Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه – قسمت هجدهم

جنایت ظهر روز یکشنبه – قسمت هجدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

صدای یاران را از پشت گوشی می شنیدم. محمدحسین گفت:

_ چرا توام مثه من ناراحتی پسر؟

نمی دانم یاران چه گفت که محمدحسین جواب داد:

_ نمی دونم بابا! خدا رو شکر خواهر نداری یاران…

ادامه ی حرفش را نشنیدم چون توی حیاط رفت. من هم رفتم توی اتاقم و پنجره را باز کردم تا صدایش را بشنوم. چیزی نمی شنیدم فقط به آسمان زل زده بودم و اشک می ریختم. کمی بعد بلند شدم و برای شستن صورتم به دستشویی رفتم. محمدحسین برگشته بود ولی هنوز داشت با تلفن حرف می زد…

_ خب یاران دیگه چه خبرا داداش؟ چی؟ آها! آره هست… فقط توی محل استراحته! صبر کن تا بیاد!

آمد جلوی در دستشویی و گفت:

_ زود بیا ببین یاران چی میگه!

تعجب کردم و گفتم:

_ با من کار داره؟

_ آره دیگه بیا!

_ چی کار داره؟

_ چرا هول شدی؟! نترس نمی خورتت!! من پشتتم! بیا!

گوشی را گرفتم و با اشاره ی محمدحسین که می گفت حرف بزن سلام کردم. یاران خیلی عادی حرف می زد. پرسید:

_ خواب بودین؟ آخه محمدحسین گفت توی محل استراحتین!!

نیشگونی از پایم گرفتم تا خنده ام را کنترل کنم و جواب دادم:

_ نه… خواب نبودم. بفرمائید!

سوالی در مورد سنتور پرسید که مجبور شدم به اتاقم بروم تا زیر سنتورم را نگاه کنم. محمدحسین که از قبل می دانست چرا یاران خواسته با من حرف بزند کنجکاوی نکرد و دنبالم نیامد. داشتم سنتور را چک می کردم که گفت:

_ الان تنها توی اتاقتی؟

_ بله!

_ می دونی که سوالم بهانه بوده تا باهات حرف بزنم…

_ بله

_ به خدا امروز هرچی دیدی فقط سوء تفاهم بوده.

_ …

_ زینب سادات خانوم!

_ … بله؟

_ شنیدم قراره برات خواستگار بیاد. حالم بد بود یاران که اینو گفت بدترم شد… بگو که جواب رد میدی.

خواستم بگویم جواب رد می دهم اما نه به خاطر تو! ولی نتوانستم چون همان لحظه محمدحسین وارد اتاقم شد. فقط گفتم:

_ بله… خب من دیگه گوشی رو میدم به محمدحسین. خداحافظ.

***

سه چهار شب بعد موعد آمدن خواستگار رسید. کمی استرس داشتم و از بابا ناراحت بودم. یعنی انقدر زود می خواست من را از خودشان دور کند…؟

وقتی رسیدند من توی آشپزخانه بودم. از پنجره دیدم که سبد گل بزرگی آوردند اما چون آقای داماد کت و شلوار نپوشیده بود در همان اولین نگاه یک امتیاز منفی بزرگ به او دادم!! چند دقیقه ای از آمدنشان گذشته بود و من منتظر نشسته بودم تا ببینم کی صدایم می زنند؟ توی دلم خدا خدا می کردم که ای کاش آنقدر بد باشند که اصلا مجبور نشوم بیرون بروم!! اما صحبت های آن ها و جواب هایی که فقط بابا می داد نشان از چیز دیگری بود…

بالاخره مامان آمد و مشغول چایی ریختن شد. حرفی نمی زد. فقط صدای استکان و نعلبکی بود که سکوت آشپزخانه را به هم زده بود. محمدحسین هم آمد. او هم بدون هیچ حرفی روی صندلی روبروی من نشست. استرس گرفته بودم. چرا ساکت بودند؟!!

سینی چای که آماده شد مامان گفت:

_ محمدحسین چایی میاره تو هم پشت سرش بیا.

خواست از آشپزخانه بیرون برود که پرسیدم:

_ ناراحتی مامان؟

سرش را جوری تکان داد که منظورش را نفهمیدم. محمدحسین سینی به دست داشت از آشپزخانه بیرون می رفت که دستش را گرفتم.

_ چی شده؟ ناراحتین؟

سینی را روی میز گذاشت. گریه ام گرفته بود. سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم:

_ من نمی خوام برم محمدحسین…

با دو دستش شانه ام را گرفت و به چشمانم نگاه کرد. با همان لحنی که همیشه دلم را قرص می کرد گفت:

_ من نمیذارم تو جایی بری زینب سادات! نمی ذارم کسی چیزی رو بهت تحمیل کنه! این فقط یه نمایشه! خیالت راحت! باشه؟

سرم را به نشانه ی اطاعت تکان دادم و دنبالش راه افتادم. وقتی وارد اتاق پذیرایی شدم هر سه نفر مهمانان جلویم بلند شدند. هول شدم و چند بار تشکر کردم. بعد هم با اینکه مبل روبروی داماد خالی بود اما رفتم و کنار مامان نشستم. زیر سنگینی بار نگاه ها فقط سرم به گل های فرش گرم بود و یاد یاران بدجور ذهنم را مشغول خودش کرده بود.

پدر داماد گفت:

_ خب آقای فهیم اگر اجازه بفرمایید بچه ها با هم صحبت کنن!

بابا بدون اینکه نظر من را بپرسد گفت:

_ بله حتما!

خیلی زیاد ناراحت شدم. چرا بابا این طور رفتار می کرد؟ محمدحسین به شدت عصبانی شده بود. این را از تکان دادن بی وقفه پاهایش فهمیدم. در کمال نارضایتی دو صندلی توی اتاقم گذاشتند و به زور مشغول صحبت شدم…

از همان اول برای من روی منبر رفت و مدام از اعتقادات گفت. انگار من شاگردی بودم که قرار بود آن آقا اسلام را با زبان ساده به من آموزش دهد!! شاید فکر می کرد من به جای سوم دبیرستان، سوم دبستانم!! اصلا از حرف زدنش خوشم نمی آمد. خیلی شعاری بود. احساس می کردم نمی توانم آن فضا را تحمل کنم. می خواستم هرجور شده فقط این جلسه خواستگاری مسخره و اجباری تمام شود. وسط حرفش پریدم و پرسیدم:

_ شما که اینقدر به قرآن معتقدین و بیست دقیقس دارید در موردش صحبت می کنید، میشه بگید اگه خدایی نکرده یه روز جنگ بشه چی کار می کنین؟

بی خودی یقه اش را صاف کرد و با لبخند گفت:

_ چه عجب بالاخره شما هم سکوتتون رو شکستید!

بی حوصله تر از آن بودم که جواب لبخندش را بدهم. تمام مدت پیش خودم فکر می کردم "مگر می شود بعد از دیدن یاران، چنین پسری توجهم را جلب کند؟!!" گفتم:

_ لطفا سوالم رو جواب بدین!

_ خب کف پای من صافه! سربازی هم نرفتم. نمی تونم برم! اگه زبونم لال جنگ بشه بنده ی حقیر پشت

جبهه به اسلام و این مملکت خدمت می کنم!

_ آها! صحیح! آخه نه که حدودا چهارصد تا از آیه های قرآن مربوط به جهاده، به این خاطر پرسیدم!

بحث را عوض کرد و گفت:

_ هدف من از ازدواج رسیدن به آرامشه.

دیگر عصبانی شده بودم و نمی توانستم تحملش کنم. خیلی جدی گفتم:

_ مگه من دیازپامم؟!!

_ منظورتون چیه؟!

_ هدف از ازدواج باید تکامل باشه. اون وقت در سایه ی تکامل آدم به آرامش هم می رسه. ببخشیدا…

ولی از وقتی روی این صندلی نشستین جز یه سری از جمله های معروف قرآن حرف دیگه ای تحویل

 من ندادین! زیاد پای منبر می شینین؟! 

باد به غبغب انداخت و گفت:

_ خب بله! ما از بچه های ثابت مسجدیم!

_ از اونا که تمام مدت دم در مسجد می ایستن؟! اصلا شما پای منبر کی می شینین؟

_ مگه شما با علما آشنایی دارین؟!

_ نه فقط شما آشنایی دارین!

لبخند زد و گفت:

_ خب… شما پای منبر کی می شینین؟

_ حاج آقای مسجدمون.

_ به به! ارادت داریم بهشون!

_ فقط ارادت دارین؟!

_ خانوم این جلسه ی خواستگاریه یا حال گیری؟!!

_ اینجا جای خاصی نیست ولی من اون آدمیم که باید به شما بگم اشتباه اومدین! اگه قراره قرآن ملاک

 باشه من معتقدم باید به کل قرآن استناد کرد نه صرفا جمله های معروف و البته منفعت بخشش! فلذا ما

به درد همدیگه نمی خوریم!

_ چرا؟؟!

_ چون کف پای شما صافه…!

ادامه دارد …

 

Check Also

جایگاه اجتماعی زن در دیدگاه آیت الله جوادی آملی

آیت‌‌ا... جوادی آملی معتقدند که روح چون خدایی است پس زن و مرد ندارد، و همه ­ی انسان ­ها قدرت ترقی و رشد و به کمال رسیدن را به یک اندازه دارند...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *