Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت دوازدهم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت دوازدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

 

یک هفته ای گذشت و از یاران خبری نشد. دیگر به آخر تابستان نزدیک می شدیم و دوباره باید بوی درس و مدرسه می گرفتم!

آن روز صبح خیلی حوصله ام سر رفته بود. تصمیم گرفتم برای تغییر روحیه به محمد حسین گیر الکی بدهم!!

_ سید محمد حسین… دقت کردی موهات داره می ریزه؟!

خودش را نباخت و با خونسردی گفت:

_ یعنی ریزش موهام به پای سفیدی موهای تو می رسه؟!

خندیدم و گفتم:

_ یه کاری کن حوصله م خیلی سر رفته…

_ بندری برقصم؟

 با لحنی که امیدوار بودم راضی کننده باشد، گفتم:

_ منو ببر سینما… لطفا!

سرش را به سمت بالا برد و گفت:

_ اصلا حرفشو نزن! با یاران قرار دارم می خوایم بریم بیرون…

بی اختیار با صدایی که شبیه فریاد بود پرسیدم:

_ با کی؟

_ چرا داد می زنی؟ با یاران! همون پسره که اون شب بردت بیمارستان!

خودم را جمع کردم و با بی خیالی پرسیدم:

_ حالا کجا می خواید برید؟

_ کافه یاران!

_ کجا هست؟

_ یه کافه تو ولنجک… یاران همیشه دوست داشته یه کافه داشته باشه، باباشم به خاطر اینکه پزشکی قبول شده اونجا رو براش خریده. امروز میریم افتتاحش کنیم!

به شوخی گفتم:

_ منم بیام به مناسبت افتتاحیه سنتور بزنم؟!!

با جدیت گفت:

_ فقط همین یه کارمون مونده!! بعدشم کافه س، قهوه خونه نیست که!!

زیرلب غرغر کردم و یکی دو تا بی ادب و بی کلاس نثارش کردم.  نا امیدانه رفتم طرف اتاقم. بی هدف پشت میز سنتورم نشستم. روی سیم ها دستی کشیدم و با ناراحتی گفتم: محمدحسین بی ادب…   مضراب ها را دستم گرفتم و مثل همیشه با نحوه ی قرار گرفتن شصتم روی مضراب ها درگیر شدم… !

نمی دانستم چه قطعه ای بزنم…؟ به یاد بچگی شروع کردم…

می     فا     سُل    سُل

می     ر ِ     دو     دو

فا      می      فا    سُل

می      ر ِ    می

می     فا     سُل    سُل

می     ر ِ     دو    دو

ر ِ     می      فا    فا

می     ر ِ     دو

دلم می خواد تو خواب ناز

کبوتر شی ، عروسک

از روی ِ اون ایوون ِ پاشی ،

رو بوم ما بشینی

گلپونه شی ، دردونه شی

کنار چشمه سارون.

شاپرک شی ، عروسک جو…

 

_ آهای زینب سادات!

چشمانم را باز کردم و به چهره ی نیمه عصبانی محمد حسین با تعجب نگاه کردم… گفت:

_ چه خبرته دختر؟ بلند نخون… یاران اومده!

توی دلم گفتم: خب دعوتش نمی کردی بیاد تو… ایش…

حرصم گرفته بود از این که من را از خاطراتم به زور بیرون کشیده بود! آن هم فقط به خاطر یاران… !!

از روی صندلی بلند شدم و رفتم گوشم را چسباندم به در… صدای مامان می آمد…

_ … خلاصه که یاران جان خیلی اون شب زحمت کشیدی… ایشالا یه روز جبران کنم.

_ این چه حرفیه خانم فهیم… منو مثل سید محمد حسین بدونین… هر کاری داشتین در خدمتم.

مامان شروع کرد به تشکر کردن و تعریف از میزان مهربانی و محبت یاران و من هم برای بار هزارم پیش خودم فکر کردم: یعنی همش نقشه س؟

رفتم دوباره پشت میزم نشستم و شروع کردم به نواختن قطعه ای دیگر… فقط می خواستم به هیچ چیز

بدی فکر نکنم. شاید هم می خواستم صدای سازم به گوش یاران برسد. من هیچ وقت برای کسی سنتور نمی زدم. اصلا سنتورم را از اتاقم بیرون نمی بردم. بارها پیش آمده بود وقتی مهمان به خانه مان می آید ازم می خواستند برایشان ساز بزنم ولی قبول نمی کردم. اما حالا…

یکدفعه فکری به سرم زد… بلند شدم و لای در اتاق را باز کردم. می دانستم یاران پشتش به دراست چون جای مهمانان همیشه جوری بود که پشتشان به در اتاق من می شد… مامان بلند گفت:

_ عزیزم مهمون داریم…

چادرم را سرم کردم و بیرون رفتم. سلام کردم و روی مبل نشستم. نمی خواستم احساس کند می ترسم و خودم را توی اتاقم حبس می کنم. محمد حسین با حالت خاصی گفت:

_ من که بهت گفتم مهمون داریم!

خودم را زدم به آن راه و با خونسردی گفتم:

_ فکر کردم رفتین… آخه تو گفتی جایی کار داری!

محمد حسین هم که زرنگ تر از این حرف ها بود سری به نشانه ی: “باشه… به خدمتت می رسم.. ! ” تکان داد و گفت:

_ آره… حالا میریم…

یاران گفت:

_ البته اگه شما هم مایل باشید خوشحال میشم تشریف بیارید!

پیش خودم گفتم: الان محمد حسین یه چیزی بهش میگه…

ولی هیچ عکس العملی نشان نداد. من هم تشکر کردم و گفتم:

_ مزاحم جمع دوستانتون نمی شم.

ولی فقط خدا می داند چقدر دلم می خواست یک بار دیگر سوار ماشین یاران بشوم!  محمد حسین گفت:

_ خب اگر دوست داری توام بیا!

با تعجب نگاهش کردم. لبخند و گفت:

_ چیه؟! اگه دوست داری برو زود آماده شو.

نیم نگاهی به یاران انداختم. باز هم چشمانش برق می زد. از روی مبل بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. دو دل شده بودم برای رفتن. مامان را صدا کردم. باید با او مشورت می کردم! آمد توی اتاق و گفت:

_ چی شده گلکم؟ پس چرا آماده نشدی؟

_ برم؟

_ خب برو دیگه!

_ آخه زشته…

_ تنها که نمی خوای بری… برادرت هست!

رفتم طرف کمد لباس هایم. مامان از اتاق بیرون رفت. مانتو مشکی ام را از توی کمد درآوردم. بعد هم روسری مشکی را از کشو درآوردم و سر کردم. نمی دانستم چرا مشکی پوشیدم؟ لباس مشکی را فقط برای عزاداری تنم می کردم. بابا و محمد حسین دوست نداشتند مشکی بپوشم. توی آینه به خودم نگاه کردم. صورت سفید و چشم های سبزم با روسری مشکی همخوانی بیشتری داشت. شاید دلیل اینکه محمد حسین می گفت مشکی نپوش هم همین بود! البته اغراق می کرد. صورت شانزده ساله ی من با این ابروهای نامرتب بیشتر زیبایی بچگانه داشت تا زیبایی یک بانو!

از اتاق بیرون آمدم. مامان روی مبل نشسته بود و جدول حل می کرد. دلم نمی خواست خانه تنها بماند.  کاش یاران مامان را هم دعوت کرده بود. گونه اش را بوسیدم و خداحافظی کردم.

_ خدا به همراهت گلکم… برو توی ماشین منتظرتن!

چادرم را سر کردم و راه افتادم. ماشین را دقیقا جلوی در پارک کرده بود. خوشحال بودم از اینکه دوباره سوار آن عروسک میشوم!

Check Also

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت سی و یکم )

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر تهدید من نه تنها روی ایمان هاشمی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *