Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز یکشنبه – قسمت شانزدهم

جنایت ظهر روز یکشنبه – قسمت شانزدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 زینب سادات؟

_ بله؟

_ چرا ساکتی؟

_ چی بگم؟

_ به چی فکر می کنی؟

_ به گذشته…

_ بچه گی؟

_ اگه بخوام به بچه گی فکر کنم باید به الانم فکر کنم!

_ به خودت طعنه می زنی؟!

_ به خودم… تو… زندگی…

_ به چه روزایی فکر می کردی؟

_ به روزایی که منو دوست داشتی…

_ از کجا می دونی که امروز و الان دوستت ندارم؟

_ با این وضع؟ تو بیشتر منو متهم می دونی تا سوژه ی عاشقی!

_ مگه تو منو متهم نمی دونی؟

_ من این سیاست بی پدر و مادر رو متهم می دونم نه تو رو! حق ِ من این نبود یاران…

_ کدوم حق؟ مگه من چی کار کردم؟ خودم زخم خوردم…

_ برادرم! سید محمد حسین… الان اون جائیه که باید باشه؟

_ ما باختیم…

_ من سر جنگیدن با کسی رو نداشتم و ندارم… اما تو چرا…!

_ من مقصر اتفاقی هستم که برای محمد حسین افتاد؟!

_ محمد حسین… پدرت… بنیامین… آخ یاران، این قضیه از اولم بوی خون می داد…

***

برخلاف روزهای گرم تابستان که اکثر اوقات حوصله ام سر می رفت، روزهای زیبای پائیز از اول آبان به طور جدی رنگ و بوی درس گرفت و حتی وقت سر خاراندن هم برای آدم نمی ماند!

با پیدا شدن دوست جدیدم آوان، که بعد از مدتی متوجه شدم سُنی است، بازار بحث اعتقادی در زنگ های تفریح گرم بود و من این بحث های فارغ از کینه را خیلی دوست داشتم.

مساله ی مهم اینجا بود که آوان و من قصد تحمیل عقایدمان را به یکدیگر نداشتیم و همین که می دانستیم خدا و پیامبر و کتاب آسمانیمان یکیست، برایمان کافی بود تا با هم دوست باشیم. فقط گاهی اوقات راجع به مسائلی که در مورد شیعه و سنی مطرح می شد از یکدیگر سوال می پرسیدیم و همین جرقه شکل گیری بحث جدیدی بود! مثلا یک روز آوان از من پرسید:

_ تو می دونی چرا خلیفه ی چهارم توی یکی از خطبه های نهج البلاغه گفته که زن ها عقل ندارن؟

_ تو خطبه رو خوندی؟

_ نه دیشب برادرم اینو می گفت.

زنگ تفریح که شد رفتم و از کتابخانه نهج البلاغه ای که ترجمه ی آقای محمد دشتی بود را گرفتم. چند شب پیش در هیأت شنیده بودم که یکی از بهترین ترجمه های موجود است. خطبه را آوردم و روبرویش گذاشتم…

_ ببین آوان اینجا توی متن عربی خطبه کلمه نواقص آورده شده اما این به معنای تفاوته. یعنی زن ها در ایمان و بهره وری از اموال و عقل با مردها متفاوتند! ما نباید به مردها اجازه بدیم که از حرف آدم های بزرگ برای تخریب شخصیتی ما استفاده کنن! وقتی خودمون باور کنیم که ناقص العقل نیستیم اون وقت می تونیم واژه ها رو دقیق و درست معنی کنیم و بفهمیم!

بعد با خنده گفتم:

_ البته این تفسیر مال یه مرده! یه مرد خوب!

وقتی به خانه رسیدم بوی کاچی همه جا را برداشته بود. با خوشحالی به آشپزخانه رفتم و گفتم:

_ باز بوی زندگی راه انداختی مامان؟!

_ زندگی همچین بویی میده؟

_ وقتی شما کاچی درست کنی بله! نمی تونم برم لباسامو عوض کنم یه کاسه بریز بخورم! خواهش می کنم.

_ خدا بیامرزه حاجی رو… تازه که ازدواج کرده بودم هروقت کاچی درست می کردم می گفت: "عروس! کاچی و حلوا که درست می کنی با هم هیچ فرقی نداره! زنی که دختر نداشته باشه بلد نیست کاچی درست کنه! دختر برکته. یه دختر برامون بیار! "

شاید برای بار صدم بود که این را می گفت اما باز هم با علاقه به حرفش گوش می کردم. با سوال مامان از بحث شیرین کاچی بیرون آمدیم…

_ راستی از دوست جدیدت چه خبر؟

_ امروز سوال می کرد چرا حضرت علی (ع) میگن عقل زن ها کمتره؟ وااااااااااای مامان می سوزم وقتی این حرفا رو می زنه. آخه حیف نیست توی این دو روز دنیا آدم اماماشو نشناسه و بمیره؟ اگر قرار بر اینه پس اصلا برای چی به دنیا اومدیم؟ تازه اینا که شناختن ولی خیلی بد شناختن.

_ همین که آوان نسبت به ائمه عناد نداره و میشه باهاش بحث کرد و حرف زد خیلی عالیه مامان جان. اصلا بهش حرفی نزن که خدایی نکرده دوستی تون بهم بخوره. همین که مسلمونه برای دوستی کافیه. اصلا حتی اگر مسیحی هم بود دوستی باهاش ایرادی نداشت. چون خدا رو قبول داشت! چه برسه به آوان که اسلام و قرآن و پیامبر رو هم قبول داره!

 

بلند شدم و به اتاقم رفتم. من به هیچ وجه اجازه نمی دادم اختلاف عقیده دوستی ما را خراب کند اما دلم می سوخت که آوان، امام حسین (ع) را نشناسد و بمیرد…

***

حدود دو هفته ای می شد که از یاران بی خبر بودم. محمدحسین هم وقتی از مسجد و دوستانش حرف می زد اسمی از او نمی آورد. نمی دانستم دلتنگم یا نگران؟

هر روز که از مدرسه برمی گشتم با چشم هایم همه جا را دنبالش می گشتم. اما نبود…  

ترم جدید کلاس زبانم به خاطر بازسازی ساختمان موسسه دیرتر شروع می شد. دلم می خواست کمی قدم بزنم و روزهای آخر پاییز را با خش خش برگ های زیر پایم خاطره انگیزتر کنم. توی همین فکر ها بودم که با دیدن تابلوی کلاس زبان از دور، یکدفعه یاد روزی افتادم که یاران  موقع خارج شدن از موسسه روبرویم سبز شد و بهم برخورد کردیم. چرا این خاطره را یادم رفته بود؟ یعنی  یاران به خاطر من آن ترم اینجا آمده بود؟ کاش باز هم…

در همین افکار بودم که صدای خنده ی چند دختر که از موسسه خارج می شدند باعث شد خودم را کنار بکشم… به دیوار تکیه دادم و خواستم تا در همان چند ثانیه باز صحنه دیدن یاران را مرور کنم که دیدنش بین آن دختر ها خاطره را در مغزم خشکاند…

چشم تو چشم شدیم. نگاه او معذب بود و نگاه من… خالی شده بودم. من با مانتو و مقنعه مدرسه، آن ها با مانتوهای کوتاه و شالی که بی قید روی سرشان رها شده بود… من با چادر، آن ها با موهایی که اصرار داشتند باد بیشتر جلوه شان دهد… من بدون آرایش با این صورت دخترانه ام، آن ها با چهره ای مخصوص به نمایش درآوردن خودشان… من آرام به دیوار تکیه داده، آن ها صدای خنده شان همه ی توجه مردم در رفت و آمد را جلب کرده… من در فکر یاران، آن ها اطرافش…

ادامه دارد …

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۷

ساعاتی قبل از شهادتش به خواهر گفت: من خواب دیدم که خرم آباد بمباران شده. دو تا کبوتر سفید آمدند و دستهای مرا گرفتند و به طرف آسمان بردند. ساعاتی بعد با وجود اصرار خانواده برای ماندن او در خانه، به مدرسه رفت...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *