Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه – قسمت نوزدهم

جنایت ظهر روز یکشنبه – قسمت نوزدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

تا چند روز در خانه ی ما بحث بر سر رفتار بی ادبانه ی من با خواستگار بود و بابا که تا آن روز هیچ وقت با من سرسنگین نشده بود سر این قضیه چند روزی تحویلم نگرفت. برعکس او محمدحسین هزار بار ازم خواسته بود حرف هایی که آن روز زدم را تکرار کنم و هربار وقتی قصه من به پایان می رسید از ته دل می خندید و با اشتیاق چند بار می گفت: آفرین خواهر باهوشم!  

با آمدن دی ماه و شروع امتحانات نوبت اول و با تذکر جدی مامان دیگر بحث خواستگار در خانه ما تمام شد و همه چیز به حالت عادی قبل برگشت. درگیر درس بودم اما باز هم نمی توانستم بی خیال یاران شوم. خیلی خیلی دلم می خواست فقط برای چند لحظه ببینمش… .

روز اول امتحانات با بارش اولین برف زمستانی همراه شد. کم لباس پوشیده بودم و وقتی به خانه رسیدم علاوه بر گرمای مطبوعی که به شدت به آن نیاز داشتم، بوی قرمه سبزی ای که همه جا پیچیده بود، گرمای خانه را برایم لذت بخش تر کرد. مستقیم به آشپزخانه رفتم و گفتم:

_ وااااااااااای دستت درد نکنه مامان! امروز به آوان گفتم خیلی هوس قرمه سبزی کردم!

_ خدا حاجت شکم رو زود میده مادر! امتحانت رو خوب دادی؟

_ بد نبود. محمدحسین کی میاد؟

سوالم با صدای زنگ در همراه شد. مامان گفت:

_ حتما یکی از دوستاشو آورده که زنگ زد وگرنه با کلید خودش در رو باز می کرد.

همین طور که به سمت اتاقم می رفتم دیدم که محمدحسین و بعد هم یاران وارد حیاط شدند! از شدت هیجان چند ثانیه ای سرجایم ایستادم و با صدای مامان که گفت:

_ برو توی اتاقت دیگه بچه!

به خودم آمدم و سریع سمت اتاق رفتم. از این همه مستجاب الدعوه بودن خندم گرفته بود!!

نمی دانم چرا اما صدای یالا گفتن یاران و تعارف صمیمانه مامان خیلی به دلم نشست…

_ خوش اومدی پسرم! بفرما. چه عجب!

_ معذرت می خوام مزاحم شدم. چون بیرون برف می اومد مجبور شدیم بیایم داخل.

_ این چه حرفیه یاران جان؟ خونه خودته. ناراحت می شدم اگه نمیومدی.

به خیال اینکه چند دقیقه ای بیشتر نمی ماند و زود می رود توی اتاق ماندم. ای کاش توی آشپزخانه بودم تا می توانستم دزدکی نگاهش کنم…

کمی بعد صدای صحبت قطع شد. چادر سرم کردم و از لای در اتاق بیرون را نگاه کردم. تنها روی مبل نشسته بود و نگاهش درست به در اتاق بود. همین که در را باز کردم چشم تو چشم شدیم. از جایش بلند شد. سلام کردم و بی تعارف نگاهش کردم. خیلی وقت بود ندیده بودمش… تازه می فهمیدم که هرچقدر هم با خودم بجنگم فراموش کردنش غیرممکن است. زیر لب گفتم: دفن این قلب محال است… محال است… محال.

هیچ کدام حرفی نمی زدیم. فقط در سکوت به یکدیگر نگاه می کردیم. انگار هر دو سعی داشتیم جاهای خالی ای که در این مدت توی قلبمان بوجود آمده بود را پر کنیم.

محمدحسین با سینی چای وارد شد. با تعجب اسمم را صدا زد. خجالت نکشیدم و دست و پایم را گم نکردم. فقط جواب سلامش را دادم و به آشپزخانه رفتم.

ظرف میوه ای که روی میز آماده بود را برداشتم و باز به اتاق پذیرایی برگشتم. مامان هم با پیشدستی آمد و همان جا نشستیم. توی سکوت چای خوردیم و زیر چشمی به هم نگاه کردیم. به نظرم از قبل لاغرتر شده بود. روی مبل جا به جا شد و گفت:

_خب من دیگه رفع زحمت می کنم.

محمدحسین روی شانه اش زد و گفت:

_ بی همگان به سر شود بی تو پسر عمرا نمی شود! باید ناهار بمونی! بو بکش ببین مامان خانم بنده چه کرده!

_ نه نه! مزاحم نمیشم!

احساس می کردم که برای راحتی من این را می گوید. مامان بلند شد و گفت:

_ باید بمونی! نمیذارم غذا نخورده بری!

بعد ادامه داد:

_ محمدحسین بیا توی آشپزخونه اون سرویس رو برای من بیار پایین.

من هم بلند شدم تا به آشپزخانه بروم. یاران با صدای بلند گفت:

_ محمدحسین من که به تو گفتم مزاحمتون نمیشم!

_ منم صدبار گفتم مزاحم نیستی پسر! از کی تا حالا انقدر تعارفی شدی؟!

نگاهش کردم و پرسیدم:

_ کجا می خواین برید انقدر عجله دارید؟!

لبخند زد و گفت:

_ هیچ جا… هیچ جای دنیا بهتر از اینجا نیست!

خون به صورتم دوید. مطمئن بودم گونه هایم گل انداخته. چیزی نگفتم و به سمت آشپزخانه پا به فرار گذاشتم!

شاید اگر بابا هم برای ناهار آمده بود می توانستم با یقین کامل بگویم که آن روز خوشمزه ترین قرمه سبزی عمرم را خوردم. دلخوشی همین بود. بودن کنار عزیزترین هایت…

روزها یکی پس از دیگری به سرعت می گذشت و من به یکی از حساس ترین مراحل زندگی ام نزدیک تر می شدم. چیزی که از اول دبیرستان نگرانش بودم و حالا یک سال برای رویارویی با آن وقت داشتم. کنکور! کلاس های تابستانه پیش دانشگاهی آغاز شده بود و این تغییر برنامه درسی و تست زدن اوایل برایم دلهره آور بود اما کم کم به آن عادت کردم و ترسم از این موجود کاغذی چهار گزینه ای ریخت…!

دیگر با آوان وقت بحث و پهن کردن سفره ی عقاید را نداشتیم. موسی به دین خود بود و عیسی هم به دینش. فقط آوان به خواندن نهج البلاغه عادت کرده بود و گاهی اوقات می گفت: چقدر حضرت علی (ع) متفاوت از اون چیزیه که میگن!

یا اینکه موقع زنگ ناهار و نماز روی وضویم دقت می کرد و می گفت: چقدر شماها راحت تر از ما وضو می گیرید!

به سفارش مامان و بابا در این مواقع جز لبخند حرف عکس العمل دیگری نداشتم. من مسئول تحمیل عقاید نبودم، علم تبلیغ هم نداشتم، پس بهترین کار سکوت بود و لبخند!

مهر و آبان و آذر پیش دانشگاهی گذشت. به اواسط سال تحصیلی که رسیدیم خستگی و کلافگی خودش را نشان داد. به شدت استرس داشتم و کم خوابی و درس زیاد تمامی نداشت. علاوه بر همه ی این ها ندیدن یاران واقعا عذابم می داد. دلم می خواست فقط صدایش را از پشت تلفن بشنوم. عذاب وجدان این احساس بیش از هر چیز اذیتم می کرد. چند بار به شوخی به محمدحسین گفته بودم که برای عوض شدن حال و هوایم برویم کافه دوستت اما او که انگار دست من را خوانده بود دوری راه را بهانه کرد و من را به سینما برد!! توی این مدت دو سه باری پیش آمده بود که موقع برگشتنم به خانه از سر کوچه ماشینش را ببینم یا وقتی محمدحسین را می رساند به بهانه توی حیاط بودن و باز کردن در، توی کوچه سرک می کشیدم اما هربار تصویر بی ام دبلیو روزی ام می شد!!     

پیش خودم هزار جور فکر می کردم که حتما من را فراموش کرده یا شاید دیگر حسّش تمام شده یا با دختر دیگری… اما نه! تصور این سومی از پشت کنکور ماندن هم بدتر بود.

یک روز مامان از محمدحسین حال یاران را پرسید و سراغش را گرفت. جواب محمدحسین گرچه دلگرمم کرد ولی ترسی به دلم انداخت که فهمیدم راه سختی در پیش دارم… گفت:

_ یاران خوبه! اتفاقا توی این چند وقته از باشگاه که برگشتیم چند بار خواسته بیاد داخل شما رو ببینه من به هوای کنکوری بودن زینب سادات نذاشتم. بعدشم درست نیست زیاد توی خونه رفت و آمد داشته باشه! زینب سادات دیگه موقع شوهر کردنشه! جلوی فکر و دهن مردمم که نمیشه گرفت!

احساس می کردم تک تک حرف هایش با کنایه است! برای اولین بار توی تمام عمرم از ته دل ازش ناراحت شدم. دوست داشتم آنقدر جرأت و جسارت داشتم که می توانستم توی چشم هایش نگاه کنم و محکم بگویم که از اول باید این فکرها را می کردی! این دل دیگر رفته… دست من نیست…

ادامه دارد…

 

Check Also

خط مقدم (۲)

یا بُنی انت مقتول سال ها قبل از شهادت در جلسات درس گفته بود: من …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *