Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه(قسمت بیست و چهارم)

جنایت ظهر روز یکشنبه(قسمت بیست و چهارم)

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

هنوز یاران کلمه ی خطرناک را کامل نگفته بود که اسب تکان وحشتناکی خورد و اگر به دادمان نمی رسید و سر اسب فریاد نمی زد هر دو می افتادیم. محمدحسین با عجله پایین پرید و رو به یاران که حالا به ما نزدیک شده بود گفت:

_ نگفته بودی قاطی می کنه!

_ بهش برمی خوره دو نفر سوارش بشن.

افسار اسب را گرفت و رو به من گفت:

_ محکم یالشو بگیر ولی نکش که دردش نیاد.

احساس کردم محمدحسین دلش می خواهد افسار را از یاران بگیرد ولی به خاطر رودربایستی با او این کار را نمی کند. کمی دنبال ما آمد و بعد بابا صدایش زد و مجبور شد با بی میلی برود. دلم می خواست داد بزنم و بگویم نرو یا حداقل من را پایین بیاور تا با هم برویم. اما نتوانستم. اگر چنین عکس العملی نشان می دادم چه فکری می کرد؟ فقط مثل بچه های بی پناه محکم یال اسب را چسبیدم و به رفتنش نگاه کردم.

یاران بی هیچ حرفی خط تلاقی دریا و ساحل را گرفته بود و راه می رفت. گاهی اوقات موج آنقدر با شدت به ساحل برخورد می کرد که صدای شلپ شلپ قدم هایش به گوش می رسید.

کمی بعد بی آن که نگاهم کند پرسید:

_ آماده ای یه کم بدوییم؟

بی توجه به سوالش شروع کردم به پرسیدن سوالی تا سر بحث را باز کنم:

_ باران خانم چند سالشونه؟

_ دو سال از من کوچیک تره. چطور؟

بی اختیار گفتم:

_ باران و یاران! چقدر بهم میاد!

ایستاد. برگشت نگاهم کرد و با جدیت گفت:

_ ته حرفتو بگو!

_ اون قاب عکسی که از روی پیانو برداشتین عکس الانشونه؟

_ بر فرض که بله! خب؟ توقع داشتی وقتی بابات و داداشت می خوان بیان و من می دونم که آدم های معتقد و مذهبی ای هستن عکس دختر بی حجاب رو از توی خونه جمع نکنم؟ من این کارو به خاطر احترام به خانوادت کردم وگرنه وضعیت خانواده من که مشخصه چرا باید پنهون کاری کنم؟ مهم منم که این چیزا برام مهم نیست. ملاک انتخاب همسر نیست!

_ پنجاه درصد شمایی پنجاه درصد خانوادتون! آدمی که انتخاب می کنین باید مورد تایید پدر و مادرتون باشه و چون متاسفانه انتخاب شما این طور نیست بهتره ما زودتر بریم خونمون، قاب عکس بره سرجاش و شما هم برگردی پیش آدمایی که باهاشون بزرگ شدی!

_ بسه زینب سادات خانوم! دیگه کافیه! تو دلیل سر براه شدن من بودی اما الان اجازه نداری این حرفا رو بهم بزنی. من نماز خون شدم. هیئت میرم. قرآنی که لاشو باز نمی کردم الان در موردش می تونم حرف بزنم! امام حسینی شدم. این چه طرز تفکریه که به من میگه برو از دین دور شو چون آدمایی که باهاشون بزرگ شدی شبیه تو نیستن؟! بچه خندش می گیره از این استدلال به خدا!!

از عصبانیتیش ترسیدم. همیشه وقتی از این حرف ها می زدم با لبخند جوابم را می داد و من را شرمنده می کرد ولی الان با نگاه عصبانی به چشم هایم زل زده بود. آنقدر ترسیده بودم که حس کردم پاهایم سست شده. افسار اسب را رها کرد و از من فاصله گرفت.

اطراف را نگاه کردم ولی خبری از محمدحسین و مامان و بابا هم نبود. ترسیدم. چرا بابا محمدحسین را صدا زد و این همه وقت کجا رفتند؟

باید از روی اسب پایین می آمدم. دلشوره ی عجیبی داشتم و استرس اینکه نکند بیفتم. عقل می گفت که به سمت ساحل پایین بیایم که اگر افتادم کمتر خیس شوم اما همین که داشتم مسافت را برآورد می کردم اسب تکانی خورد و من با سر توی آب افتادم. هول شده بودم و می خواستم زودتر خودم را جمع کنم. خدا خدا می کردم یاران من را ندیده باشد وگرنه فکر می کرد چقدر دست و پا چلفتی هستم که نمی توانم از روی یک اسب پایین بیایم!!

بلند شدم و چادرم را دور خودم پیچیدم. داشتم از خجالت می مردم. خواستم بدون اینکه سرم را بالا بیاورم به سمت خانه فرار کنم که یاران روبرویم ظاهر شد. نگاهم را از زمین برنداشتم. فقط با شرمندگی گفتم:

_ نگاهم نکن. خجالت می کشم!

_ معذرت می خوام عزیزم. تقصیر من شد.

بدو بدو سمت خانه رفتم. وسط راه محمدحسین از راه رسید. با تعجب نگاهم کرد. قبل از اینکه سوالی بپرسد چشم هایم پر از اشک شد وگفتم:

_ خیلی بدی که تنهام گذاشتی…

و بعد نگاه پر سوالش را تنها گذاشتم و به راهم ادامه دادم…

 

ادامه دارد….

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Check Also

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت سی و یکم )

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر تهدید من نه تنها روی ایمان هاشمی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *