Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت نهم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت نهم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

رفتم کنار پنجره اتاقم و سعی کردم فکرم را از موضوع چند دقیقه قبل منحرف کنم که باز هم پسر عموی گرامی را دیدم که همین چند لحظه پیش تمام قد زیارتم کرده بود! زیر لب گفتم: این دیگه اینجا چی کار می کنه؟!

فامیل بابا رضا اکثرا یا شهرستان بودند و یا خارج از کشور. عمه های من سال ها بود که از ایران رفته بودند. پدر و مادر بزرگم فوت کرده بودند و تنها اعضایی از خانواده که هنوز سنگر را حفظ کرده بودند  بابا و برادرش، یعنی همان عمو رامین من، بودند. عمو رامین پنج شش سالی از بابا رضا کوچک تر بود. بنیامین تنها فرزندش، پسر عموی من، دو سال از من بزرگ تر بود و حاصل ازدواج عمو رامین با زنی بود که بعد از به دنیا آمدن بنیامین بدون اینکه هیچ مشکل حادی در زندگیشان باشد و فقط به خاطر علاقه به زندگی خارج از ایران، از عمو طلاق گرفته بود و برای همیشه از ایران رفته بود و یادش همیشه در ذهن من تداعی یک مادر فداکار واقعی بود!!

بنیامین با محمد حسین خیلی فرق داشت. در ذهن من مصداق این جمله فروغ بود که می گوید: ” سر به سر پوچ دیدم جهان را… “

 اصلا به ظاهرش اهمیت نمی داد. همیشه موهای بلند و نامرتبی داشت. لباس هایش دو سه سایز از خودش بزرگ تر بود و وقتی علت این سرو و قیافه را از او می پرسیدند با حالت خاصی جواب می داد: هیچی برام مهم نیس!

ولی من مطمئن بودم که به شدت دلش می خواهد جلب توجه کند! گاهی دلم برایش می سوخت و زن عمو را مقصر همه چیز می دانستم…

در ِ اتاق یکدفعه باز شد و من را از خیالات بیرون کشاند… می دانستم محمد حسین است چون فقط او بود که در نمی زد و بی اجازه وارد می شد!

برنگشتم نگاهش کنم. روی تختم نشست و گفت:

_ اشکالی نداره… بِنی از خودمونه خواهر!

منظورش از بِنی، همان بنیامین بود. با عصبانیت گفتم:

_ برو بیرون محمد حسین!

بی توجه به حرفم آمد کنارم ایستاد و پرسید:

_ به چی نگاه می کنی؟

بعد توی حیاط را دید زد و ادامه داد:

_ آخ آخ… این که بنی ِ ! گفتن یه نظر اشکال نداره خواهرم ولی نه اینکه نیم ساعت یه نظر رو ادامه بدی!

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

_ آخه اینم دیدن داره؟

_ خداوکیلی نه! تا وقتی جواهری مثل من در این زندگی مقابل دیدگان توست معلومه دیگه از قیافه هیچ پسری خوشت نمیاد!! ولی بذار یه حقیقتی رو بهت بگم… همه چیز ظاهر نیست! مهم باطن آدماس… اونه که باید خوب باشه!

_ آره… مثل باطن تو که اصلا ربطی به ظاهرت نداره!

با اخم نگاهم کرد. می دانستم حتی اخم کردنش هم به شوخی است ولی آنقدر نگاهش جدی بود که با اعتراض گفتم:

_ اینجوری نگاهم نکن!

خندید. دوباره خودش شده بود! بی مقدمه گفت:

_ یه پسره اومده توی بسیج مصداق همون چیزیه که تو گفتی! ظاهر و باطنش یکیه!

_ تو از کجا می دونی؟ شاید مظلوم نمایی می کنه!

_ نگفتم مظلومه! اتفاقا خیلیم بچه شیطون و باحالیه! ولی… چه جوری بگم؟ یه آدم خاصیه! از اون پولدارای بالا شهریه ولی اصلا رفتارش مثه اونا نیست. گوشی موبایلش سه چهار میلیونه ولی مدام نمی گیره دستش باهاش بازی کنه که به چشم بیاد!! نمی دونم ماشینش چیه ولی از سوئیچش معلومه که خیلی توپه! من که تا حالا ماشینشو ندیدم. یکی از بچه ها می گفت دو تا خیابون بالاتر پارک می کنه و پیاده میاد مسجد.

_ خب همچین آدمی اومده عضو بسیج شده؟! معمولا این جور آدما با بسیج مخالفن!

_ تو که نمی شناسیش! برا چی الکی قضاوت می کنی؟

_ این اصلا چرا اومده اینجا بسیجی شده؟!! شمال شهر این همه پایگاه بسیجه!

_ منم نمی دونم… فقط همین یه سوال بی جواب توی پروندش هست!

ذهنم درگیر این سوژه جدید و مرموز شده بود. محمدحسین گفت:

_ دو ماه دیگه نوبت منه که روضه بگیرم… میاد خونمون… فقط قول بده بیشتر از یه نظر نگاهش نکنی!

خندید. منم خندیدم و گفتم:

_ نترس! من شب روضه شما اینجا نمی مونم! حالام پاشو بریم که مُردم از گرسنگی…

ادامه دارد …

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۲

یکی از شیرزنان قوم از جا برخاست و گفت: زنان عشایر هیچ وقت کمتر از مردان نبوده­ اند، خان!  ما چگونه می­ توانیم مردان‌مان را تنها بگذاریم در حالی که می ­گوییم فاطمه (س) و زینب (س) الگوی مایند؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *