Home > ایستگاه تأمل > رویارویی با رؤیاها

رویارویی با رؤیاها

رویارویی با رؤیاها نیازمند شجاعت است .

زندگی و مرگ ؛ رؤیای آدمی است .

هر کجا که سخن از زندگی است ، مرگ نیز همان‌جا گردن می‌کشد.

همواره مرگ ، دوشادوش زندگی حرکت کرده است . سایه به سایه . گام به گام .

اگر در این مسیر لنگان قدم برداری ، سایه‌ها نیز لنگ می‌زنند

لرزش ایام حیات ، با لغزندگی مرگ نسبت دارد .

کسانی می‌توانند خوب بمیرند که خوب هم زندگی کنند .

شناخت مرگ ، آگاهی از زندگی است .

مرگ پایان نیست . نتیجه‌ی حرکت و حیات است . بلکه می‌توان گفت ؛ خود خود زندگی است .

بی گمان ، همه‌ی ما برای رسیدن به این لحظه ، زندگی کرده‌ایم .

از این  برملا‌تر ؛ که همه چیز به سمت مرگ خویش در حرکت است .

ما خواهیم مرد ، به همان دلیل که زنده‌ایم .

ما برای رسیدن به این لحظه ، زندگی را تجربه می‌کنیم . فصول را طی می‌کنیم . آدم‌ها و اندیشه‌ها را مرور می‌کنیم . همه‌ی زیبایی‌ها را . و عشق را هم .

مگر غیر این است که عشق در جریان زندگی شکل می‌گیرد و به بلوغ و معنا می‌رسد .

به همان نحو که نفرت و بی احساسی .

درخود فرو رفتن و مردم گریزی …

و این‌همه حواس برای درک زندگی ، فرصت مغتنمی است که صاحب خرد در اختیار ابناء بشر قرار داده است  تا به کشف و شهود کائنات نائل گردد.

هستند کسانی که از حواس ظاهر بی‌بهره‌اند ( چون نابینایان و ناشنوایان …)

اما ، همان‌ها هم ، یا همان محدودیت‌های ظاهری ، بی‌حد عمل می‌کنند .  به زندگی خود معنا می‌بخشند .

به نظر می رسد ؛

آن‌چه مهم است ، پی بردن به حدود  و ثغور خویش است .

شناخت محدوده‌ مان ، گام آغازین ما برای هویت بخشی به خودمان است .

سوآل اول( وشاید جدی‌ترین سوآل) :

–         محدوده‌ی ما کجاست ؟

بسیارند کسانی که گمان می‌کنند که نامحدود و بی انتهایند

آزادند از هر تعلق

رهاشده‌اند از هر محدوده و حصار

وشاید هم لجوجان و گستاخان و لجام‌گسیختگان ، با همین باور به میدان زندگی پا می‌گذارند .

اما دیری نخواهد پائید که به خطای خود پی می‌برند .

و آن روز بسیار دیر است .

جایی که مرگ در کمین نشسته است .

وباید روبه‌رو شد با آن . بی‌‌‌گمان و بی‌انکار .

وقتی می‌اندیشی ، محدود می شوی .

اگر چنین نشود ، نمی‌توانی به کُنه و عمق اندیشه‌ات، راه باز کنی

اگر عاشق بشوی ، باز هم خودت را محدود کرده‌ای

چون تمام هوش و حواست را در دیگری متمرکز کرد‌ه‌ای

اما در ازای این محدودیت ، آزادی خود را فریاد می‌کنی

این‌که انتخاب کردی ؛ بیاندیشی و یا عاشق شوی

اندیشیدن و عشق ورزیدن ، نمونه درخشان انسان‌های فرهیخته است .

انسان‌های لج‌باز و کژاندیش ، از موهبت عقلانی و عاطفی بی‌بهره‌اند .

آن بیچاره‌ها؛ قابل ترحم‌اند . باید با‌آن‌ها مدارا کرد .

حیف اربابان خرد و دل است که با این واماندگان و اسیران ، پنجه در هم گره بزنند .

حیف است… تلف کردن زندگی است …

حیف زندگی فرهیختگان که پای این جانوران بی‌فهم ، عمر را سپری کنند… باور کنیم حیف است .حیف .

اوج درک هستی در همین کنش و واکنش است ؛ تفکر و توجه

آدینه روزی رفته بودم به کوه . پاییز بود و سوزگزنده و نم نم باران و کمی سرد. احساس کردم دارم سرما می‌خورم . چند عطسه و چشمی که داشت سنگین می شد و از درون کش آمده بودم آن‌وقت …

سرم را رو به آسمان کردم .اطراف را برانداز ؛ کوه خلوت شده بود . من رسیده بودم آن بالا و دستم را گره انداخته بودم از پشت به کمر  و سینه را جلو داده بودم و هنوز نگاه می کردم که ناگهان دیدم شانه به‌سری را که می‌جهید از این‌سو به آن‌سو . واز سر شاخه‌ها و بوته‌ها قطرات باران را به نوک می‌گرفت و می‌بلعید‌شان . می‌دیدم که می‌بلعید این فرصت را .

به خودم آمدم که کجای این قائله قرار داشتم .

ایستادم به تماشا . و بعد دیدم که پرنده‌ دیگر آمد و درگوشه‌ای . و مارمولکی می خزید روی سنگی  … و این‌همه مورچه و حشره … خدای من ، همه‌ی آن‌ها شعورشان بیش‌تر بود آن‌وقت .

آن‌ها ذاتا بلد بودند تا از فرصت‌ها ، کام بگیرند . و من داشتم در خودم می‌لولیدم و گله می‌کردم از این آدینه رنجور و پرزحمت .

این بود که نمی دانم چه طور شد که محو دیدارشان شدم … شاید ساعتی .

وقتی به خود آمدم که باران داشت بی امان می‌بارید و من حسابی خیس شده بودم .

ولی جالب بود؛ من احساس سرما خوردگی نمی‌کردم . بدنم هم درد نمی‌کرد . عطسه و سرفه هم نمی‌کردم.

چون من محو شده بودم آن‌وقت و از خودم آزاد شده بودم در طبیعت .

این لحظات ناب اندیشه است  که آدمی به خودش می‌آورد تا دریابد که محدوده‌اش کجاست ؟

یک تابلوی زیبای نقاشی ، گواهی می دهد که آفرینشگرش  رها شده است در بیان احساسش .

شنیدن یک موسیقی آرامش‌بخش ، نشان از لحظات رهایی نوازنده آن دارد .

یک شعر ناب  و دل‌نشین ، حکایت از شعور و کشف و شهود شاعر می‌کند .

به احتمال قوی ؛

اینان همه رویارو شده‌اند با ژرفنای هستی خویش .

امکان ندارد کسی بدون درک این معنا بتواند خالق این آثار باشد .

شاید گرفتاری بشر امروز این است که

جرأت خود را از دست داده است .

آن‌ها قادر نیستند که با رؤیاهاشان روبه‌رو شوند .

آن‌ها در گریز از خود خویشتن‌اند .

به همین خاطر است که

هنر سفارشی شده است . و حصار بسته است برای دل این و آن . حتا خوش‌آیند مردم زمان حال .

هنر گرچه محدوده‌ی یک تفکر است ، ولی محدوده‌ی زمانی ندارد .

هنرمند ، گرفتار این و آن نیست .

به نان شب محتاج می‌شود ولی ، نام خود را به ننگ نمی‌کشد .

او همواره نان باور و اعتقادش را می‌خورد . نه اسیر نام و رسم خود مجعول می‌ماند .

او در حرکت است برای دریافت‌های ناب و بی همتا

بیاییم ؛ با زندگی آشتی کنیم . دوستش بداریم و به آن احترام بگذاریم

با آن از سر ناسازگاری و جدال مقابله نکنیم .

به زندگی اعتماد و اطمینان داشته باشید.

به خدای زندگی ، معتقد باشید.

او مهربان ترین‌است

نزدیک‌تر از رگ گردن‌مان ، به‌این حیات .

بدانیم که مرگ حادثه نیست .

پیش از آن‌که بمیریم ، بدانیم .

دانایی حق مسلم انسان است .

شرافت و عزت انسان، به همین دانایی وابسته است .

پیش از آن‌که مرگ سراغ‌مان بیاید ، ما به سراغش برویم .

آن را خوب بشناسیم و دریابیمش .

پیش از ملاقات ، به دیدارش برویم . دعوتش بکنیم .

آری ! باید مرگ را فراخواند .

فراخوان مرگ ، فراسوی زندگی است .

مرگ ، اوج وبلوغ من است  در لحظه‌ی ملاقات .

واین همان شاهراه حیات است که این‌روزها اسمش را گذاشته شاهرگ.

ما توان رویارویی با مصائب و مسائل را داریم .

ما شاهکار خلقت محسوب می‌شویم .

جایی فراتر از همه‌ی ملائک آسمانی

و جنبنده‌های زمینی

الان

ما در تعلیق خودمان هستیم

جایی میان زمین و هوا .

به خودمان بستگی دارد؛ بمانیم به بهای سرخوشی زود گذر

یا برویم به سمت سرنوشت خلاقانه‌خود .

من ترجیح می‌دهم که بروم به جانب آن دیدار نهایی

بی‌کم و کاستی .

بی‌چانه‌زدن .

این‌طور می‌توانم خودم را رها کنم در آغوش خدا

و هم‌مجلس بشوم به همه‌ی ره‌پویان این مسیر

ان‌شاء‌الله

 

 

 

Check Also

شطیطه؛بانویی که عاقبت بخیرشد/عملی که سبب سعادت وعاقبت بخیری می شود

  شخصی است به نام «شطیطه». این نام برای بیدار‌دلان با بصیرت، بسیار آشناست. او …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *