Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و سوم)

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و سوم)

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

آن روز تا شب از اتاق بیرون نیامدم و شب هم با اصرار محمدحسین سر میز شام آمدم و بدون اینکه حتی لحظه ای سرم را بالا بیاورم به زور چند لقمه ای خوردم و شب بخیر گفتم و باز به اتاق پناه بردم.

صدایش مدام توی گوشم تکرار می شد که گفته بود: "خانوم زینب سادات عاشقتم! شما الماس منی که خیلی برای اینکه الان اینجا بایستی زحمت کشیدم! "

شنیدن این حرف ها برایم بی نهایت لذتبخش بود ولی می ترسیدم. وقتی از زبان یاران بیرون می آمد به طرز عجیبی می ترسیدم.

تا صبح خودم را توی اتاق حبس کردم و حتی با وجود تشنگی بیرون نیامدم که نکند یه وقت با یاران روبرو شوم.

توی مدرسه دورادور دخترانی را می شناختم که به راحتی با پسرها دوست می شدند و ذره ای احساس گناه نداشتند پس چرا من به خاطر ابراز عشق یک طرفه یاران تا این حد احساس گناه می کردم و فکر می کردم نکند خدا با من قهر کند…؟

شاید هم استرس این را داشتم که خانوادم متوجه شوند و به خاطر سوء تفاهمی بزرگ من گرفتار شوم.

صبح از گرسنگی و تشنگی بیدار شدم و مادرم را دیدم که هنوز کنارم خواب بود. متوجه شدم که هنوز خیلی برای بیدار شدن زود است ولی چاره ای نداشتم باید همچنان توی تخت می ماندم.

سکوت صبح و صدای موج دریا شدید من را به ساحل دعوت می کرد. چقدر سخت بود نزدیک دریا باشم و نتوانم راحت کنار ساحل بروم و آب بازی کنم. آنقدر به صدا گوش دادم تا باز هم خوابم برد.

این بار با صدای مامان بیدار شدم که می گفت:

_ گلک تنبل من! ضعف کردی مامان جان! بلند شو یه چیزی بخور.

از جا بلند شدم و صورتم را تند تند شستم و با احتیاط به آشپزخانه رفتم. وقتی مامان را بی حجاب دیدم پرسیدم:

_ پس مردا کجان؟

_ بابات که توی باغ می چرخه. محمدحسین و یاران هم نمی دونم کجا رفتن. گفت انگار میریم اسب بیاریم!

_ اسب؟! وااااای چه هیجان انگیز! یعنی میارن اینجا؟ منم می تونم سوار بشم؟

_ نمی دونم مامان جانم. انشالله بیارن و شما هم بتونی سوار شی!

بعد از صبحانه مفصلی که خوردم از فرصت استفاده کردم و بدو بدو لب دریا رفتم و با خوشحالی کفش هایم را گوشه ای انداختم و جورابم را هم درآوردم. کمی توی آب شلپ شلپ کردم و خندیدم.

باد می آمد و وسوسه ام کرد که روسری ام را در بیاورم. کمی اطراف را نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم خبری نیست با خیال راحت موهایم را به باد سپردم. روی ماسه ها می دویدم و الکی می خندیدم.

خیلی وقت بود دلم برای این همه سرخوشی و رهایی تنگ شده بود. جیغ های بی دلیل و صداهای عجیب و غریبی که وقتی کاملا رها می شدی از فکر های زندگی روزمره می توانست از حنجره ات بیرون بیاید.

نمی دانم چقدر گذشت. احساس کردم کسی نگاهم می کند. برگشتم و مامان نرگس را دیدم که آرام با چادری در دست ایستاده بود. کمی خجالت کشیدم و باز هم الکی خندیدم. او هم خندید و گفت:

_از بس جیغ زدی صدات گرفت! بیا مادر پسرا دارن میان چادرتو سرت کن.

تند تند روسری و چادر و جوراب و کفشم را پوشیدم. کمی بعد محمدحسین آمد و چون می دانستم یاران همراه اوست بی اختیار کمی خودم را پشت مامان قایم کردم اما با دیدن یاران که افسار بدست از راه رسید محو تماشای اسب سفید و مشکی زیبایی که با خودش آورده بود شدم. وقتی نزدیک آمدند بی توجه به مکان و آدم های اطرافم چند بار با آن حالت های لوسی که با محمدحسین حرف می زدم تا به انجام کاری مجابش کنم گفتم:

_ می خوام سوار بشم ! تو رو خدا محمدحسین!

یاران که مشخص بود خودش را کنترل می کند که به حرکات من نخندد گفت:

_ بفرمایید خانوم! در اختیار شما!

خودم را جمع کردم و دیگر چیزی نگفتم. فقط هنوز با نگاهم به محمدحسین اصرار می کردم. جلو آمد و زیر بغلم را گرفت و کمک کرد سوار شوم. زیر لب گفت:

_ چقدر لاغرتر شدی بچه !

بی توجه به حرفش و نگاه نگرانش با اشتیاق پرسیدم:

_ اسمش چیه؟

از محمد حسین پرسیده بودم ولی یاران جواب داد:

_ نوند!

_ یعنی چی؟

_ اسب باهوش و تیزفهم!

وقتی آن بالا نشستم تازه متوجه شدم چقدر با زمین فاصله دارم و ترس از ارتفاع و بلد نبودن سوارکاری باعث شد تا محکم به گردن اسب بچسبم. محمد حسین گفت:

_ گردنش شکست بیچاره! صاف بشین!

کم کم توانستم جای خودم را روی زین پیدا کنم و بهتر از قبل بشینم. محمد حسین افسار اسب را دستم داد و پشت سر هم نکات آموزشی سوارکاری را تکرار می کرد.

آنقدر تند تند و جدی صحبت می کرد که وقت نمی شد بپرسم خودت از کجا یاد گرفتی؟!

دلم نمی خواست بهم آموزش دهد. دوست داشتم اگر بلد است پشتم بشیند و اجازه دهد من از سوار شدن پشت اسب آن هم توی ساحل لذت ببرم. چشمم به یاران افتاد و تازه توجهم جلب شد. بلوز راه راه یاسی و بنفش پوشیده بود و دست به سینه و با لبخند من را نگاه می کرد. وقتی نگاهمان به هم تلاقی کرد چشمک زد. سرم را پایین انداختم. محمدحسین با اعتراض گفت:

_ حواست کجاست زینب سادات؟

_ خسته شدم! بیا بشین اینو کنترلش کن من فقط از سوارکاری لذت ببرم!

_ می خوام یاد بگیری!

_ من اسب دارم یا تو که یاد بگیرم؟! بی خیال بابا بیا بالا!

بلاخره آموزش را فاکتور گرفت و روی اسب پرید. یاران با عجله گفت:

_ مراقب باش محمدحسین ! بهش بر بخوره پرتتون می کنه پایین! خطرناکه!

و هنوز کلمه خطرناک را کامل نگفته بود که اسب تکان وحشتناکی خورد…

ادامه دارد….

 

 

 

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۷

ساعاتی قبل از شهادتش به خواهر گفت: من خواب دیدم که خرم آباد بمباران شده. دو تا کبوتر سفید آمدند و دستهای مرا گرفتند و به طرف آسمان بردند. ساعاتی بعد با وجود اصرار خانواده برای ماندن او در خانه، به مدرسه رفت...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *