Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت سیزدهم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت سیزدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

نشستم توی ماشین و بابت تاخیرم معذرت خواهی کردم. محمد حسین از توی آینه نگاهم کرد و گفت: _ چرا مشکی؟

سنگینی نگاه یاران را حس کردم… همین طور که به بیرون نگاه می کردم، گفتم: _ همین جوری…

ماشین حرکت کرد. خیابان های آشنا را یکی یکی پشت سر گذاشتیم و به جاهایی رسیدیم که من نمی شناختم. کم کم برج ها و مرکز خریدهای زیبا و مدرن زیادتر شدند. از شلوغی ِ مرکز شهر چندان خبری نبود. ماشین ها مدل بالاتر شدند و نگاه آدم ها سردتر. با اینکه خانه ی خاله شمیم همین بالاها بود ولی ما زیاد خانه شان نمی رفتیم. برای همین بالای شهر برایم تعریف شده نبود! تا اینجای مسیر تنها چیزی که برایم خوشایند بود، اختلاف هوا بود. به ولنجک رسیدیم.

بلوار دانشجو را خوب می شناختم چون دانشگاه مورد علاقه ام آنجا بود. همین طور که به سمت بالا می رفتیم نگاهم را به سمت چپ بلوار دوختم. دانشگاه بزرگ بود و پر از درخت… توی دلم گفتم: خدایا یعنی میشه من یه روز بیام اینجا…؟! آن قدر رفتیم و رفتیم تا بلاخره به جایی بزرگ و پر از سبزه و گل رسیدیم.

یاران ماشین را نگه داشت و گفت: _ بفرمائید… رسیدیم! پیاده شدم. رو به رو باغی بزرگ بود که سر درش نوشته شده بود: کافه یاران. رو به محمد حسین آرام گفتم: _ من فکر می کردم کافه یه جای کوچیک و تاریک و پر از دوده! خندید و گفت: _ پس حیف شد سنتور رو نیاوردی! برایش پشت چشم نازک کردم.

یاران که تازه ماشین را پارک کرده بود سمت ما آمد و گفت: _ خیلی خوش اومدین… بفرمائید! خودش جلو رفت تا ما را راهنمائی کند. بالای در بوته ی پیچ در پیچ یاس بود که هنوز هم گل های خشکیده داشت. وسط باغ کلبه ای بزرگ ساخته بودند که اندازه سه تا پلّه با زمین فاصله داشت، دور تا دور کلبه هم درخت و سبزه و بوته گل بود. یاران در ِ کلبه را برایمان باز کرد. بر خلاف تصورم دودی در کار نبود!!

داخل کلبه شدم و به اطراف نگاه کردم… دور تا دور میز و صندلی های چوبی بسیار زیبایی چیده شده بود و وسط هم سِن قشنگی ساخته بودند. محمد حسین به شوخی گفت: _ برای بساط لهو و لعب هم که جا ساختی!

یاران خندید و گفت: _ نه بابا… برای دوستان نوازندس… سه تار و گیتار و سنتور و از این چیزا…. وقتی می گفت سنتور من را با لبخند کمرنگی نگاه کرد.

توی دلم گفتم: بشین تا برات بزنم! گوشه ی کلبه میز خیلی شیکی بود که حدس زدم جای خود ِ یاران باشد.

محمد حسین گفت: _ تو اینجا چی کار می کنی که همچین میزی برا خودت خریدی؟

_ کلاس می ذارم!

محمدحسین خندید و گفت: _ اون قدر پول داری که نمی دونی چه جوری باید خرجش کنی رفیق!

در چوبی بزرگی کنار میز یاران بود که حدس زدم باید آشپزخانه باشد. هیچ کس جز ما آنجا نبود. من هم از این فرصت استفاده کردم و خوب گشت زدم. کنار میز یاران رفتم. روی میز یک لپ تاپ، سررسید و خودکار، ساعت و قاب عکسی بود که یاران و خانم و آقایی که حتما پدر و مادرش بودند به من لبخند می زدند!

مادرش، زن زیبا و خوش لباسی بود. پیش خودم فکر کردم: یعنی یاران، خواهر یا برادری ندارد؟ پشت میز نشستم. نرمی و راحتی صندلی اش حس خوب ریاست را برایم تداعی کرد! سایه ای بالای سرم حس کردم. یاران بود با سه تا فنجان قهوه. خواستم از پشت میز بلند شوم که گفت: _ نه خواهش می کنم… راحت باشید!

با نگاهم دنبال محمد حسین گشتم و گفتم: _ پس سید محمد حسین کو؟

لبخند زد و گفت: _ رفته دستشویی… الان میاد. شماها چقدر قشنگ همدیگه رو صدا می کنید! حتما باید کلمه سید و سادات رو بگید!

_ مسخره می کنید؟!

با دستپاچگی گفت: _ نه نه! اصلا… بحث را عوض کردم و بی مقدمه، سوالی که مدت ها ذهنم را درگیر کرده بود پرسیدم:

_ شما برای چی از بالای شهر اومدید مرکز شهر توی مسجد محله ی ما بسیجی شدید؟! اصلا شما برای چی عضو بسیج شدی؟!!

_ به خاطر شما!

با اینکه از ته دل می خواستم همین جواب را بشنوم اما بسیار زیاد جا خوردم.

_ بس کنید لطفا! من از این حرفا خوشم نمیاد… در ضمن بهتره زود تر برید انصراف بدید!

_ از چی؟

_ از بسیج!

_ برای چی؟!

_ چون نباید عضو گروهی باشید که عقایدش با اعتقاداتتون منافات داره!

_ ولی من عضویت توی بسیج رو دوست دارم… کلی رفیق پیدا کردم. بی مقدمه پرسیدم:

_ شما طاغوتی هستین؟ با صدای بلند خندید و گفت:

_ زینب سادات خانوم! من طاغوتی و ضد انقلاب و سرمایه دار ضد نظام نیستم! تنها گناهم اینه که بابام خیلی کارمی کنه و زیاد پول در میاره! البته بابا بزرگمم همین جوری بود. زیاد درس خوندن و زیاد کار کردن ارثیه ی خانواده ماست! به خدا ما خمس و زکات مالمون رو هم میدیم!

_ به جان خودم منظورم این نبود… فقط می خواستم بگم کاری نکنید که دوست ندارید. من اصلا راجع به عقاید مردم قضاوت نمی کنم. هیچ وقت… چون قاضی کس ِ دیگه اییه… منم فقط یه مخلوقم… مثل بقیه…

_ ولی مثل اینکه یادتون رفته منو به داشتن لیست سیاه متهم کردین؟! همه ی حرفایش را با خنده می گفت. از یادآوری آن روز خنده ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم تا جلویش نخندم.

گفتم: _ خب شما کاراتون غیر عادیه!

باز هم با خنده گفت: _ بله… شاید حق با شماست! بعد جدی شد و ادامه داد: _ در ضمن یه چیزی در مورد حرفتون می خواستم بگم… باید اعتراف کنم که اصلا اهمیتی به خط فکری بسیج و بچه های مسجد نمیدم. مهم اینه که چهار تا دوست خوب و آدم حسابی مثل محمدحسین پیدا کردم. من اصلا با سیاست کاری ندارم. برام مهم نیست.

این را گفت و از سینی توی دستش یک فنجان قهوه روی میز گذاشت و رفت. از یکدفعه رفتنش تعجب کردم ولی با آمدن محمد حسین تازه فهمیدم که چقدر پسر تیز و حواس جمعی است!

محمدحسین از راه نرسیده شروع کرد به غر زدن که مسیر دستشویی افتضاح است و مایه ی آبرو ریزی. یاران هم مثل بقیه آدم ها به طرز صحبت کردنش می خندید…

_ آره داداش… خلاصه که پس فردا این خانومای سانتی مانتال با طرف میان اینجا می خوان کلاس بذارن بگن ما خیلی تمیزیم میرن دستشون رو بشورن این پاشنه های چهل سانتیشون توی گل گیر می کنه… حالا ازین طرف پسره سرمیز با گل سرخ منتظرشه… ازون طرف دختره دم ِ در ِ خَلا تو گل گیر کرده!!

آخر سر پسره خسته میشه میذاره میره. دختره میتُرشه میوفته یه گوشه!! یه فکری بکن! تو مانع ازدواج جوونایی!!

یاران همین طور که می خندید گفت: _ باید از جلوی در ورودی تا در کلبه و در دستشویی ها سنگ بشه… حالا خیلی کار داره اینجا!

_ خلاصه که از ما گفتن بود… من با این کفش اندازه غولم توی گل موندم چه برسه به همون خانومایی که گفتم! فنجانم را برداشتم و رفتم سرمیزی که نشسته بودند.

شیر و شکر برداشتم و همین طور که توی قهوه می ریختم به محمد حسین گفتم: _ انگار تجربه داری که این قدر قشنگ و واضح تعریف می کنی!

_ تجربه چی؟

_ خانومای سانتی مانتال و کفش پاشنه بلند و …

_ نه بابا… من؟!! من به تو که خواهرمی زیاد نگاه نمی کنم چه برسه به دختر مردم!

یاران گفت: _ خب ناهار کجا بریم؟

محمد حسین جواب داد: _ ما که میریم خونمون! قدم شمام روی چشم…

_ لوس نشو دیگه سید! با هم بریم بیرون… خوش می گذره ها!

_ با شما که خیلی خوش می گذره ولی بهتره ما بریم خونمون. می دانستم دلیل قبول نکردن محمد حسین چیست… به خاطر پولش بود. ما فقیر نبودیم ولی اهل ولخرجی هم نبودیم. ترجیح می دادیم پولمان را برای کارهای ضروری تری خرج کنیم نه اینکه کلی پول بابت یک وعده ناهار بدهیم.

یاران با قاطعیت گفت: _ ناهار میریم بیرون مهمون من. حرفم نباشه!

پیش خودم فکر کردم: اگر محمد حسین می دانست همه ی این ها به خاطر من است حتما در اولین فرصت گردن یاران را می شکست! از فکر خودم خنده ام گرفت…

 

ادامه دارد ….

Check Also

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت سی و یکم )

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر تهدید من نه تنها روی ایمان هاشمی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *