Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و پنجم)

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و پنجم)

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

همه چیز درست عین یک رویای شیرین زودگذر بود. سختی کنکور زیاد بود اما ابراز عشق یاران که بعد از سفر شمال کاملا عادی شده بود آنقدر زیاد تکرار می شد که هم زندگی را برایم شیرین کرده بود و هم راه هرگونه حرف توجیه آمیز و هرگونه مخالفتی را کاملا مسدود کرده بود.

یکی از دفعاتی که به خانه مان آمده بود در فرصت مناسبی گفت که انشالله بعد از کنکور به طور رسمی و با خانواده اش می آید خواستگاری و خدا می داند از آن به بعد من چقدر برای آن روز لحظه شماری می کردم.

کارم شده بود درس خواندن و هر از گاهی دیدن یاران و انرژی گرفتن از حرف هایش و دوباره خواندن و خواندن. دلم می خواست با او هم دانشگاهی شوم و تمام تلاشم را می کردم تا این اتفاق بیفتد.

بلاخره روز کنکور فرا رسید و همه ی زحماتم را روی کاغذ ریختم. چقدر سخت بود که یک مداد دستت بگیری و زندگی ات را رقم بزنی. اما من هم مثل بقیه باید این کار را می کردم.

روزهای بعد از کنکور به شدت با استرس همراه بود. همیشه فکر می کردم کنکور را که بدهم دیگر آزاد و رها می شوم اما درگیری شدید ذهنی خواب و خوراک برایم نگذاشته بود.

جواب ها آمد و انتخاب رشته کردم. با کلی دعا و امید و سرانجام همان اتفاقی افتاد که آرزویش را داشتم…. گروه فلسفه، دانشکده ادبیات دانشگاه شهید بهشتی! بله! من تصمیمم را گرفته بودم و دلم می خواست فلسفه بخوانم. در تمام روزهای سختی که برای کنکور درس می خواندم تنها کتاب فلسفه ام به من انرژی می داد و فضای کسل کننده آن روزها را برایم تلطیف می کرد. حالا که می توانستم باز هم کتاب فلسفه دست بگیرم، بخوانم، لذت ببرم و انرژی بگیرم چرا باید خودم را از این شانس محروم می کردم؟؟

آن روز که جواب قبولی های نهایی آمد مدرسه بودم. روز آخری بود که آوان را می دیدم. می خواست همراه خانواده اش به شهرشان برگردد. به عنوان آخرین یادگاری نهج البلاغه ای تقدیمش کردم. با لبخندی شیرین و معنی دار کتاب را گرفت و مرا بوسید. بعد از مراسم خداحافظی با دوستان و اشک ها و لبخندهایمان یک جعبه شیرینی گرفتم و راهی خانه مان شدم. همزمان با من ماشین آشنایی توی کوچه مان پیچید و حدس زدم که بنیامین باشد ولی چون هیچ وقت عادت نداشتم سر برگردانم و فضولی کنم و احتمال می دادم اشتباه کرده باشم، چون بنیامین علاقه اش تعویض اتومبیل بود (!!) بی تفاوت به مسیرم ادامه دادم. اما با ایستادن ماشین جلوی در خانه مان مطمئن شدم که اشتباه نکردم.

بنیامین بود اما نه تنها! یاران هم از ماشین پیاده شده بود و سعی می کرد جلوی بنیامین کمتر نگاهم کند. بهشان رسیدم و سلام کردم. بنیامین گفت:

_ به به سلام دختر عموی سر به زیر! خواستم برات بوق بزنم دیدم حواست نیست گفتم یهو می ترسی! بعد جعبه شیرینی را از دستم گرفت و گفت:

_ به چه مناسبته؟

_ کنکور قبول شدم!

همین طور که در جعبه را باز می کرد تا شیرینی ها را براندازد کند گفت:

_  به سلامتی! کجا؟ چه رشته ای؟

منتظر این لحظه بودم. مستقیم به یاران نگاه کردم و جوری که انگار به او جواب می دهم گفتم:

_ فلسفه! دانشگاه بهشتی!

نگاه یاران تغییر کرد. جوری که نمی دانستم ذوق زده شده یا فکر می کند الکی گفته ام!! در باز شد و بنیامین بدون اینکه تعارف وارد حیاط شد. احساس می کردم رفتارش مثل همیشه نیست. گویا یاران به او حرفی زده باشد یا …

خواستم وارد خانه شوم که یاران گفت:

_ بابت این خبر خوب یه کادوی فوق العاده می گیری دختر! آفرین! واقعا خسته نباشی!

ذوق زده شده بودم از تعریف و وعده ی کادو دادنش. چند روز بعد موعد ثبت نام دانشگاه فرا رسید. همان طور که حدس می زدم صبح یاران دنبالمان آمد و با محمدحسین سه تایی رفتیم دانشگاه.

از در اصلی دانشگاه که به گفته ی یاران به در دندان پزشکی معروف بود وارد شدیم و برای ثبت نام به ورزشگاه رفتیم. دو سه ساعتی معطل بودیم و نسبتا نصف کارها را محمدحسین و یاران انجام دادند و این طور بود که من شدم دانشجوی ورودی سال ۸۸ دانشگاه شهید بهشتی!

بعد ها وقتی به آن روزها و آن لحظه های پر از هیجان فکر می کردم دلم می خواست زمان همان جا متوقف می شد و حس شادی و خوشبختی ام را زمانه بد یمن نمی بلعید…

Check Also

ردپای عاشورا در شعر پارسی

 ردپای عاشورا در شعر پاارسی ؛تاثیرات واقعه عاشورا بر اشعار شاعران پارسی گوی ایران از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *