Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه – قسمت هفدهم

جنایت ظهر روز یکشنبه – قسمت هفدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

صدای خنده ی چند دختر که از موسسه خارج می شدند باعث شد خودم را کنار بکشم… به دیوار تکیه دادم و خواستم تا در همان چند ثانیه باز صحنه دیدن یاران را مرور کنم که دیدنش بین آن دختر ها خاطره را در مغزم خشکاند…

چشم تو چشم شدیم. نگاه او معذب بود و نگاه من… خالی شده بودم. من با مانتو و مقنعه مدرسه، آن ها با مانتوهای کوتاه و شالی که بی قید روی سرشان رها شده بود… من با چادر، آن ها با موهایی که اصرار داشتند باد بیشتر جلوه شان دهد… من بدون آرایش با این صورت دخترانه ام، آن ها با چهره ای مخصوص به نمایش درآوردن خودشان… من آرام به دیوار تکیه داده، آن ها صدای خنده شان همه ی توجه مردم در رفت و آمد را جلب کرده… من در فکر یاران، آن ها اطرافش…

اجازه ندادم زانوهای خم شده ام، مرا زمین بزنند. اجازه ندادم صداهای مزاحمشان اشک هایم را جاری کند. آرام از کنار دیوار مثل ماهی سر خوردم و توی سراشیبی پیاده رو افتادم. زیر لب چیزهایی می گفتم که خودم نمی فهمیدم. شاید ده بار، بیست بار با خودم تکرار کردم تا بالاخره فهمیدم می گویم: نامرد… نامرد… نامرد…

_ زینب سادات!

اصلا نایستادم. چرا باید می ماندم؟ دوباره صدایم زد. صدای خنده و شوخی دختر ها که هر کدام چیزی می گفتند واقعا عذابم می داد. چرا؟ چرا با من این کار را کرد؟ من که گفته بودم…

دلم برای خودم می سوخت. دوست داشتم زودتر به گلزار شهدا برسم و یک دل سیر گریه کنم.

دلم می خواست از این نقش بی خیالی بیرون بیایم و حرف دلم را بزنم. به همه شان بگویم که یاران برای خودم است. بگویم که تک تک حرف هایش بدون اجازه من رفتند و ته دلم جا شده اند. اما دلم شکسته بود. می دانستم دیگر همه چیز تمام شده. بالاخره یاران روی اصلی اش را نشانم داده بود.   

صدای قدم هایش که دنبالم می آمد را می شنیدم. یکی از دخترها با فریاد گفت:

_ یاران جون ما رو ول کردی کیو چسبیدی آخه؟ بابا اون پایه نیست!!

_ میشه همتون خفه شید؟

با صدای فریادش همه سرجا میخکوب شدیم. خیلی دلم می خواست برگردم و قیافه آن ها را ببینم اما برنگشتم. آرام تر از قبل به مسیرم ادامه دادم. یاران دوباره با همان لحن عصبانی گفت:

_ برید به مدیر موسسه بگید من انصراف دادم! دیگه نمی تونم به شما زبان درس بدم.

جواب سوالم را گرفته بودم. یاران آنجا زبان تدریس می کرد…!

باز دنبالم آمد. آرام گفت:

_ آخه دختر خوب من اگر بخوام کاری کنم میام جلوی چشم تو؟ توی دانشگاه بهتر از اینا ریخته!!

دهانم تلخ و بعد هم شور شد… دندان هایم را روی هم فشار دادم… احساس می کردم فکم  به شدت درد گرفته… فقط چند ثانیه توانستم مقاومت کنم… بالاخره شکست خوردم و بغضم شکست… فقط دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدایم بلند نشود.

جلو نیامد تا صورتم را نبیند. فقط دستش را از بالای شانه ام جلو آورد و سوییچش را نشانم داد.

_ ماشینم اولین کوچه سمت راست پارکه. چند دقیقه تنها باشی فکر کنی حالت خوب میشه.

جز چهره ی خندان دخترها و تصور اینکه توی دانشگاهش بهتر از آن ها هست، فکری نداشتم…

 از پیاده رو رد شدم و قبل از اینکه یاران بتواند خودش را به این عکس العمل سریعم برساند تاکسی دربست گرفتم.

به گلزار شهدا رفتم. گوشه ی دنجی را برای خودم انتخاب کردم و نشستم. فکر می کردم به اینجا که برسم می توانم راحت گریه کنم اما آرام شده بودم. دیگر نیاز به اشک ریختن نداشتم. حالا مغزم داشت کار می کرد. شاید یاران بی تقصیر بود… اما نه! اگر از همان اول که وارد کلاس شده بود جدی و محکم برخورد می کرد هیچ وقت آن دخترها به خودشان اجازه نمی دادند پشتش راه بیفتند!!

اما مساله مهم تر اینجا بود که یاران خوش چهره، خوش تیپ و جذاب بود. به علاوه که از سر و لباس و ماشین و گوشی اش کاملا معلوم بود پسری پولدار است. همه ی این ها دلایلی کافی بود که امثال آن دخترها راحتش نگذارند. اما این مساله برای من قابل هضم نبود. هنوز یاران با من نسبتی نداشت و با دیدن آن صحنه حالم بهم ریخته بود، اگر همسرم می شد و چنین اتفاقاتی می افتاد قطعا یک بیمار عصبی می شدم!

زیر لب گفتم: ما برای همدیگه ساخته نشدیم…

و خدا می داند چقدر  برایم گفتن این جمله دردناک بود… من واقعا یاران را دوست داشتم. شاید هنوز عاشقش نشده بودم اما آرزو می کردم آینده ام با او گره بخورد. ولی بین ما فاصله ی زیادی بود. شاید یاران واقعا من را می خواست اما اختلاف فرهنگی شدیدی که داشتیم نمی گذاشت خوشبخت شویم. می دانستم به احتمال زیاد جنگ درونی سختی با خودم خواهم داشت اما تا گرفتارتر از این نشده بودم باید خودم را نجات می دادم…

یک یا علی گفتم و بلند شدم. به خانه که رسیدم توقع داشتم بابت تاخیرم مواخذه شوم اما آنقدر مامان و بابا و محمدحسین توی آشپزخانه مشغول بحث و پچ پچ بودند که جز جواب سلام حرف دیگری نزدند. ناهار را در سکوت و لبخندهای معنادار آن سه نفر خوردم. بی حوصله تر از آن بودم که دلیل این خنده ها و آن پچ پچ کردنشان را بپرسم.

رفتم سراغ درسم و سعی کردم فکرم را متمرکز کنم. هنوز دو سه خطی بیشتر نخوانده بودم که کم کم چشم هایم پر از اشک شد… عینکم را بین موهایم گیر دادم و سعی کردم خیالم را پس بزنم اما نمی شد. یاران برایم پررنگ تر از همیشه بود. تمام لحظاتی که دیده بودمش جلوی چشمم می آمد. از اولین بار جلوی تاکسی تا نگاه آخر امروزش…

روی تختم دراز کشیدم وسعی کردم تا خواب، کمی مرا از افکار ناراحت کننده جدا کند اما پچ پچ دوباره ی مامان و بابا گوش هایم را تیز و خواب را از سرم پراند…

_ آخه این بچه که توی این فکرا نیست! به نظرم اصلا بهش نگیم. چرا بیخودی فکرشو مشغول کنیم؟

این را مامان گفته بود و بابا داشت در جوابش چیزی می گفت که نمی شنیدم. آرام از جا بلند شدم و به صدا نزدیک تر شدم. محمدحسین گفت:

_ زینب فقط ۱۷ سالشه بابا! تازه سال دیگه می خواد بره پیش دانشگاهی و بعدم انشالله دانشگاه.

_ خب بره! این خیلی پسر خوبیه. آقای توکلی کلی ازش تعریف کرد. زینب باهاش حرف میزنه و میگه شرطش برای ازدواج اینه که بتونه ادامه تحصیل بده!

قلبم فرو ریخت. بابا می خواست من را شوهر دهد؟!! توی این سن و سال؟؟ محمدحسین گفت:

_ ببخشید بابا ولی افکار آقای توکلی فقط به درد همون بازار و راسته ی فرش فروشا می خوره!! احتمالا پسری هم که اون تایید کنه یکی مثل خودشه!

_ آقا محمدحسین! تو زینب سادات رو خیلی دوست داری! اگه دست تو باشه که تا هشتاد سالگی هم نمیذاری بره!!

از لای در نیمه باز اتاق چهره ی درهم محمدحسین را دیدم. خواستم باز به تختم برگردم که با صدای بلند گفت:

_ بیا بیرون فسقلی! دیدمت!

سرم را از لای در بیرون آوردم. بابا خندید و گفت:

_ ماشالا دخترم دیگه بزرگ شده! فسقلی کجا بود؟

مامان هم دست کمی از محمدحسین نداشت. هر دو ناراضی بودند. ولی بابا مثل کسانی که مغزش را شستشو داده اند با خوشحالی راجع به پسری حرف می زد که آقای توکلی معرفی اش کرده بود. نمی دانستم چه باید بگویم فقط بیش از حد خودم را بی تفاوت نشان دادم. درست در چنین موقعیتی که می خواستم یاران را فراموش کنم این مساله پیش آمده بود.

***

شب با صدای زنگ تلفن و آرام و جدی صحبت کردن مامان متوجه شدیم مادر آقای داماد زنگ زده و دارد اطلاعات می دهد و اطلاعات می گیرد!! بعد هم قرار شد دوباره زنگ بزند تا جواب بگیرد. بلافاصله بعد از قطع کردن تلفن، محمدحسین با کلی اخم و تکه پرانی آمار پسری که اسمش حامد بود را از مامان می پرسید. بعد هم جوری که صدایش را بابا نشنود رو به من گفت:

_ بگی آره مُردی!

جوری این را گفت که باعث شد ناراحتی ام را فراموش کنم و بلند بخندم. جلو آمد و گردنم را گرفت و گفت:

_ می خندی نیم وجبی؟ چیه؟ خوشت اومده برات خواستگار پیدا شده؟

خواستم جواب دهم که صدای زنگ موبایلش بلند شد. همین طور که گوشی را از جیبش درمی آورد گفت:

_ بهت فرصت میدم فکر کنی بتونی جواب منو بدی!

دستی که گوشی توی آن بود را کشیدم تا دیرتر جواب بدهد و گفتم:

_ من شاگرد خودتم به زمان نیاز ندارم!

خواستم بیشتر اذیتش کنم که با دیدن اسم یاران روی صفحه ی گوشی دستم شل شد و دستش را رها کردم. ضربان قلبم یک دفعه تند شده بود. احساس کردم چقدر دلتنگم…

ادامه دارد …

Check Also

در حکمت آفرینش چشم‌ها…

  ۱ در روان‌شناسی درسی هست به نام  روان‌ شناسی احساس و ادراک جایی می‌ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *