوباره احساس‌ مان را بگیریم کف دست .

دوباره لمس کنیم .حس خوش‌آیند بودن .

دوباره استشمام کنیم . بوی رایحه‌ ی لبخند .

دوباره ببینیم .

بشنویم .

و بعد با زبان کودکانه و عاشقانه بگوییم…. چه‌ قدر امروز خوشگل شده‌ ای مادر.

یادمان نرود و غفلت نکنیم در این باز خوانی و واخواهی که ؛

مادر ، دم دست‌ ترین موجود هستی است. و معراج ما به او وابسته‌ است

خوش به حال همه‌ی مامانای سرزمین من!

 

کلیدواژه ها : دم دست / مادر / پدر / فراموشی /غفلت

Check Also

ردپای عاشورا در شعر پارسی

 ردپای عاشورا در شعر پاارسی ؛تاثیرات واقعه عاشورا بر اشعار شاعران پارسی گوی ایران از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *