Home > ایستگاه تأمل > چرا زنده ایم ؟

چرا زنده ایم ؟

ما از یکدیگر نمی پرسیم که چرا زنده ایم ؟ چرا زندگی می کنیم ؟ چرا همدیگر را دوست داریم ؟ چرا به یکدیگر احترام می گذاریم ؟ چرا فداکاری می کنیم؟ چرا …؟

بلکه از یکدیگر می پرسیم که ؛ چگونه زندگی می کنید ؟ چگونه به هم احترام می گذارید ؟ چگونه نسبت به هم فداکاری می کنید ؟ و چگونه …؟

معیار و سنجش این چگونگی ، همان خلاء زندگی انسان امروز است .

واقعیت این است که ما هنوز نمی دانیم به چه چیز ، نیازمندیم ؟ و چه چیز در اولویت زندگی ما قرار دارد؟ و چرا آمده ایم و چرا می رویم ؟

دلیل و حجتی برای این رفت و آمد ، خواست و خواهش ، بودن و نبودن … نداریم .

شاید دانش چگونه زیستن را داشته باشیم ولی دلیلی برای چرایی راه زندگی نداریم .

بین دانایی و دارایی … فاصله است .

کتاب های درسی مان ، پرشده از دانش .

و ارزش انسان ها به همین دانش هاست … به همین خاطر هم گرفتن مدرک ، ملاک و سنجش برای جایگاه اجتماعی آدم ها محسوب می شود .

تغییر نگرش از درون به بیرون ، خلاء وجودی انسان امروز است .

راست گفته اند که بیش تر از همیشه ی تاریخ ، تهی شده ایم .

هیچ چیز در پس ذهن مان باقی نمانده است . همه چیز را به بازی گرفته اند .

زندگی مان را پر کرده اند از احساس های تحریف شده . از خواهش های بی حصر . از نیازهای غیر واقعی .

تمام زندگی مان را جلوی چشمان متوحش مان به نمایش گذاشته اند . و از این که با زندگی واقعی روبه رو شویم ، می ترسیم .

ترس از برچسب خوردن . و ترس از انزوا و دیده نشدن .

ما خود را  محتاج تأییدمی بینیم … تا تغییر . به همین جهت هم تهی شده ایم .

o

حسرت به دل هستیم . هر کس به اندازه ی توان و درکش .

حسرت زندگی این و آن را می خوریم . نمی خوریم ؟

فلان اتومبیل و خانه ! فلان منسب و محفل ! فلان ثروت و شهرت !

معیارهای زندگی شایسته ؛ مجموعه ای از این خواست ها و تمایلات این چنینی است . نیست ؟

توانایی های آدم ها ، وابسته به همین معیارها شده است .

این که چرا به این روز افتادیم ، بماند .

همین قدر بدانیم که ، ابزار شیاطین روزگار خود شده ایم و بنده ی بی جیره و مواجب اینان .

در زمین اغیار ، زندگی می گذارانیم . به شیوه ی آنان می پوشیم . به رسم آنان با هم نشست و برخاست می کنیم . به شکل آن ها خودمان را درآورده ایم . به قامت آن ها قیام می کنیم . به خواست آنان ، عمل …

از وقتی زمینه ی اندیشه هامان را به تحفه های اجانب سپرده ایم ، زمین گیر خانه زاد شان شدیم و نمک گیر خوان بی مقدارش.

واقعیت این است که ؛ ما رنگ باخته ایم .

ما بازنده های دنیائیم … پیش از این که به آخرت برسیم .

دانش می اندوزیم برای رسیدن بدین مدارج .

چه قدر بی محتوا . چه قدر بی هویت . چه قدر بی خود!

روزگار عجیبی است ، روزگار ما.

ما را به ثمن بخس بر سر بازار برده فروشان دنیا ، فروختند . و آب از آب هم تکان نخورد . انگار نه انگار .

آن قدر این تحول تاریخی سریع اتفاق افتاد که هنوز هم نمی دانیم چرا بدین روز دچار شدیم .

کمی منصف باشیم و فارغ از هر گرایش و نگرش ، از خودمان بپرسیم که ؛"چرا زندگی می کنیم ؟"

مطمئن باشید برای خوش بودن ، به دنیا نیامده ایم . برای بهره وری بیش تر هم . برای سبقت و قدرت هم .

آن هم به بهای تحقیر دیگری . به قیمت تخریب این و آن  و یا تهدید و تطمیع رقیب .

ما آمده ایم ، تا یک قدم ، دنیا را پیش اندازیم به سمت آخرت .

جایی که این دو یکی می شود برای حیات جاوید .

o

چرا به دنیا آمده ایم ؟ چرا ؟

–  نیامده ایم که بمانیم ( به هر بها و بهانه) . آمده ایم که برویم . قصه ی آمدن مان ، قصه ی رفتن بود . از همان اولش هم این طور بود . هزاران هزار سال است که این طور است . و بعدش هم همین طور خواهد ماند.

این قاموس حضور ماست در این سرا .

 همان وقت که در این دنیا چشم گشودیم ، عزم رفتن داشتیم .

آمده بودیم تا برویم .

ولی چیزی مانع می شد.

خوب می دانستیم که همه ی زندگی همین نیست که به چشم می آید.

قسمت اعظم این زندگی چیزی است که محسوس نیست . نه دیده می شود و نه می توان به نمایش اش گذارد .

دقیقا زندگی همان چیزی است که از منظر دیگران ، پنهان است . خصلت ها . خاصیت ها . خواستن ها . جاذبه ها و دافعه ها …

آن چه مانع رفتن مان می شد. فراتر از خود ما بود .

بیرون از ما هدایت مان را به دست داشت .

ما آمده بودیم که اتفاقی را رقم بزنیم . اثری به جا بگذاریم . نقشی بیافرینیم . رمزی بگشائیم . جایی بیابیم . جور دیگری زندگی کنیم .

یادمان نرفته است که ؛ از همان آغاز راه ، حس قریبی تلاش داشت که ما را ببرد . ولی مقاومت کردیم .

چه امراض جانکاهی پشت هشیاری مان خیمه کرد . و ما را تا … آخرین نفس پیش انداخت. ولی بهانه ساختیم و به تعویق اش انداختیم این رفتن را .

حالا همه می دانیم که روز رفتن مان ( دیر یا زود) فرا خواهد رسید .

همه منتظر این لحظه اند . انتظار رفتن ، کم از انتظار آمدن نیست .

رفتن ؛ حق همه هست . آن چه این رفتن را معنا می کند . چگونه رفتن آن است .

همه ی این سال هایی که گذشت ، درتلاش آن بودیم که بستری فراهم آوریم برای رفتن مان .

o

چرا به دنیا پا گذاشتیم ؟ و چگونه این مسیر را طی می کنیم ؟ و چگونه به انجام می رسانیم ؟

اگر مقصد ، رفتن بود ، پس چرا آمدیم ؟

پاسخ در جان خود پرسش است . آمدیم ، چون قرار بود برویم . و این یعنی حرکت .

دنیا ؛ محرک است . و ما متحرک .

و تحرک یعنی ؛ جابه جایی های مداوم ما در طول زمان و در عرصه ی زمین .

و همه ی آن ، چون پل است ؛ از این سو به آن سو. از این وادی به آن وادی .

هیچ عاقلی روی پل ، خانه بنا نمی کند . سکنا نمی گزیند . بلکه همواره در آمد و شد است .

پل ها ، ره گذارند. محل اتصال دو سمت است . دو کرانه . دو خطه .

ما مسوولیت داشتیم و داریم که حرکت کنیم . ایستایی ؛ دشمن دنیاست .

خمودگی ، افسردگی و وابستگی … هم .

حرکت ؛ جبر زندگی است .

و این حرکت از اندیشه آغاز می شود .

و اندیشه ، قبل از حضور ما در این سرا ، شکل می پذیرد .

انسان و اندیشه ، همزادند .

واندیشیدن ؛ هنر انسانی است .

انسان های اندیشمند ؛ انسان های در حال حرکت و نسج و کمال اند .

انسان های حاضر اند ، در همه ی اعصار و برای همه ی نسل ها .

همینان اند که دنیا را محل زندگی می کنند و رونق می بخشند .

انس ما به دنیا ، انس دنیای دیگری است .

ارزش این دنیا ، نه برای دنیاست که برای ساختن دنیای دیگری است .

انسان های ارزشمند ، انسان های آخرت اندیش اند . همه ی نگاه شان به آن سوی ماجراست .

ماجراجویان آخرت پیما . هیچ گاه به دل غم راه نمی دهند . غصه نمی خورند. خاموش نیستند . خواب به چشم شان حرام است . بیدارند. هوشیارند… و خوب می دانند که چرا زندگی می کنند .

o

کم کم به پایان حضور خود در این دنیا نزدیک می شوم .

در حال جستجوی خود ، هنوز می روم . هر روز می آیم .

به دنبال خودم ، پرسه می زنم . شاید که ترسیده ام .

صدایی از درون مرا می خواند . به سمت خود . جایی برای زندگی .

و صدایی دیگر از بیرون مرا می طلبد ، به سمت دیگری . جایی برای جاودانگی .

کافی است در این حضور کوتاه ، اثر اندیشه ای بماند … آن وقت می مانی ، تا آن روز که هست .

خوشا آنان که مؤثرند . بی نام و نشان . جاوید الاثر .

Check Also

شطیطه؛بانویی که عاقبت بخیرشد/عملی که سبب سعادت وعاقبت بخیری می شود

  شخصی است به نام «شطیطه». این نام برای بیدار‌دلان با بصیرت، بسیار آشناست. او …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *