Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت هشتم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت هشتم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

روز آخری که مشهد بودیم روز سوغاتی خریدن بود. من از این کار خوشم نمی آمد. احساس اتلاف وقت داشتم! ولی مامان و بابا با وسواس این امر خطیر را (!!) انجام می دادند و در مقابل اعتراض من می گفتند: ثواب داره!

موقع برگشت به تهران دلشوره عجیبی به جانم افتاد. اول پیش خودم فکر کردم نکند حس ششمم می خواهد خبر بدی بدهد…؟! مثل از ریل خارج شدن قطار! ولی بعد فکرم را پس زدم و به حس بد توجهی نکردم. ما به مقصد رسیدیم و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد!

حتی تا یک هفته ی بعدش هم هیچ قضیه ای پیش نیامد ولی من همچنان استرس داشتم. باز هم یاد یاران رفته بود توی بایگانی ذهنم که آن اتفاق دوباره این مساله را به روز کرد!

آن روز من داشتم از کلاس زبان برمی گشتم  که با هم چشم تو چشم شدیم! یعنی یک جورایی به هم برخورد کردیم! کلاسورش از دستش افتاد زمین و من هم بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم که البته جز او کسی نشنید!

خدایا! یعنی چه حکمتی است؟ چرا بین این همه کلاس زبان توی شهر به این بزرگی ما باید یک جا بیاییم؟!

 نگاهم کرد و آرام سلام داد. صدایش غمگین بود. خودش هم عوض شده بود. ریش گذاشته بود و حس کردم سنّش رفته بالا…!

بی اختیارجواب سلامش را دادم و پیش خودم فکر کردم: یعنی هنوز بابت اون روز ناراحته؟! بعد از این همه وقت… ؟

 خم نشد تا کلاسورش را بردارد. من این کار را کردم. دادم دستش و از کنارش گذشتم. گفت:

_ زینب خانوم!

نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه برگردم آرام گفتم:

_ بله؟

بیش از حد معمول مکث کرد… با صدایی آهسته گفت:

_ من… من هیچ لیست سیاهی تو زندگیم نداشتم و ندارم…

با این حرفش تیر آخر را زد… انگار من هم منتظر شنیدن چنین چیزی بودم. صادقانه گفته بود… شاید هم من خر شده بودم و داشتم گول می خوردم! با همان لحن آرام قبلی گفتم:

_ خدا رو شکر!

_ می خواستم بگم…

ادامه نداد. خودم را به بی خیالی زدم. نمی خواستم جوری رفتار کنم که فکر کند حرف هایش برایم مهم است. سکوتش طولانی شد. بی خداحافظی به مسیرم ادامه دادم. حس کنجکاوی همه ی وجودم را پر کرده بود. یعنی چه می خواست بگوید؟ شاید هم می خواست من را امتحان کند و بفهمد به حرفش اهمیت میدهم یا نه؟! من هم که چقدر اهمیت دادم واقعا!! سوار تاکسی شدم و رفتم.

همه برای ناهار خانه ی ما دعوت بودند. آقا فرهاد برای مسافرت کاری رفته بود دُبی و این من را قلبا خوشحال می کرد!

در حیاط را که باز کردم پارسا را دیدم که مشغول بازی با ماهی های توی حوض بود. دوید طرفم و سلام کرد. دست کشیدم روی صورتش و جواب سلامش را دادم.

_ چقدر رنگ پوستت سیاه شده پارسا! اینقدر زیر این آفتاب بازی نکن!

_ به خاطر بازی نیست… کیش بودیم!

_ جدا؟ خوش به حالت! خوش گذشت؟

_ نه بابا! اینا همش میرن کیش… اصلا از من نمی پرسن تو دوست داری اونجا رو یا نه؟ منم از کیش بدم میاد!

_ چرا؟ خوبه که! من انقدر دوست دارم برم!

_ من دوست ندارم… هم تابستون میریم هم عید… دیگه خسته شدم!

لبخندی بهش زدم و به سمت در ساختمان رفتم. پیش خودم فکر می کردم که پول چقدر منصفانه بین مردم پخش شده!!

 من توی عمرم فقط یک بار کیش رفتم و با اینکه آنجا خانه ای کوچک و قدیمی اجاره کرده بودیم و خیلی هم پول خرید کردن نداشتیم اما آنقدر  خوش گذشته بود که دوست داشتم هر سال برم ولی پارسا با اینکه هر دفعه گران قیمت ترین هتل کیش می رفت و کلی اسباب بازی و لباس از آن جا می خرید اما دیگر سیر شده بود و دلش نمی خواست برود!

فکرم را پس زدم و خدا را بابت داشته هایم شکر کردم. بابا رضای گل من کجا و آقا فرهاد کجا…؟!

 مقنعه ام را درآوردم و با چادر و کیفم گذاشتم لبه ی تخت وسط حیاط. تابستان که می شد بابا تختی وسط حیاط می گذاشت تا شب ها آنجا شام بخوریم.  شیر حوض را باز کردم و چند مشت آب خنک روی صورتم ریختم. ماهی های توی حوض گوشه ای جمع شدند تا موج هایی که من توی آب ایجاد کرده بودم کمتر تکانشان بدهد!

 هوا گرم شده و بود و بیرون رفتن خیلی سخت بود ولی من از طرف مامان و بابا مجبور می شدم برم کلاس زبان!

 می دانستم همه ی هدفشان و همه ی تلاششان برای من و سید محمد حسین برای این بود که ما از

لحاظ علمی حرف اول را بین همه ی اطرافیان بزنیم!

توی حال و هوای خودم بودم که با صدای برخورد چیزی توی آب و بعد هم ریختن آب به سر و صورتم و لباس هایم از جا پریدم! دستم راگرفته بودم روی قلبم و نفس نفس می زدم. محمد حسین هم ایستاده بود و هر هر می خندید. به هندوانه ی توی آب که بالا و پائین می رفت نیم نگاهی انداختم و با عصبانیت گفتم:

_ خیلی مسخره ای محمد حسین!

با خنده گفت:

_ سیدشو جا انداختی!

هولش دادم و از کنارش رد شدم.

_ خب چرا ناراحت میشی فسقلی؟! دیدم هندونه دوست داری گفتم برات یه قلمبه شو قربونی کنم!

خندم گرفته بود. وسایلم را برداشتم و به طرف در رفتم. صدایم زد ولی محلش نگذاشتم و رفتم داخل. صدای صحبت بابا و دایی مسعود از پذیرایی می آمد. به خیال اینکه فقط اون دو نفر توی اتاق پذیرایی هستند رفتم داخل اتاق و با صدای بلند سلام دادم…

فقط چند ثانیه طول کشید تا متوجه دلیل نگاه متعجب دایی مسعود و بابا که رویم مانده بود بشوم ولی دیگر دیر شده بود…

پسر عمویم سرش را بالا آورده بود و من هم که از شنیدن جواب سلام منصرف شده بودم با حرکتی سریع خودم را تقریبا از اتاق پذیرایی پرت کردم بیرون!!

دوباره با محمد حسین رو به رو شدم. خیلی از دستش عصبانی بودم. هولش دادم و گفتم:

_ می مردی بگی اینم اینجاست؟ همین جوری بدون روسری و چادر رفتم توی اتاق…

یکی از ابروهایش را بالا انداخت و پرسید:

_ چشمش به جمالتون روشن شد؟!

دندان هایم را به هم قفل کردم و تلاش کردم جلوی عصبانیتم را بگیرم. رفتم طرف اتاقم. ناراحت بودم. گرچه این موهایی که از صبح زیر مقنعه و چادر روی هم خوابیده بود زیبایی چندانی نداشت و به پای موهای سشوار کشیده خانوم های سانتی مانتالی که توی کوچه و خیابان ریخته بودند نمی رسید ولی من روی داشته هایم حساس بودم. موهای من نازک بود و حساس… طاقت نگاه نامحرم را نداشت… ممکن بود زیر این بار طاقت نیارد و بریزد …

ادامه دارد …

سین. ب. آ

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۶

مادر اصرار کرد که بیرون نرود. حتی به دنبالش تا مسیری دوید. اما سهام در دنیای دیگری سیر می­ کرد؛ چیزی جز هدف در مقابل چشمانش جاری نبود. ظرفها را زمین گذاشت و انگشت دست خود را به نشانه پیروزی بالا آورد. در یک لحظه از مقابل دیدگان مادر دور شد...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *