Home > من و جامعه > زندگی به سبک ققنوس /۵

زندگی به سبک ققنوس /۵

شهید زینب کمایی

 

نام: زینب

نام خانوادگی: کمایی

نام پدر: جعفر قلی

تاریخ تولد: ۸/۳/۱۳۴۶

محل تولد: آبادان

تاریخ شهادت: ۷/۱/۱۳۶۱

محل شهادت: شاهین شهر اصفهان

نحوه شهادت: خشونت منافقین

 

مربی اخلاق، خوش خلق ترین معلمان مدرسه بود. برای همین کلاس او را انتخاب کرده بود تا در آن بین دوستانش شیرینی پخش کرده و اعلام کند که نامش را به آزیتا تغییر داده است.

همکلاسی ها برایش کف زدند و نام جدیدش را تبریک گفتند. مربی گفت: امیدوارم مبارکت باشد! اما اسم خودت هم خیلی زیبا بود. برای چه آن را تغییر دادی؟

جواب داد: نه. خانم معلم! من ۱۵سال است که از اسمم خجالت می‌کشم. خدیجه یک نام قدیمی است. آدم یاد پیرزنها می­افتد. من هیچ­وقت این اسم را دوست نداشتم. حالا که بزرگ شده­ ام توانستم با منطق، پدر و مادرم را راضی کنم که اسمم را عوض کنند. من اسم آزیتا را خیلی دوست داشتم…

مربی از صندلی برخاست و کنار پنجره ایستاد. آنگاه با لحنی متفکرانه گفت: چه جالب! اما من فکر می­کنم تو باید با زندگی شهید زینب کمایی آشنا شوی.

بچه­ ها در سر و صدایی پر از اشتیاق از خانم معلم خواستند تا زندگی او را برایشان تعریف کند.

خانم مربی گفت: زینب هنگام اذان مغرب در آبادان به دنیا آمد. چهارمین دختر خانواده بود. پدرش به نام های اصیل ایرانی علاقمند بود و برای همین اسم بچه هایش را از اسامی ایرانی انتخاب می­کرد. برای زینب هم نام میترا را انتخاب کرده بود.

میترا هرچقدر بزرگتر می­شد، رابطه نزدیکتری نسبت به اهل بیت(ع) و قرآن پیدا می­کرد.

تنفس او در این فضای معنوی و الهی باعث شد که به نام زینب، علاقمند شود. او روز به روز از نام میترا دورتر می­شد. کم کم اگر کسی میترا صدایش می­کرد، جواب نمی­داد. به این شکل سعی داشت به اطرافیانش نام جدید خود را القاء کند.

اما برای زینب فقط تغییر نام کافی نبود. او در پی نام جدید، تصمیم گرفت که خود را نیز به صاحب نامش نزدیک کند. برای همین پس از پیروزی انقلاب، فعالیتهای خود را به شکل مستمر آغاز کرد. علاوه بر شرکت در کلاسهای مختلف عقیدتی، اخلاقی و دوره­های نظام بسیج، در اکثر فعالیتهای انجمن اسلامی مدرسه حضور فعال پیدا می­کرد. وقتی جنگ تحمیلی شروع شد به اصرار خانواده و به خاطر علاقه به مادر، مجبور به ترک آبادان و اقامت در شاهین شهر اصفهان شد. جو غالب مردم آن شهر، غیر مذهبی بود. در حالیکه فعالیت گروهکهای ضد انقلاب، در آنجا  شدت داشت.

 زینب معتقد بود انسانها همه خوبند و این جامعه و محیط است که افراد را از فطرت خدای ی­شان دور می­کند. او همیشه می­گفت: با انجام کارهای فرهنگی و اخلاقی می­توان فطرت خفته اینگونه افراد را بیدار کرد.

زینب پول تو جیبی­ اش را جمع ­آوری می­کرد و با خرید گل و کتاب به ملاقات مجروحان جنگی می­رفت.

در زمینه ­های مختلف به ویژه مسائل فرهنگی با آنها مصاحبه می­کرد و در مراسم مدرسه سخنان مجروحان را برای دانش ­آموزان بازگو می­کرد.

زینب محاسبه نفس را در برنامه­ های خود قرار داده بود. او کارهای خود را در دفترش می­ نوشت و آخر هفته به خودش نمره می­داد. بعد هم نمودار برنامه خودسازی یک هفته اش را ترسیم می­کرد.

نماز شب‌ اش ترک نمی­شد. در سکوت نیمه شب به پهنای صورت اشک می­ریخت و "العفو" می­گفت.

روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه می­گرفت و افطار، به یاد امیرالمومنین(ع) نان و نمک می­خورد.

از تجملات زندگی دوری می­کرد. خانه ساده و بی­ آلایش را دوست داشت. در اتاقی فرش شده با موکت می­خوابید.

او عاشق خدا بود. بر سر برگ تمام دفترهایش نوشته بود: می­خواهم لحظه ­ای فراموش نکنم که در محضر خداوند هستم و هیچ گاه گناه نکنم.

همیشه می­گفت: شهادت فقط در جبهه­ های جنگ نیست، اگر انسان برای خدا کار کند و به یاد او باشد و بمیرد، شهید است.

همیشه غسل شهادت می­کرد. چهارده ساله بود که هنگام بازگشت از مسجد، منافقین او را با چادرش خفه کردند و به شهادت رساندند.

دو روز بعد جنازه­ زینب پیدا شد و به همراه پیکر سیصد و شصت شهید عملیات فتح المبین در گلستان شهدای اصفهان در خاک آرمید.

نگاهش به جعبه شیرینی خیره مانده بود. در سکوت متفکرانه کلاس سرش را به زیر انداخت و به نام خودش فکر می­کرد: باید خدیجه باشد یا آزیتا؟!

 

 

 

 

 

Check Also

جایگاه زن در جمهوری اسلامی/۷

در‌‌مجموع زنان ایرانی در دوران پس از انقلاب در مسیر رشد قرار گرفته و به بسیاری از عرصه­های اجتماعی ورودی موفق داشته اند. امروز برای زنان ایرانی هیچ ممنوعیتی در تحصیل حتی تا عالی­ترین سطوح وجود ندارد تا جایی که حتی حضور آنان در دانشگاه­ها از مردان نیز بیش‌‌تر شده است...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *