Home > ایستگاه تأمل > خط مقدم

خط مقدم

نذر

وقتی به حرم امام رضا (ع) می رسیدیم از توی صحن ، پای برهنه می شد و با گفتن ذکر ، به طرف حرم حرکت  می کردیم . البته، مربی کارش مراقبت از بچه هاست . او از عقب بچه ها می آمد جای او همیشه ،آخر ستون بود .                     

وقتی به پشت سرم نگاه می کردم که ببینم کسی جا نمانده باشد ، محمد را می دیدم که تنهاست و در عین مواظبت از بچه ها ، با خودش نجوا می کند . یک بار نزدیکش شدم و شنیدم که می گفت : « این ها که به سمت حرمت می آیند ، خریدارشان تویی ، بیا آقاجان !مرا هم ،به خاطر این ها ، خریداری کن .»

یادم هست دریکی از زیارت ها ، برای رفتن به طرف حرم ، بچه ها را صف کرده بودیم و با ذکر« رضا جانم رضا جانم» آن ها را روانه ی حرم کرده بودیم . آن شب محمد ، بچه ها را قبل از حرکت به سمت حرم ، دم در حسینیه  نگه داشته بود و گفته بود : « بچه ها من نذری دارم و باید آن را امشب انجام دهم » و خلاصه این که از همه قول گرفته بود که درانجام نذرش هیچ کس ، مانعش نشود و همه به او، قول دادند وقبول کردند. به صحن امام رضا (ع) که رسیدیم . رو کرد به بچه ها و نوجوان ها گفت : « کفش هایتان را درآورید . » و آن ها هم کفش هایشان را در آوردند .ناگهان دیدیم که  او به زانو نشست و شروع کرد به بوسیدن پای بچه ها. از طرفی بچه ها، نمی توانستند ببینند که مربی عزیزشان ، پای آن ها را می بوسد و از طرف دیگر هم ، به او قول داده بودند ونمی توانستند مانع نذرش بشوند. دانش آموزان و بقیه ی معلم ها، از دیدن این صحنه، با یک دنیا احساس ، به گریه و زاری افتاده بودند .

 از خاطرات معلم شهید محمد عبدی – به نقل از کتاب مسافر ص ۱۵ 

 

حق انگشتر عقیق

عقدمان ، در روز بیست و دوم دیماه ۱۳۶۰ بود . عقد ساده ای بود . حاجی با لباس سپاه آمده بود . من هم با همان مانتوهای نظامی آن موقع . یک جفت کفش ملی و چادر مشکی ! ما خریدی برای عقد نداشتیم . برای حاجی یک انگشتر عقیق خریدیم ، ایشان هم برای من یک انگشتر هزار تومانی خرید … وقتی پدرم از خرید ما خبردار شد ، به من گفت؛" تو آبروی مرا بردی ، حالا جوان مردم هرجا برود ، مردم می گویند ، جای حلقه عروسی ، برایش یک انگشتر عقیق صد و پنجاه تومانی خریده اند ! "

حاجی که خانه مان تلفن زد ، بابا گوشی را برداشت ، عذرخواهی کرد و گفت : "شما بروید حلقه تهیه کنید ، ان شاءا… بعد با هم بیشتر صحبت می کنیم ."

حاجی گفت : "این از سر من هم زیاد است ، دعا کنید در زندگی مشترک با دخترتان ، بتوانم حق همین انگشتر را هم ادا کنم . "

از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت – به نقل از کتاب همت به روایت همسر ، ص ۲۲

 

چگونه تربیت کنیم ؟

هیچ وقت یادم نمی رود  ،یک روز کفش های خودش را  که واکس زد . کفش های مهدی ( پسر ارشدمان )  را هم واکس زد ، گفتم ؛ « شما چرا این کار را می کنید ؟ »

با خوشرویی گفت : « من نمی توانم مستقیم به پسرم بگویم که این کار را انجام بده ، چون جوان است  و امکان دارد به او بر بخورد . می خواهم کفش هایم را واکس بزنم و عملاً این کار را به او بیاموزم . »

از خاطرات شهید صیاد شیرازی – به نقل از روزنامه جمهوری اسلامی ، ش ۶۶۰۲- ص۱۴

 

کلید واژه ها: شهید / تربیت / امام رضا /خاطرات

 

Check Also

خط مقدم (۲)

یا بُنی انت مقتول سال ها قبل از شهادت در جلسات درس گفته بود: من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *