Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت چهاردهم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت چهاردهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

می دانستم دلیل قبول نکردن محمد حسین چیست… به خاطر پولش بود. ما فقیر نبودیم ولی اهل ولخرجی هم نبودیم. ترجیح می دادیم پولمان را برای کارهای ضروری تری خرج کنیم نه اینکه کلی پول بابت یک وعده ناهار بدهیم. یاران با قاطعیت گفت:

_ ناهار میریم بیرون مهمون من. حرفم نباشه!

پیش خودم فکر کردم: اگر محمد حسین می دانست همه ی این ها به خاطر من است حتما در اولین فرصت گردن یاران را می شکست! از فکر خودم خنده ام گرفت. یاران گفت:

_ ببین خواهرت خندید… یعنی راضیه!

با لحن همیشگی گفتم:

_ به یه چیز دیگه خندیدم!

یاران چند ثانیه ای نگاهم کرد و گفت:

_ کلا تو کار ضایع کردنی شما!

محمد حسین خندید و گفت:

_ ای بابا! حالا کجاشو دیدی؟ این با جنس مرد مشکل داره!

_ یعنی با همه ی مردا؟

_ همه ی همه که نه! با بابا و دایی خوبه. به منم یکی در میون پرچم سفید نشون میده!

خندیدم… یاران هم با صدای بلند خندید و رو به محمد حسین گفت:

_ حالا چی خواهر شما رو خوشحال می کنه؟

محمد حسین هم بلافاصله گفت:

_ سوار ماشین ِ شما شدن!

یاران ابروی سمت چپش را بالا انداخت و رو به من پرسید:

_ جدا؟

توی صورتش خوشحالی محوی بود… خیلی جدی گفتم:

_ البته ماشین شما نه! کلا بی ام دبلیو دوست دارم. یعنی همه ی آدما ماشین مدل بالا دوست دارن!

انگار کمی ناراحت شد. با حالت خاصی گفت:

_ آها! بی ام دبلیو… آره… منم دوست دارم!

چشمم به خورشید افتاد که تا وسط آسمان رسیده بود. رو به یاران پرسیدم:

_ اینجا صدای اذان نمیاد؟

_ نمی دونم… وقت اذانه؟

پیش خودم فکر کردم: یعنی یاران نماز نمی خونه؟! محمد حسین گفت:

_ بریم مسجد نماز بخونیم.

_ این اطراف فقط مسجد دانشگاه رو می شناسم که راهمون نمیدن. میریم خیابون فرشته… اونجا یه مسجد داره!

اسم خیابان فرشته گوشم را تیز کرد. بارها از خاله شمیم راجع به آنجا و مرکز خریدهایش شنیده بودم. بدم نمی آمد از نزدیک ببینم. بعد از اینکه کلی پشت ترافیک و چراغ قرمز ماندیم، یاران توی خیابانی پیچید که نوشته بود: ” شهید فیّاضی” کمی پائین تر رفتیم. یاران جلوی مسجدی نگه داشت. نماز تمام شده بود و مردم یکی یکی داشتند می رفتند.

پیش خودم فکر کردم: این که خیابون شهید فیّاضیه! پس فرشته کیه؟!  بعد به خودم جواب دادم: شاید همسر شهید فیّاضی هستش!

از فکرم خنده ام گرفته بود ولی خودم را کنترل کردم و به لبخندی ساده قناعت کردم! همراه محمدحسین وارد مسجد شدیم. من رفتم طرف دری که ورودی خانم ها بود. داشتم اطراف را نگاه می کردم که ببینم کجا باید نماز خواند که در ِ آسانسور باز شد و چند خانم بیرون آمدند. توی دلم گفتم: عجب مسجد توپیه! آسانسورداره!!

بعد از نماز دوباره سمت ماشین یاران رفتم. هیچ کس توی ماشین نبود.  همان جا ایستادم و منتظر ماندم. کمی بعد صدای یاران را از پشت سرم شنیدم:

_ قبول باشه!

_ ممنون…

خواست چیزی بگوید که موبایلش زنگ خورد. لبخندی زد و جواب داد. از این لبخندهایش خیلی حرصم می گرفت. توی دلم گفتم: مسخره!

واقعا چه فکری راجع به من می کرد؟ شاید حس می کرد من هم از او خوشم می آید؟!!

به ماشینش نگاه کردم و در جواب فکرم گفتم: از خودش شاید خوشم نیاد ولی از ماشینش چرا… !

محمد حسین هم آمد و دوباره سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. محمد حسین رو به یاران گفت:

_ آقا یاران… ما کار و دکان و پیشه را سوخته اییم               شعر و غزل و دو بیتی آموخته اییم

در عشق که او جان و دل و دیده ی ماست                       جان و دل و دیده هر سه بر دوخته اییم

با تعجب به محمد حسین نگاه کردم… منظورش چه بود از خواندن این رباعی؟

یاران نگاهش کرد و گفت:

_ به به… شما با این حالتون واقعا خیلی لطف کردین! حالا این چه ربطی به من داشت؟

_ خودت می دونی چه ربطی داشت داداش!

_ جون تو نفهمیدم!

_ باشه… بی خیالش! راستی یاران… این مسجد رو از کجا بلد بودی؟

یاران در جواب محمد حسین انگشتش را به طرف برجی گرفت و گفت:

_ از اونجائیه که اینجا زندگی می کنم…

سرم را چرخواندم تا برجی که یاران نشان داده بود را ببینم ولی هرچه نگاه کردم برج تمام نشد! تا اینکه ماشین ازش رد شد و من توانستم از شیشه ی عقب  برج را ببینم. یاران که حواسش به من بود با خنده گفت:

_ صبر کنید سقف رو کنار بزنم راحت تر ببینید…

بعد دکمه ای را فشار داد و سقف ماشین کنار رفت. احساس کردم به نظر یاران خنده دار آمدم… از خودم و یاران و ماشینش بدم آمد. برای اینکه بغضم نشکند گفتم:

_ می خواین بگین بچه پولدارین؟! باشه فهمیدیم…

محمد حسین برگشت و نگاهم کرد. توی نگاهش سرزنش نبود ولی از نگاهش ترسیدم. حرف بدی زده بودم؟ یاران صادقانه گفت:

_ من فقط می خواستم شما راحت تر بیرون رو ببینید. همین!

لبم را گاز گرفتم. محمد حسین به شوخی پشت یاران زد و با خنده گفت:

_ شوخی کرد داداش! جدی نگیر!

به چشم های یاران که از توی آینه معلوم بود نگاه کردم. او هم نگاهم کرد. توی نگاهش ناراحتی نبود.

لبخندی زد و به رو به رویش خیره شد. کمی بعد پرسید:

_ راستی زینب خانوم استاد سنتور شما کیه؟

_ چطور مگه؟ می خواین سنتور یاد بگیرین؟

_ نه… من استعدادشو ندارم! همین طوری پرسیدم…

_ استادم معروف نیست! آقای افشار…

_ خب من یه استاد معروف می شناسم… از دوستای بابامه! می خواین به ایشون معرفیتون کنم؟

_ ممنونم… ولی من از استادم راضی هستم!

کمی بعد جلوی رستوران خیلی شیکی نگه داشت. نگهبان جلو آمد و در ماشین را برایم باز کرد. پیاده شدیم. یکی دیگر آمد و به یاران گفت:

_ سلام آقای وفایی… خیلی خوش اومدین!

_ سلام… خوبی تو؟ بیا ماشین رو ببر توی پارکینگ…

خودش کمی جلوتر رفت و رو به ما گفت:

_  خیلی خوش اومدین. بفرمائید!

نگاهی به اطراف انداختم. پُر از ماشین های شیک و آدم هایی بود که سر و قیافه شان به کسانی شباهت داشت که می خواهند بروند عروسی!! به دختری که از جلویم رد شد نیم نگاهی انداختم و پیش خودم فکر کردم: این برای ناهار اینقدر آرایش کرده؟!!

حدودا ده تا پله رو به رویم بود که رویش فرش قرمز پهن بود. وقتی پله ها را بالا رفتیم نگهبان کنار در تعظیمی کرد و رو به یاران گفت:

_ خیلی خوش اومدین آقای وفایی!

محمد حسین گفت:

_ تو زیاد اینجا میای؟

_ آره خب… اینجا برای عمومه!

از در که وارد شدم سالن خیلی بزرگی را دیدم که وسطش حوض قشنگی ساخته بودند و دور تا دور سالن هم تخت ومیز چیده بودند. روی دیوار با تابلو و قاب عکس های بسیار زیبایی تزیین شده بود. از گوشه ی سالن هم پله می خورد به طبقه بالا. یاران گفت:

_ اگر غذای سنتی می خورید پائین بشینیم ولی اگه فست فود میل دارین باید بریم طبقه بالا!

محمد حسین گفت:

_ نه… زینب سادات به فست فود حساسیت داره…

یاران لبخند محوی زد و گفت:

_ باشه پس بفرمائید بشینید.

خودش جای دنجی را انتخاب کرد و نشستیم. یاران رفت تا با عمویش سلام و احوالپرسی کند. رو به محمد حسین گفتم:

_ اینا دارن توی پول غرق می شن!

_ خدا براشون زیاد تر کنه. حس خوبی ندارم. کاش یه جای معمولی می رفتیم.

سرم را به نشانه ی موافقت تکان دادم وچیزی نگفتم. فرهنگ خانواده ما این طور بود که اگر مهمان کسی می شویم در حدی باشد که بعدا بتوانیم جبران کنیم و وقتی چنین شرایطی پیش می آمد معذب می شدیم. چند دقیقه بعد یاران برگشت و گفت:

_ خب چی میل دارین؟

من به عادت همیشه گفتم:

_ کباب کوبیده!

یاران جوری نگاهم کرد که حس کردم باز هم دارد مسخره ام می کند و با اینکه چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما اشتهای من را از بین برد… محمد حسین هم مثل همیشه جوجه کباب سفارش داد و بعد بلند شد تا به دستشویی برود. من هم به بهانه شستن دست هایم دنبالش رفتم. نمی خواستم با یاران تنها باشم. وقتی برگشتم هنوز محمدحسین نیامده بود. به اجبار سر میز نشستم. یاران لبخندی زد و پرسید:

_ از اینجا خوشتون اومد؟

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. گفتم:

_ چرا با نگاهت منو مسخره می کنی؟ چرا مدام بهم می خندی؟

صدایم لرزیده بود. ناباورانه نگاهم می کرد. با لحن ناراحتی گفت:

_ من؟! داری اشتباه فکر می کنی…

با عصبانیت گفتم:

_ نه! هم وقتی داشتم به خونتون نگاه می کردم و سقف ماشین رو کنار زدی احساس کردم مسخرم کردی هم الان که سفارش غذا دادم! دنیای من برات خیلی کوچیک و مسخرس؟ آره؟ فکر می کنی چون پولداری خیلی باحال و با شخصیتی؟ تو…

چشمم به چشمش افتاد… آرام بود… خجالت کشیدم و حرفم را قورت دادم.

_ حرفتو تموم کن…

_ متاسفم…

_ بابت چی؟

_ من…

نفس عمیقی کشیدم. چه می گفتم؟ گند زده بودم. حتما فکر می کرد من دارم حسودی می کنم. باز هم

با آرامش گفت:

_ ببین زینب خانوم… به خدای بالای سرمون قسم امروز هر کاری کردم فقط فکر می کردم تو رو خوشحال می کنه! من اگر سقف رو کنار زدم برای این نبود که دل تو رو بشکنم برا این بود که راحت تر بیرون رو ببینی… اگه موقع سفارش بهت لبخند زدم اون لبخند تمسخر نبود به این همه ساده بودنت لبخند زدم… لبخند تحسین! منظورم از ساده بودن احمق بودن نیست! منظورم اینه که خیلی خوشم اومد وقتی دیدم از بین اون همه غذای مختلف و متنوع شما غذای به اون سادگی رو انتخاب کردی. ببین تو آدمای اطراف منو نمی شناسی… من تو رو با اونا مقایسه کردم و به صاف و ساده بودنت لبخند زدم… به جان خودم اگه دروغ بگم…

انگار که از چهره ام معذرت خواهی را خواند. بحث را عوض کرد و گفت:

_ راستی… منم به فست فود حساسیت دارم!

خندید. من هم لبخند زدم. نمی توانستم این را انکار کنم که یاران برایم مهم تر از ماشینش است…!

 

ادامه دارد…

 

Check Also

معرفی کتاب “خاطرات احمد احمد”

کتاب «خاطرات احمد احمد» نوشته محسن کاظمی که توسط دفتر ادبیات انقلاب اسلامی حوزه هنری …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *