Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت هفتم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت هفتم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

امتحانات محمد حسین هم یک هفته بعد از امتحانات من تمام شد. بابا بلیط گرفت و بعد از مدت ها رفتیم مشهد… چشمم که به گنبد طلا خورد دلم آرام گرفت… بی اختیار اشکم سُر خورد و تا زیر چانه م دوان دوان رفت. صدای مُسّنی کنار گوشم گفت: التماس دعا دخترم…

با قدم های کوتاه به سمت تابلویی که اذن دخول رویش نوشته شده بود رفتیم. صدای دعا خواندن سید محمد حسین را دوست داشتم. رفتم کنارش و همین طور که می خواند آرام زیر لب زمزمه کردم…

"اللَّهُمَّ إِنّی وَقَفْتُ عَلى بابٍ مِنْ أَبْوابِ بُیُوتِ نَبِیِّکَ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ‏ وَالِهِ، وَقَدْ مَنَعْتَ النَّاسَ أَنْ یَدْخُلُوا إِلّا بِإِذْنِهِ، فَقُلْتَ: Øیا أَیُّهَا الَّذینَ امَنُوالاتَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلّا أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ× …. "

 وقتی تمام شد دستش را جلوی صورتش گرفت. یعنی محمدحسین از خدا چه می خواست… ؟ به فکر خودم لبخند زدم… من چه می خواستم؟ مامان و بابا و همه ی این مردمی که اینجا بودند چی… ؟ ما برای این دو روزه ی دنیا واقعا چه از خدا می خواستیم؟

با صدای بابا همه دور هم جمع شدیم. بابا به ساعتش نگاه کرد و گفت:

_ یک ساعت تا اذان مونده… بعد از نماز مغرب و عشاء همین جا!

بعد رو به مامان پرسید:

_ خوبه خانوم؟

سید محمد حسین گفت:

_ ما دو تام که نباید نظر بدیم…!

بابا به شوخی زد پشتش و گفت:

_ حالا ببینیم وقتی تو زن گرفتی چه می کنی! اینا که همش حرفه!

_ من؟! اونقدر زنم عاشقمه که اصلا نظر خواهی و این حرفا تو کارمون نیس… !!

با بدجنسی گفتم:

_ تو اونقدر بی تفاوتی که به طرف مهلت نظر دادن نمی دی!

با اخم گفت:

_ تو دیگه اینو نگو لطفا خواهر گلم!

مامان بحث را تمام کرد و گفت:

_ حرف بسه! بریم به زیارت برسیم…

به طرف درهای ورودی راه افتادیم. وقتی می خواستیم از بابا و سید محمد حسین جدا شویم به هم التماس دعا گفتیم. محمدحسین گفت:

_ ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین حاج خانوما!

با خنده جواب دادم:

_ چشم حاج آقا، حتما!

از در ورودی، شلوغی و هُل دادن شروع شد! انگشتانم که زیر پای بقیه خانوم ها  له می شد دردم می گرفت ولی خوشحال بودم که حرم آقا تا این حد شلوغ است! مامانم گفت:

_ دستتو بده به من گلکم… شلوغه!

_ وقتی می گم برام یه موبایل بخرین برای همین وقتاس دیگه!

لبخند مادرانه ای زد که هزار معنی داشت و چیزی نگفت. مامان و بابا قواعد خاص خودشان را داشتند. موبایل وسیله ی ممنوعه بود تا زمانی که کنکور بدهم! برای محمد حسین هم بعد از کنکورش موبایل خریدند. چشمم که به ضریح نورانی آقا خورد فکرم از همه ی چیزهای دنیایی خالی شد. بغضم گرفت. لب پائینم را آرام جویدم  تا صدای شکستن بغضم درنیاد… یک دل سیر گریه کردم. عاشق این اشک ها و این حالت و سبکی بعدش بودم. توی دلم گفتم: آقا! من دلم می خواد برم کربلا… تو رو خدا آقا… نمی خوام کربلا ندیده از دنیا برم… التماستون می کنم آقا…

مامانم زیارت نامه را جلویم گرفت. دوتایی با هم خواندیم و بعد هم رفتیم توی صحن انقلاب که نماز جماعت بخوانیم. حس تازگی داشتم… بعد از نماز رفتیم سر قرار. بابا و محمد حسین منتظر بودند. چشم های محمد حسین قرمز شده بود. جواب لبخندش را با لبخند دادم و به شوخی گفتم:

_ حاج آقا زیارت قبول! چه کردین شما ماشاء ا…! از چشماتون معنویت می باره!

_ اتفاقا گویا شما هم زدین تو کار نور بالا حاج خانوم! صورتتون خیلی برق معنویت گرفته!

مامان و بابا می خندیدند. گفتم:

_ نخیر… فشارم افتاده! گرسنه مه!

محمد حسین از توی جیبش یه شکلات درآورد و دستم داد.

_ حالا فعلا اینو مهمون امام رضا باش تا ببینیم آقای فهیم چه برنامه ی ویژه ای برامون دارن؟!

راه افتادیم. طبق معمول محمد حسین شروع کرد خاطره تعریف کردن و من و مامان هم می خندیدیم!

بابا خیلی به حرف هایش نمی خندید. می گفت دیگر به گوله نمک (!!) بودنش عادت کرده… !

_ بذارین حالا این یکی رو براتون تعریف کنم…

مامان با خنده گفت:

_ بسه دیگه سید محمد حسین! زشته هی وسط کوچه ما رو می خندونی صدای خندمونو مرد نامحرم می شنوه…

_ نه این یکی دیگه خنده دار نیست… یه مشاهده س! یه بار دیگه من شخصا شاهد اثبات یکی دیگه از قوانین دینم بودم!

داشت جدی حرف می زد ولی خندم گرفته بود. انگار اصلا نمی توانست مثل آدم حرف بزند! گفت:

_ آقا رفتیم تو صحن گوهرشاد که نماز بخونیم یه آقای حدودا سی ساله هم اومد کنار من… بنده خدا اعصاب مصابش تعطیل بود. هی زیر لب فحش می داد. من اولش خیلی ناراحت شدم. گفتم توی حرم امام رضا برا چی انقدر مزخرف میگه این یارو؟! بعد یکی اومد پیشش نشست هنوز یک دقیقه نگذشته بود که با اون آقاهم دعوا کرد. منم ترسیدم جامو با بابا عوض کردم یه دفعه منو نخوره! بعد دیدم بابا در خطره ممکنه بلعیده بشه دوباره برگشتم سر جای خودم! بعد قاطی کرد و یه دادم زد سر من که من پریدم بغل بابا… ! حالا بابا هم داشت نماز زیارت می خوند موقع تشهدش بود… دیدم یهو از بابا فقط دو تا پا رو هوا مونده! نگو نتونسته وزن منو تحمل کنه یه وَر شده! بعد من نشستم و فکر کردم که مسبب این همه آشوب یعنی چی می تونه باشه؟ که یهو دیدم دست آقاهه یه انگشتر طلاس! جون شما همون موقع فهمیدم که اعصاب نداشتن و داد زدن و ایستادگی قلب من بیچاره  و چَپه شدن بابا همش تقصیر اثرات اون انگشترس! لابد یه چیزی می دونستن که گفتن استفاده از طلا برای مرد حرامه دیگه!

از خنده نمی توانستم خودم را کنترل کنم. ایستادم و سرم را به بازوی مامان فشار دادم تا صدای خنده ام بلند نشود. مامان هم مثل من به شدت می خندید. بابا گفت:

_ بله این قضیه خیلی وقت پیش اثبات شده! طلا روی مردا اثر منفی می ذاره ولی یه داد زدن اون دلیل این نمی شد که خودتو پرت کنی روی من که منم اون جوری بیفتم زمین!!

مامان همون جور که می خندید ادامه داد:

_ البته برخلاف خانوما که طلا برای اعصابشون خیلی هم خوبه!

بابا خندید و گفت:

_ واقعا که استاد حُسن استفاده ای شیرین خانم!

به این فکر می کردم که چقدر دینم زیباست وقتی با عقل و منطق بپذیرمش، نه به عنوان ارثیه ای از طرف مامان و بابام!

ادامه دارد …

سین. ب. آ

Check Also

معرفی کتاب ” رضایت زناشویی”

کتاب رضایت زناشویی اثر دکتر عباس پسندیده  عضو هئیت علمی دانشگاه قرآن وحدیث که توسط …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *