Home > ایستگاه تأمل > عاقلم یا غافل…؟

عاقلم یا غافل…؟

چه خبر ؟

در طی این سال ها گمان من این بود که عاقلم ، نمی دانستم که غافلم .

فرصت هایی که سوخت و حسرت هایی که به دل ماند ، همه گواه اند که ؛ نتوانستم از عقلم به نفع تثبیت خودم بهره ببرم .

هر که نداند ، من که خوب می دانم چه قدر خودم را حیف کردم .

همه چیز مهیا بود برای ارتقاء . خودم ارتفاع گرفتم از این جا .

می گویی ؛ کجا؟

می گویم ؛ ناکجا؟

این همه نشانی داشتم برای رسیدن . نیازی به این همه وارسی نبود ، ولی رفتم و رفتم . گشتم و گشتم ؛ پی جوی نشانی دیگر . و غافل از این همه نشانه .

طمع ، کورم کرده بود . غرور و نخوت ، اندوه بار .

و این روزها  ترس برم داشته است که نکند بی هیچ نشانی ، از این کوی و برزن بروم . با دست های خالی . با افکاری درگیر . و دلواپسی های بسیار .

قبل از این که پا بکشم از این جا ، خدا کند که بیابم . خدا کند که برسم . خدا کند که ببینم … پیش از آن که دیر شود . پیر شوم . و زمین گیر شوم .

باید بفهمم که این جا چه خبر است .

فهم یک خبر هم کافی است .

اخبار زیاد است . فهم یکی اش می تواند انقلابی به پا کند جاودانه  ؛ در جان .  

کار ما هم از اولش همین بود که ؛ بفهمیم این جا چه خبر است ؟

***

من یادم نمی آید ؛ ولی مادرم می گوید وقتی به دنیا آمدی ، اطراف را کنجکاوانه وارسی کردی . نه از تحیر که از سر جستجو . انگار از همان اول هم باخبر شده بودی که این جا خبرهایی در کمینگاه است .

و بعد قنداقه ات را سپردند به بزرگ جمع . حا جی .

و او ترا به آغوش کشید . خم شد . و زمزمه کرد کنار گوش ات .

اذان . اقامه .

و بعد چشم در چشمانت انداخت و با صدایی رسا و شمرده طوری گفت که همه شنیدند :

–  خوش آمدی بابا . اگر می دانستی این جا چه خبراست ، همین حالا از خدا  در خواست می کردی که روی پا بایستی و بدوی . بی هیچ تعلل . بی هیچ وقت کشی . آخر خیلی زودتر از آن که گمان کنی ، می رسی به ما . می گذری از ما . دست می اندازی به انتها . همان طور که ما هم چنین کردیم بر پیشینیان . هیچ کس نیامد که بماند . همه رفتند. من هم . تو هم . فقط به ما قول بده ؛ برای همه ی آنها که در راه فردایند ، خوش خبر باشی .

و بوسید پیشانی ام را  در حالی که می گریست از فرط شادی .

یادم نیست . اما می توان این حضور را همین حالا هم احساس کرد .

یادش گرامی . خاطرش ماندگار .

***

بی خبری بد دردی است . همه اش شور و اضطراب می افتد به دل  ، بازار ذهن آشفته  می شود مدام … بدون دلیل .

بی خبری برای آدم منتظر ، هزار بار بدتر از مرگ است . هزار مرتبه جانکاه تر از هر جان کندنی.

بی خبر که باشی ، ندانی که دنیا دست کیست ؟ وقتی هم که می روی نمی دانی چرا رفتی ؟

آمدن مان ، دلیل رفتن بود . و رفتن مان دلیل  ماندن .

دلیل که باشد ، اخبار می جوشد از بالا و پایین .

دلیل هر کس برای زندگی ، شاخص شخصیت اوست .

دلیل که نباشد ، این جا می شود محلی برای پرسه زدن . لذائذ آنی . لودگی های بی خردی . آلودگی های دیداری . افسونگری های شنیداری … و دیگر هیچ . و همه پوچ .

دلیل که نباشد ، بی خبری کولاک می کند . غائله و غبار . جهنم و جدال .  و همه چیز جا به جا .

آن جا که دلیل ، پا می گذارد ، عقل همراه می شود . و از دری دیگر غفلت می گریزد .

دلیل ، همان باخبر شدن است . و باخبران ، دنیا را بهشت خود می کنند .

کافی است بدانیم ، هر کداممان که در این جا حاضر شدیم ، دلیلی داشت .

دلیل خود را بیابیم . ببینیم .

***

عاقل ها ، نمی جنگند . دفاع می کنند .

عاقل ها ، حسرت نمی خورند ، تلاش می کنند .

عاقل ها ، احساس دارند . اما حواسشان پرت نیست .

عاقل ها ، با خودشان روراست اند . بدون رودربایستی .

عاقل ها ، نمی خوابند . همیشه ی خدا بیدارند .

عاقل ها ، کسل نمی شوند ، همیشه شاداب اند .

عاقل ها، خوب می فهمند که خوب چیست ؟

عاقل ها ، می دانند که کجایند . و مقصد چیست ؟

عاقل ها ، باخبرترین مردم عصر خودشان اند . رسا ترین رسانه ی گیتی .

آنها پر از اخبار خوش زندگی اند ….

 

Check Also

خط مقدم (۲)

یا بُنی انت مقتول سال ها قبل از شهادت در جلسات درس گفته بود: من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *