Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و دوم)

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و دوم)

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

نمی دانم چه مدت به عکس ها خیره بودم اما زیاد طول نکشید. طبق آن نظمی که قاب ها چیده شده بود انگار جای یک قاب خالی بود. باز به دقت به چینششان نگاه کردم. نه! واقعا جای یکی خالی بود. با کمی دقت و نگاه کردن اطراف متوجه شدم پایه قاب پشت پیانو افتاده است اما خبری از خود قاب نبود. انگار کسی به سرعت آن را برداشته باشد و حتی وقت نکرده باشد پایه افتاده روی زمین را بردارد!!

  احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده. برگشتم و صورت خندان یاران را دیدم. دیگر از دیدنش بیخودی هول نمی شدم. جواب لبخندش را با لبخند کم رنگی دادم و پایه قاب را سرجایش که خالی مانده بود گذاشتم. پرسیدم:

_ اینا خانوادتون هستن؟

_ بله!

یکی یکی روی عکس ها دست گذاشت و همه را معرفی کرد. مادرش که حدس زده بودم مادرش است خانومی لاغر و کشیده و بسیار جذاب بود. یاران از لحاظ چهره کاملا شبیه مادرش بود و مدل مو و رنگ چشم و هیکلش به پدرش رفته بود. اما نگاه مادرش غرور عجیبی داشت. چیزی که اصلا او را دلچسب نمی کرد. حتی با وجود آن همه زیبایی! همه را معرفی کرد جز همان دختر بچه! با اشتیاق پرسیدم:

_ این دختر بچه کیه؟ خیلی خوشگله!

با بی خیالی جواب داد:

_ خوشگل تر از تو که نیست!

با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:

_ تو نه شما! بعدشم محمدحسین بفهمه شما با من این جوری صحبت می کنید گردنتون رو می شکنه!

با صدای بلند خندید. با استرس گفتم:

_ یواش! حرف خنده داری نزدم که!

کمی نزدیک تر آمد. خودم را عقب کشیدم. آرام گفت:

_ نمی خوام از روی غرور حرف بزنم ولی می دونی که می خوامت و همه شرایط داشتنتم دارم! غیر اینه؟!

نمی دانستم باید ناراحت شوم یا خوشحال و هیجان زده؟! بحث را عوض کردم و دوباره پرسیدم:

_ این دختر کیه؟

_ پرسیدم غیر اینه؟

_ فاصله ما از زمین تا قله قافه!

_ بیا تعبیرتو عوض کن! بگو تو یه الماسی وسط کوه! منم میگم من هم امکاناتشو دارم هم توانشو هم هرچیزی که لازم باشه برای بدست آوردن این الماس!

_ فاصله طبقاتی خواهی نخواهی فاصله فرهنگی به همراه میاره! چون شما یه امکاناتی داری و فرهنگت جوری شکل گرفته که من به خاطر نداشتن اون امکانات قاعدتا فرهنگشم ندارم! پس در برابر شما الماس هم نیستم! بهتره خوب بگردی و الماستو پیدا کنی!

گفتن آن حرف ها برایم سخت بود اما از خودم راضی بودم که آنقدر قشنگ و منطقی حرف زدم… باز برای اینکه بحث را عوض کنم پرسیدم:

_ آخر سر نگفتین این دختر کیه؟

_ دختر داییم! باران!

_ من فکر کردم خواهرتونه!

_ فکر می کردم می دونی تک بچه م!

_ چرا توی همه عکسا با هم هستین؟

_ چون از بچگی اصرار داشتن ما رو به هم ربط بدن!

_ ربط پیدا نکردین؟

_ وقتی الان اینجا ایستادم و می خوام بهت بگم خانوم زینب سادات عاشقتم! شما الماس منی که خیلی برای اینکه الان اینجا بایستی زحمت کشیدم! یعنی هیچ وقت بهش ربط پیدا نکردم!

قلبم تند تند می زد. آن چیزی که مدت ها بود توی دلم جابجا می شد حالا داشت مرا می لرزاند. زلزله دلم آغاز شده بود!

بدون اینکه نگاهش کنم و حرفی بزنم سریع از او دور شدم. حالا می فهمیدم عشق کلمه ی خطرناکی است که می تواند آدم را به مرز سکته برساند!

 

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۶

مادر اصرار کرد که بیرون نرود. حتی به دنبالش تا مسیری دوید. اما سهام در دنیای دیگری سیر می­ کرد؛ چیزی جز هدف در مقابل چشمانش جاری نبود. ظرفها را زمین گذاشت و انگشت دست خود را به نشانه پیروزی بالا آورد. در یک لحظه از مقابل دیدگان مادر دور شد...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *