Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و یکم)

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و یکم)

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

بلاخره بعد از کلی پیچ و خم خوردن ماشین جلوی در بلند و بزرگی ایستاد. سرک کشیدم و همان طور که انتظار داشتم با ویلای خیلی شیک و بزرگی روبرو شدم. با تک بوق یاران آقایی فورا در را باز کرد و اتومبیل آرام وارد دنیایی دیگر شد! مثل این ویلا را فقط در فیلم ها دیده بود. پر از گل های زیبا و کمیاب بود. آنقدر زیاد بودند که همه با هم گفتیم:

_ وای! چقدر قشنگه!

و یاران توضیح داد که چون مادرش عاشق گل و گیاه است این ها را از خارج از کشور آورده است. ساختمان بزرگی روبرویمان سبز شد و یقین دارم مامان در آن لحظه به این فکر می کرد که روز آخر چه طور خانه به این بزرگی را تمیز کند؟!

می خواستم بگویم: مامان جانم نگران نباش اینجا حتما کارگر دارد! ولی حرفی نزدم.

  از ماشین پیاده شدم و مشغول لمس کردن و بوییدن گل های زیبای دور استخر بودم که دیدم سگی بزرگ و مشکی سمتم می دود با جیغ دور استخر می دویدم که با صدای سوت یاران سگ مشکی که نامش بِلک بود گوشه ای آرام نشست. انگار نه انگار که تا ثانیه ای پیش می خواست سر به تن من نباشد!!

محمدحسین با خنده سمتم آمد و شانه هایم را ماساژ داد. قلبم تند تند می زد و نفسم به زور بالا می آمد. مامان کمی نمک بهم داد. یاران که عصبانی شده بود شروع کرد به دعوا کردن با مردی که در را برایمان باز کرد و گفت که چرا بِلک را نبسته است؟  بعد هم کلی از من عذرخواهی کرد.

گرچه ورودم با استرس همراه شده بود اما آنقدر ویلای پدر یاران بزرگ و زیبا و ساکت و مجهز بود که تا یک ساعت بعد کل آن ترس جایش را به احساس بسیار خوبی داد.

البته وقتی به این فکر می کردم که پدر و مادر من سال هاست کار می کنند اما یک دهم امکانات خانواده وفایی را هم ندارند  ناراحت می شدم. چقدر خوب می شد اگر کمی مساوات در جامعه رعایت می شد…

مثل همه ی سفرهایی که رفته بودیم توقع داشتیم با خانه ای خالی از مواد خوراکی روبرو شویم اما آنقدر یخچال پر بود که جا نداشت مامان میوه هایی که برای بین راه آورده بود و نخورده بودیم را درون آن بگذارد!

فریزر هم دست کمی از یخچال نداشت. یکی از کابینت ها هم پر از تنقلات بود. روی میزها هم آجیل و شیرینی و انواع شکلات. محمد حسین به یاران گفت:

_ داداش سنگ تموم گذاشتی! چه خبره؟ همش دو سه شب اینجاییم!

یاران خندید و گفت:

_ مهمونای خاص داشتم دیگه هول شدم بازار رو خالی کردم!

هر کس مشغول کاری شد و یاران باز هم از فرصت استفاده کرد. نزدیکم آمد و آرام گفت:

_ خانوم آینده بنده تشریف آوردن! مهمون از این خاص تر هم مگه داریم؟!

دلم می خواست احساس لذت بخشی که با گفتن این حرف درونم بوجود آمده بود را با لبخند نشان دهم اما ترجیح دادم به بهانه کمک به مامان از دست یاران فرار کنم!  

تا بخواهیم به خودمان بجنبیم و فکری برای ناهار کنیم در بزرگی که انتهای سالن پذیرایی بود باز شد و دو خانوم ما را دعوت به صرف ناهار کردند.

واقعا توقع این همه تشریفات را نداشتیم اما کمی بعد و از نوع صحبت کردن یاران با آن دو تا خانم که حالا فهمیده بودیم خواهر هم هستند متوجه شدیم که آن ها و همسرانشان به طور ثابت توی ویلا زندگی می کنند و به آنجا رسیدگی می کنند. آقایی که دم در دیدیم همسر یکی از آن ها بود و همسر آن یکی هم برای انجام کاری خارج از ویلا رفته بود.

میز ناهار به قدری مفصل بود که همه مان معذب شدیم. شاید برای ما که زندگی ساده ای داشتیم این چیزها در نگاه اول جذاب به نظر می رسید اما کمی که می گذشت حس بدی پیدا می کردیم چون فرهنگ خانواده ما جوری نبود که بخوریم و به روی خودمان نیاوریم!! باید جبران می کردیم اما چگونه برای یاران جبران می کردیم وقتی یک دهم امکانات او را هم نداشتیم؟    

همه مان کمتر از هر روز غذا خوردیم. یاران که متوجه این قضیه شده بود با ناراحتی پرسید:

_ چیزی ناراحتتون کرده؟ اتفاقی افتاده؟ چرا هیچی نخوردین؟ 

همه به بابا نگاه کردیم و بابا هم با لبخند گفت:

_ یاران جان انشالله شام عروسیت رو بخوریم پسرم! این سفره ای که شما پهن کردی از عروسی هم مفصل تره! یه سفر دوستانه اومدیم چرا اینقدر تشریفاتیش کردی؟

_ آخه همه ی شما خیلی برام عزیز و مهم هستید. خواستم جوری که شایسته شما هست ازتون پذیرایی کنم!

مامان گفت:

_ ممنونم پسرم! ما سادگی و شبیه خودمون بودن رو دوست داریم. فکر می کنم تو هم به همین خاطر ما رو دوست داری!

یاران لبخندی زد و گفت:

_ بله کاملا درسته. من از تشریفات همیشگی زندگیم اصلا خوشم نمیاد. یعنی یه جورایی خستم ازش! چشم بهشون میگم دیگه اینقدر غذا درست نکنن. فکر می کردم این جوری خوشحال می شید. معذرت می خوام. حالا خواهش می کنم یه کم دیگه میل کنید.

بعد از ناهار هرکس سراغ کاری رفت و من هم به گشت و گذار توی خانه مشغول شدم. میز پیانوی بزرگی کنار اتاق پذیرایی بود. برای من که ساز می زدم دیدن پیانو اتفاق بس خوشایندی بود. رویش چند قاب عکس بود که خیلی دوست داشتم بدانم عکس ها متعلق به کیست. از بین همه فقط چهره یاران نوجوان را توانستم تشخیص دهم. اتو کشیده و مرتب تر از حالا بود. با توجه به تشریفاتی که سر میز به آن اشاره کرده بود و دیدن آن عکس ها حدس می زدم که در چه محیطی بزرگ شده است.

عکس دختر بچه ی نازی که تقریبا در تمامی عکس ها کنار یاران بود و کمی هم شبیه او باعث شد تا فکر کنم او تک فرزند نیست و خواهر دارد و شدیدا دلم خواست که در مورد این دختر خانم بیشتر بدانم!

 

 

 

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۶

مادر اصرار کرد که بیرون نرود. حتی به دنبالش تا مسیری دوید. اما سهام در دنیای دیگری سیر می­ کرد؛ چیزی جز هدف در مقابل چشمانش جاری نبود. ظرفها را زمین گذاشت و انگشت دست خود را به نشانه پیروزی بالا آورد. در یک لحظه از مقابل دیدگان مادر دور شد...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *