Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت پانزدهم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت پانزدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

روزهای آخر شهریور ماه بود و کم کم باید آماده می شدم تا دوباره به مدرسه بروم. دوست صمیمی ام با خانواده اش از ایران رفته بود و من اصلا حال و حوصله ی مدرسه رفتن را نداشتم.

روز اول مهر، محمد حسین من را به مدرسه رساند و خودش هم دانشگاه رفت. وارد کلاس که شدم حس غریبی سراغم آمد. دیگر کسی نبود که با اشتیاق بگوید: زینب سادات بیا اینجا دم پنجره که دوست داری جا گرفتم!!

هر سال کارش همین بود. زودتر از بقیه روی نیمکت کنار پنجره می نشست. گرچه بعد از مدتی معاون مدرسه هر ماه جایمان را تغییر می داد اما مهم این بود که اول سال ما آنجا می نشستیم!

 با اینکه هنوز آن نیمکت خالی بود اما دل و دماغ تنها کنار پنجره نشستن را نداشتم. روی نیمکت ردیف اول که هنوز خالی بود نشستم و به دیوار رو به رویم خیره شدم. تنهایی توی مدرسه به آن شلوغی درد بدی بود. توی دلم گفتم: خدایا من…

هنوز جمله ام تمام نشده بود که دختری کنارم نشست. قد بلند بود و چشم های روشن و درشتی داشت. بقیه ی اجزاء صورتش معمولی بود اما چشم هایش به قدری گیرا بود که آدم خوشش می آمد باز هم نگاهش کند.

_ سلام!

جوابش را دادم. دیگر حرفی بینمان رد و بدل نشد. نمی دانستم از اینکه به این زودی بغل دستی پیدا کردم خوشحال باشم یا ناراحت باشم از اینکه با وجود آن همه صندلی خالی کنار من نشسته است!

زنگ اول جغرافی داشتیم. معلم آمد و چون همه او را می شناختند و او هم ما را، کسی خودش را معرفی نکرد. اما قبل از اینکه راجع به کتاب امسال حرف بزند متوجه بغل دستی من شد و گفت:

_ دخترم شما جدید هستی؟

_ بله! ما تازه اومدیم تهران!

لهجه داشت. نه اینکه شمالی، مشهدی، اصفهانی یا لهجه ی دیگری باشد. برایم ناآشنا بود. معلم باز پرسید:

_ از کجا اومدین؟

_ کردستان. سنندج.

صدای پچ پچ توی کلاس بلند شد. معلم بی توجه به بچه ها گفت:

_ خوش اومدی! خودتو معرفی کن لطفا!

_ آوان شریفی هستم.

_ آوان اسم یکی از کوهستان های کردستان هست. درسته؟

_ بله!

معلم دیگر چیزی نپرسید و درس را شروع کرد. جدای از پچ پچ بی ادبانه بچه ها، چشم ها و اسم این دختر را دوست داشتم!

آن روز توی همه مدرسه پیچید که دانش آموزی تازه وارد و کمی عجیب به مدرسه آمده. البته می دانستم که دخترها لفظ عجیب را به خاطر حسادتشان به آوان نسبت میدهند. چون علاوه بر چشمان زیبا، موهایی بلند و بسیار زیبا هم داشت. طبق معمول هر سال و همیشه وقتی زنگ آخر را زدند بچه ها با استخراج صداهای عجیب و غریب از هنجره شان یکی یکی و دو تا دو تا از کلاسا بیرون آمدند و راهی خانه ها شدند! مدرسه ی ما انتهای کوچه ای قدیمی، تنگ و بن بست بود. دو طرف کوچه پر از برگ های پیچ بود که تا وسط دیوار پائین آمده بودند. به خاطر باریک بودن کوچه هیچ وقت ماشین نمی توانست آنجا رفت و آمد کند و این خیلی خوب بود! از مدرسه ی ما تا سر خیابان حدودا صد قدم بود. همین طور که می رفتم و به شاخه های روی دیوار نگاه می کردم حس کردم کسی نگاهم می کند. اطراف را نگاه کردم ولی خبری نبود. گاهی این حس برایم پیش می آمد. به سر خیابان که رسیدم مثل همیشه به چراغ راهنما نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم که قرمز است راه افتادم. یاد محمد حسین افتادم که چند بار سر این قضیه مسخره ام کرده بود و گفته

بود: تو به جای اینکه به چراغ عابر پیاده نگاه کنی و ببینی سبزه یا نه به چراغ راهنما نگاه می کنی و قرمزیشو می بینی بعد راه میفتی!

داشتم از خط عابر پیاده رد می شدم که یک موتوری پیچید جلویم و من مجبور شدم چند قدمی عقب بروم تا به من برخورد نکند… با دوستش که ترک موتور نشسته بود زدند زیر خنده… دندان هایش زرد و مثل آدم های سیگاری بود. صورتش هم خیلی سیاه و آفتاب سوخته بود. از فکر اینکه نزدیک بود به من بزند ترسیده بودم و خنده های تمسخرآمیزشان بدجور اعصابم را بهم ریخته بود. خواستم مسیرم را ادامه دهم که دیدم کمی جلوتر ایستادند و با فریاد و تمسخر گفتند:

_ کلاغ سیاهه… آهای کلاغ سیاهه…!

برگشتم و نیم نگاهی به چراغ راهنما انداختم… هنوز سی ثانیه وقت داشتم…

_ اگه من کلاغ سیاهم پس چرا تو قار قار می کنی سیاه سوخته ی معتاد؟!

هیچ وقت تا این حد حاضر جواب نبودم! نمی دانستم این جمله و این لحن از کجا آمد و روی زبانم جاری شد؟! ولی از هر جا که بود من را قلبا راضی و خوشحال کرد! با اعتماد به نفس قدم های بلند برداشتم و از خیابان رد شدم. مطمئن بودم جواب دندان شکنی ندادم ولی اگر سکوت می کردم و همین را هم نمی گفتم سنگینی اش روی قلبم می ماند و تا چند روز اذیتم می کرد. مگر من با او چه کار داشتم که این حرف را زده بود؟ توهینی کرده بودم؟ خصومت شخصی داشتیم یا خورده حساب قبلی؟ چرا بعضی از آدم ها این جوری بودند؟ چادر سر کردن من برای او چه ضرری داشت؟ اصلا اعتقادات من به او چه ربطی داشت؟  

توی همین فکرها بودم که صدایی از پشت سرم گفت:

_ می خواستم بیام جلو بکوبم تو دهنش ولی خودتون خوب جوابشو دادین!

با شنیدن صدای یاران به قدری دستپاچه شدم که بی اختیار سلام کردم. قبل از اینکه بپرسم: چرا اومدین اینجا؟ خودش گفت:

_ تا دوازده کلاس داشتم، بعدش سریع خودمو رسوندم اینجا…

سرم را پایین انداختم. خیلی معذب بودم. حالا دیگر پسرهای محل او را می شناختند و اگر ما را می دیدند خیلی بد می شد. اما… احساس می کردم دلم برایش تنگ شده…

_ آقا یاران…

_ جانم؟

جوابش حس خوبی بهم داد. شاید هم بیشتر از حس خوب. چون شدت ضربان قلبم که با دیدنش تند شده بود حالا با این کلمه کوچکی که از دهانش خارج شده بود، بالاتر رفته بود. اما محکم توی دهان حسّم کوبیدم و خیلی جدی گفتم:

_ اولا به من این حرفا رو نزنید! بعدشم اینجا همه خانواده ما رو می شناسن اگر من و با شما ببینن خیلی بد میشه. کلی حرف درمیارن پشت سرم! مخصوصا الان که دیگه تقریبا همه شما رو هم می شناسن!

_ تا بخوان حرف در بیارن همه چی ختم به خیر شده…!

این را گفت و سرش را پائین انداخت… توی دلم به حرفش خندیدم و پیش خودم فکر کردم: خیلی دلت خوشه!

خواستم خداحافظی کنم و بروم اما چیزهایی که باید می گفتم و جواب هایی که باید می شنیدم اذیتم می کردند. پرسیدم:

_ چی ختم به خیر میشه؟

_ رابطه من و شما دیگه…

_ ما رابطه ای داریم؟

_ بله! شما خواهر دوست من هستین و از قضا من…

باز هم به زمین چشم دوخت. اما یکدفعه به چشمانم نگاه کرد و گفت:

_ من می خوامت… خیلی زیاد. یعنی کاملا مطمئنم که عاشقتم! نه از اون روزی که توی کلاس زبان دیدمت نه! نه وقتی تعقیبت کردم و توی تاکسی کنارت نشستم. اون موقع ها فقط می خواستم دنبالت راه بیفتم. همین. ولی وقتی تب کردی و بردمت درمانگاه، وقتی صدای سنتورت رو شنیدم، وقتی پشت میزم توی کافه نشستی… مطمئن شدم که نمی خوام بدون تو زندگی کنم. اگر زود اومدم جلو معذرت می خوام. اصلا دوست ندارم مانع پیشرفت و ادامه تحصیلت بشم. ولی خب… خوشگلی، با حیایی، اصل و نسب داری… می ترسم ازم بدزدنت…

نمی توانستم حرفی بزنم. اصلا دیگر نه حرفی داشتم و نه سوالی. قلبم دیگر تند نمی زد. شاید هم می زد و من حس نمی کردم… کف دستانم خیس خیس شده بود. راه افتادم و سوار اولین تاکسی شدم.

ادامه دارد…

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۶

مادر اصرار کرد که بیرون نرود. حتی به دنبالش تا مسیری دوید. اما سهام در دنیای دیگری سیر می­ کرد؛ چیزی جز هدف در مقابل چشمانش جاری نبود. ظرفها را زمین گذاشت و انگشت دست خود را به نشانه پیروزی بالا آورد. در یک لحظه از مقابل دیدگان مادر دور شد...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *