Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت دهم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت دهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

 

از آن روز به بعد مدام خانه ی ما حرف پسری بود که با وجود پولدار بودن اما خیلی خونگرم و خودمانی است و آمده مسجد این محل بسیجی شده!

محمد حسین خیلی با او دوست شده بود و مدام تعریفش را می کرد. اوج تعریف و تمجید ها وقتی بود که محمد حسین فهمید رفیق جدیدش توی کنکور جزو نفرات ممتاز شده و توانسته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی قبول شود!

حالا دیگر بنیامین هم با او طرح دوستی ریخته بود و با اینکه همیشه از مسجد فراری بود ولی به خاطر این آقا پایش به مسجد هم باز شده بود! البته فقط برای اینکه با او تجدید دیدار کند و نه هیچ چیز دیگر!

حالا دیگر مشتاق تر از قبل بودم که این آدم را ببینم. کسی که با وجود این همه پول و رشته ی دانشگاهی عالی همچنان ساده و خاکی بود، دیدن داشت!

اواخر برج شهریور بود. نوبت محمد حسین شده بود برای روضه ی ماهانه… یک گروه بیست نفره بودند که به جز ماه محرم، هر ماه خانه ی یکی شان روضه برگزار می شد. حدودا دو سال یک بار هم نوبت محمد حسین و خانه ی ما می شد. مامان برایشان سنگ تمام می گذاشت. می گفت این ها جوان هستند و آدم کیف می کند برایشان کار کند! البته ناگفته نماند که در امر خرج و مخارج هیئت، مامان جون و خاله شمیم و دایی مسعود و عمو رامین هم سهم داشتند! بنیامین هم با اینکه خیلی اهل چیزهایی که به دین مربوط می شود نبود، ولی عاشق هیئت بود! روزهایی که هیئت داشتیم از صبح می آمد خانه ما و به محمد حسین کمک می کرد. من معمولا شب هایی که هیئت بود یا دوستان محمد حسین می آمدند می رفتم خانه ی مامان جون ولی این بار کار را بهانه کردم و نرفتم…! دیدن آقای دکتر (!!) با آن همه تعریفی که شنیده بودم برایم به مراتب جذاب تر از رفتن به خانه ی مامان جون بود!

تا اذان مغرب پا به پای مامان راه رفتم و کار کردم. تازه اذان تمام شده بود که صدای زنگ بلند شد. اولین مهمان آمده بود! محمد حسین سریع من و مامان را توی اتاق کرد و خودش رفت تا از مهمانش استقبال کند. مامان ایستاد سر نماز و من هم رفتم پشت پنجره تا ببینم کدام یک از دوستانش آمده؟ برطرف کردن حس فضولی هیجان زده ام می کرد! با صدای بنیامین که می گفت:

_ به به! خوش اومدی… بفرمائین!

فهمیدم که آقای دکتر تشریف آوردن! چراغ اتاق را خاموش کردم و پرده را کنار زدم و جوری ایستادم که پیدا نباشم.

بنیامین دستش را به طرف مردی که پشت در بود دراز کرد. کسی که داخل خانه شد یکی از دوستان قدیمی محمد حسین بود. تعجب کردم… این همان پسری بود که خیلی پولدار بود و پزشکی قبول شده بود؟!! زیر لب به خودم جواب دادم: نه بابا…

نفر بعدی داخل خانه شد. دسته گل بزرگی توی دستش بود. محمد حسین رفت جلو تا بغلش کند. آن پسر دسته گل را کمی پائین آورد… نیم رُخش معلوم شد… حس کردم قلبم به سمت پائین سرازیر شد… محمد حسین دسته گل را از او گرفت… حالا دیگر همه ی صورتش پیدا بود… دیگر برایم قلبی نمانده بود… حتی ضربانش را حس نمی کردم… چیزی مثل فراصوت و فرو صوت که حس نمی شود! زیر لب گفتم: یاران…

و پرده را انداختم و نشستم روی تخت… مامان سلام داد و نمازش را تمام کرد. لبخندی زد و بعد با تعجب نگاهم کرد… حس می کردم لو رفتم… حس می کردم این ها همش نقشه است… مامان با نگرانی پرسید:

_ زینب ساداتم… چی شده مامان؟ چرا رنگت مثه گچ دیوار شده؟ خوبی گلکم؟

توان ِ این را نداشتم که بگویم: مامان دارم سکته می کنم!

فقط با لبخندی مصنوعی سر تکان دادم و زیر لب گفتم: خوبم…

حالا دیگر صدایش را به وضوح می شنیدم. فقط یک در اتاق فاصله بین ما بود. انگار کنار گوش من حرف می زد… با دو طرف بالشم گوش هایم را محکم گرفتم. فایده نداشت. صدای خنده هایش و با صمیمیت صحبت کردنش توی سرم می پیچید. انگار داشت به من اخطار می داد. مامان آمد بالای سرم نشست و دستش را گذاشت روی پیشانی ام. چند لحظه بعد با تعجب گفت:

_ چرا اینقدر داغی؟ تب داری؟

_ نه… فکر نمی کنم… گُر گرفتم…

_ یعنی چی؟ تو که فشارت بالا نیست! می خوای بریم دکتر؟

از فکر اینکه از اتاق بیرون بروم و با او رو به رو شوم ترسیدم و با دستپاچگی گفتم:

_ نه نه! دکتر برای چی؟ من خوبم… شما نگران نباش!

محال بود مامان به این راحتی ها گول بخورد! نا سلامتی معلم بود و امثال من را خوب می شناخت!! ولی  خدا یارم بود و بی خیال شد. سری تکان داد و گفت:

_ باشه مادر… خودت حال خودتو بهتر میدونی…!

ولی معلوم بود که به این تغییر حال ناگهانی مشکوک است! کم کم جمعیت زیاد تر شد و تشخیص صدایش برای من دشوار… تا اینکه کاملا محو شد… و من قلبا از این بابت راضی بودم! بلند شدم نمازم را خواندم و دوباره به تختخواب برگشتم.

صدای سخنرانی بلند شد. موضوع سخنرانی داغ دلم را تازه کرد… نگاه به نامحرم و تبعاتش! دلم ریخت… برای تسکین خودم گفتم: خدا جون مورد من استثنائیه!

به افکار توجیه کننده ام لبخند کمرنگی زدم. بعد از سخنرانی هم مراسم عزاداری کوتاهی گرفتند و برنامه با دعا تمام شد. هیئتشان را دوست داشتم. شب هایی که نه شهادت بود و نه تولد بیشتر وقتشان را برای سخنرانی می گذاشتند و سخنران های خوب و باسوادی هم دعوت می کردند.

از ته دل از خدا خواستم یاران را متوجه کارهایش کند تا دیگر بی خیال من شود. کسی آرام به در ِ اتاق زد. مامان چادرش را سر کرد و لای در را باز کرد. بابا برایمان غذا آورده بود. تا چشمش به من خورد وارد اتاق شد و با نگرانی پرسید:

_ چی شده بابا جان؟ خوبی؟

توی دلم گفتم: وای… یعنی اینقدر ضایعی؟  خندیدم و گفتم:

_ بله بابا جون… خوبم!

جلو آمد و دستش را روی پیشانی ام گذاشت…

_ وای شیرین، این بچه تب داره!

با عجله گفتم:

_ نه بابا! گرممه!

ولی اصلا گرمم نبود. خودم می دانستم حالم بد است… اما چرا حالم بد بود؟ من هیچ کار بدی نکرده بودم. مردم هزارتا کار می کردند و برایشان عادی بود حالا من به خاطر کار نکرده و حرف نزده تب کرده بودم!! شاید دلیل تبم چیز دیگری بود. همان چیزی که انکارش می کردم.

ادامه دارد …

 

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۶

مادر اصرار کرد که بیرون نرود. حتی به دنبالش تا مسیری دوید. اما سهام در دنیای دیگری سیر می­ کرد؛ چیزی جز هدف در مقابل چشمانش جاری نبود. ظرفها را زمین گذاشت و انگشت دست خود را به نشانه پیروزی بالا آورد. در یک لحظه از مقابل دیدگان مادر دور شد...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *