Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت یازدهم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت یازدهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

بابا بدون اینکه چیزی بگوید بیرون رفت و چند دقیقه بعد با محمد حسین برگشت. محمد حسین هم مثل مامان و بابا اول من را چک کرد و بعد با ناراحتی گفت:

_ آخه چرا؟ کی تو تابستون تب می کنه؟! باید ببریمش دکتر… فردا جمعه س… باید همین امشب خیالمون راحت بشه که چیزیش نیست!

با اعتراض گفتم:

_ چرا بیخود شلوغش می کنین؟ چیزی نیست که! این همه مهمون رو بذاریم بریم دکتر؟

محمد حسین گفت:

_ مهمونای من هستن! شما برید…

بابا گفت:

_ پس زنگ بزن آژانس…

نمی دانم چرا معذب بودم. حس می کردم اگر بیرون بروم و با او روبرو شوم از حال می روم… محمد حسین رفت تا به آژانس زنگ بزند و من هم به اصرار مامان مشغول عوض کردن لباس هایم شدم. چادرم را سر کردم و توی آینه به صورتم نگاه کردم… تا به حال خودم را این طور رنگ پریده ندیده بودم. کمی ترسیدم. زیر چشمم گود رفته بود و ته ِ چشمم چیزی را گواه می داد که روی قلبم سنگینی می کرد…

یک ربعی گذشت و آژانس نیامد، بابا گفت:

_ بلند شید بریم دم در… شاید زنگ زده ما نشنیدیم!

آه از نهادم بلند شد ولی چیزی نگفتم. زیر لب صلوات می فرستادم و فقط از خدا می خواستم که رفته باشد. چادرم را پائین تر کشیدم و رویم را سفت گرفتم… بنیامین توی راهروی روبروی در ایستاده بود. با دیدن ما گفت:

_ سلام زن عمو… زینب خانوم سلام!

توی دلم گفتم: کوفت و زینب خانوم! از صبح تا حالا صد بار سلام کردی! بسه دیگه!!

بعد با سر جواب سلامش را دادم. تقریبا با حالت دویدن خودم را به حیاط رساندم و خواستم از در بیرون بروم که سر جا میخکوب شدم… درست روبروی من بود! دستم شل شد و چادر از بین انگشتانم سُر خورد… حالا دیگر صورتم کاملا پیدا بود… پاهایم شروع به لرزیدن کرد… دستم را به در گرفتم و کمی خم شدم… مامان جلو آمد و زیر بغلم را گرفت…

_ چی شدی تو آخه مادر؟

بعد با عصبانیت رو به بابا گفت:

_ رضا! این ماشین نیومد؟

یاران با تعجب من و مامان را نگاه می کرد. با کمی مکث پرسید:

_ من می تونم کمکتون کنم؟

از صدایش معلوم بود که نگران شده. محمد حسین جلو آمد و گفت:

_ شرمنده یاران جان… حال خواهرم خوب نیست… زنگ زدم آژانس ولی هنوز نیومده… میشه برسونیشون درمانگاه؟

انگار منتظر بود… همین طور که با عجله از در می رفت بیرون گفت:

_ آره… حتما… الان ماشین رو میارم دم در که راحت تر باشین…

رو به مامان گفتم:

_ منتظر آژانس بمونیم…

_ لج بازی نکن مادر… اینم جای برادرته…

ای کاش می توانستم به مامان بگویم که من برای او جای خواهرش نیستم! با اینکه حالم خوش نبود و چشمانم سیاهی می رفت اما تصویر بی ام دبلیو  یاران را به وضوح دیدم! پیاده شد و در را برایم باز کرد. نیم نگاهی به صورتش انداختم… ته ِ چشمانش برق می زد و این را هم به وضوح دیدم. مامان بعد از من سوار شد. بابا هم جلو نشست و حرکت کردیم. خوبی اش این بود که حفظ ظاهر می کرد. حتی یک بار هم نگاهم نکرد! رفتیم بیمارستان و خودش سریع رفت و برگه ی پذیرش را گرفت. چند دقیقه بعد هم با  آقای دکتری وارد اتاق شد. رو به بابا گفت:

_ آقای دکتر وفایی عموی بنده هستن!

پیش خودم فکر کردم: یاران وفایی! چه اسم و فامیل جالبی!

بابا گفت:

_ سلام آقای دکتر… خسته نباشید!

دکتر رو به من لبخند زد و گفت:

_ خب چه مشکلی برای این دختر خانوم زیبا بوجود اومده؟

لبخندش مهربان بود. گفتم:

_ یه کم حالت تهوع دارم آقای دکتر…

همین طور که فشارم را می گرفت گفت:

_ جای نگرانی نیست… از این ویروس جدیداس احتمالا! یه آزمایش خون هم بد نیست بدی…

بعد با لبخند معنی داری ادامه داد:

_ از سوزن نمی ترسی که؟!

به چشمانش نگاه کردم. شکل چشم های یاران بود. با سر جواب منفی دادم و دراز کشیدم. خیلی خسته بودم. بعد از گرفتن آزمایش خون یک سرم هم به دستم وصل کردند. کم کم چشمانم سنگین شد و خوابم برد…

با صدای مامان بیدار شدم. اذان می گفتند. تعجب کردم از اینکه این همه وقت خوابیده بودم. حالم بهتر شده بود. بلند شدم و آماده ی رفتن به خانه شدم. وقتی از اتاق بیرون آمدم چیزی که می دیدم را باور نمی کردم… یاران هنوز آنجا بود! کنار محمدحسین نشسته بود. چهره ی هر دو نفرشان به شدت خسته بود. از اینکه چهار تا آدم را معطل خودم کرده بودم خجالت کشیدم.

توی مسیر برگشت به خانه چند ثانیه کوتاه نگاه یاران از توی آینه به خودم را حس کردم. نمی دانم چرا همان لحظه بی اختیار سرم را روی شانه محمدحسین گذاشتم. شاید می خواستم به یاران بفهمانم برادرم همیشه پشتم بوده و هست. نمی گذارد کسی اذیتم کند!

  بعد پیش خودم فکر کردم: یعنی این آدم چی از جون من می خواد… ؟

وقتی رسیدیم بی هیچ حرف دیگری خداحافظی کرد و رفت. رفتم کنار حوض نشستم و وضو گرفتم. من همیشه عاشق بی ام دبلیو بودم و هیچ وقت پیش نیامده بود که سوار شوم ولی امشب، آن هم وسط همچین شرایطی، موقعیتش پیش آمده بود! اصلا فکر نمی کردم یاران از چنین خانواده ای باشد. پس اینجا چه کار می کرد؟ اصلا برای چه اینجا می آمد کلاس زبان؟ چرا مسجد و هیئت محل ما می آمد؟ یعنی فقط به خاطر من؟ اما… با وجود این همه دختر رنگ و لعابدار ِ بالای شهری چرا من… ؟؟؟

خیلی سوال داشتم و بی جوابی اذیتم می کرد. نفس عمیقی کشیدم و از لب حوض بلند شدم. مامان و بابا داشتند نماز می خواندند. من هم به اتاقم رفتم و زیر نور مهتاب نمازم را خواندم بلکه کمی دلم آرام گیرد… هنوز هم استرس داشتم.

ادامه دارد …

Check Also

معرفی کتاب «زن و بازیابی هویت حقیقی»

کتاب «زن و بازیابی هویت حقیقی» به همت دفتر حفظ و نشر آثار رهبر معظم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *