Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و ششم)

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و ششم)

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

_ حجاب کاملا شخصیه. اصلا درست نیست قانون باشه! همه باید حق انتخاب داشته باشن!

توی مترو نشسته بودم و کلافه از وراجی کله سحری آن خانم به این فکر می کردم که دانشگاه بهشتی به اندازه میزانی که دوستش دارم بد مسیر است!

خانوم روبرویی از بغل دستی اش پرسید:

_ بحث اینا چیه؟

او هم شانه بالا انداخت و گفت:

_ من از وسط بحث اومدم نمی دونم چی میگن ولی حال و حوصله دارن سر صبحی!

دوباره خانم سخنران که مثلا مخاطبش کنار دستی هایش بودند اما گوش های همه ما را مفت گیر آورده بود گفت:

_ اصلا این قضیه ی پوشیه توی اسلام یعنی چی؟ بدبختی توی همین کشورخودمونم زیاد شده! به نظر من پوشیه یعنی زن مسلمون خفه شو! تو جز زاییدن حق کار دیگه ای نداری! تو حق اظهار نظر نداری! تو یه برده ای!

دختری با شکل و شمایل خودم با فاصله کمی از آن خانم گوشه ای ایستاده بود. بلاخره کاسه ی صبرش لبریز شد و رو به آن خانم گفت:

_ ببخشید خانوم!

_ جانم؟

_ تمام این معانی عمیق و دقیق رو از همین یه واژه استخراج کردین؟ یعنی اگه  یه پارچه روی دهنتون قرار

بگیره خفه میشین؟ واقعا خوش به حال همسرتون!!

_ تو حق نداری به من توهین کنی بچه جون!

_ چطور شما حق دارید عقاید میلیون ها انسان رو زیر سوال ببرید؟؟ بعدشم خودتون گفتین این یه تیکه

پارچه مفهومش اینه که زن مسلمون خفه شو! مگر اینکه شما ضد اسلام باشید که فکر کنم بهتره ابراز نکنید چون اینجا دوربین داره!

بعد آهسته اضافه کرد:

_ میگن صدا رو هم ضبط می کنه!

نفهمیدم این حرف از سر زرنگی اش بود که آن زن ساکت شود و بیش از این آرامش کله سحریمان را بهم نزد یا واقعا چنین چیزی حقیقت داشت؟!

هرچه که بود باعث شد تا آن زن ساکت شود و آرامش به واگن برگردد! دخترک پوزخند زنان از آن زن فاصله گرفت و آمد روبروی من که حالا خالی شده بود نشست. با نگاهم بابت ساکت کردن آن زن ازش تشکر کردم.

قصه به همین جا ختم نشد. خانم سخنران این بار تغییر وضعیت داد. آمد کنار آن دختر نشست و بی مقدمه شروع به شعر خواندن کرد:

_ "واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت، هم کلید زندگیست
گفت: "زین معیار اندر شهرما،

یک مسلمان هست آن هم ارمنی ست!! "

دختر هم بدون مکث جواب داد:

_ آره می شناسمش! اون ارمنیه توی محله مسلمونا زندگی می کرده اسلام رو یاد گرفته دیده بی عیب و نقصه تصمیم گرفته معیارای زندگی شو تغییر بده! تن پروین جون رو توی گور نلرزون خانم! منظور از این شعر کلا چیز دیگه ایه! میگه اسلامو با مدل مسلمونیت زیر سوال نبر!

بعد بدون اینکه فرصت دوباره شعر خواندن به آن خانم را دهد پرسید:

_ شما تحصیلات و تخصصتون چیه؟

زن با افتخار جواب داد:

_ من از شاگردای استاد طاهری هستم!

_ از سطح تحصیلاتتون پرسیدم نه اینکه شاگرد کی…

بعد حرفش را عوض کرد و گفت:

_ کی؟ طاهری؟ همون یارو دیپلم ردیه؟ خدا هدایتت کنه خانم!

زن خواست جوابی بدهد که با توقف مترو در ایستگاه آخر همه عزم پیاده شدن کردند. نمی دانستم چرا ولی دختر را دنبال می کردم و خدا خدا می کردم هم مسیر شویم و سر صحبت را باز کنم تا بپرسم طاهری کیست؟!

 مسیر را از یاران پرسیده بودم. باید سوار تاکسی های دانشگاه می شدم. اما این را بهانه خوبی برای آغاز صحبت دیدم! قبل از اینکه بین جمعیت گم شود خودم را به او رساندم و گفتم:

_ ببخشید!

برگشت و با لبخند نگاهم کرد.

_ ماشینای دانشگاه کدومه؟

_ دانشگاه شهید بهشتی؟

_ بله!

_ بیا بریم هم مسیریم!

و این بهترین جوابی بود که می توانستم بگیرم! آن روز برای اولین بار هم مسیر شدیم و برای همیشه هم مسیر ماندیم…

 

ادامه دارد….

کلیدواژه ها : زن / حجاب / پوشیه / مسلمان

 

 

 

 

 

Check Also

خط مقدم (۲)

یا بُنی انت مقتول سال ها قبل از شهادت در جلسات درس گفته بود: من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *