Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت ششم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت ششم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

گیج و منگ به اطراف نگاه کردم. حدودا نیم ساعتی از خانه فاصله گرفته بودم! زیر لب به خودم ناسزایی گفتم و دو برابر پولی که همیشه می دادم را دادم و پیاده شدم. رفتم آن طرف خیابان و بی توجه به زمان زیادی که از دست رفته بود، ترجیح دادم برای جبران هزینه ی اضافه با اتوبوس برگردم!

وقتی رسیدم سر کوچه، محمد حسین را دیدم که با چهره ی مضطرب جلوی در خانه راه می رود و اطراف را نگاه می کند… می دانستم دعوا در پیش است! زیر لب گفتم: خدایا کمک…

تا چشم محمدحسین به من خورد با عصبانیت سمتم آمد و گفت:

_ کجایی تو دختر؟ مُردیم از نگرانی… مگه ساعت ده امتحانت تموم نشد؟ الان ساعت یک و نیمه! کجا بودی؟ تا دم مدرسه رفتم گفتن یه ساعت بعد امتحان زدی بیرون. مامان خونه ی دو سه تا از دوستات زنگ زده اونا هم ازت بی خبر بودن. خب جایی می خوای بری قبلش خبر بده!

حق داشت! اصلا حواسم به ساعت نبود. توی دلم به یاران فحش دادم، ولی زود پشیمان شدم. خدایا… من چقدر بابت فکرهایی که در مورد این پسر کردم و حرفایی که به او زدم آن دنیا بدهکارم… از فکر اینکه روز قیامت حالم را جا بیاورد اخم کردم و همین طور که به سمت خانه می رفتم برای محمد حسین تعریف کردم که چرا دیر رسیدم… همه چیز را گفتم جز قسمت اصلی!

مامان تلفن به دست روی تخت نشسته بود و زیر لب چیزی شبیه ذکر می گفت. با دیدن من آمد طرفم و با صدایی که برایم غریبه بود گفت:

_ کجا بودی؟

محمد حسین برایش تعریف کرد که چرا دیر رسیدم. با همان لحن قبلی گفت:

_ حالا نمی شد با اتوبوس نیای که زودتر برسی؟! چرا اینقدر بی فکری دختر؟ دیگه شونزده سالته! من وقتی همسن تو بودم می تونستم یه زندگی رو اداره کنم. مامانم شمیم و مسعود رو می ذاشت پیش منو هرجا دلش می خواست می رفت…

زیر لب عذر خواهی کردم و به طرف اتاقم رفتم. توی دلم گفتم: علتش اینه که اون موقع ها یه پسری با سر و قیافه ی یاران بهت گیر نمی داد مامان خانوم!

لباس هایم را عوض کردم و خودم را روی تخت انداختم. کم کم چشم هایم گرم شد و خوابم برد…

با صدای بابا رضا بود که ازخواب بیدار شدم… می دانستم زیاد نخوابیدم. هنوز خسته بودم…

_ خارجی خانوم! چه وقته خوابه بابا؟ بلند شو ناهار بخوریم…

حس می کردم تک تک اجزای صورتم با من خوابیده بودند و هنوز بیدار نشدند!! به زور لب هایم را باز کردم و با صدای گرفته و آهسته گفتم:

_ سلام… ساعت چنده؟

_ سلام! گرسنه ت نیست؟

_ هنوز نماز نخوندم!

_ آخ آخ آخ! زینب سادات ِ منو نماز بیات شده؟!

خندیدم و گفتم:

_ روزا بلنده… حالا مونده تا بیات شدن!

_ پاشو گلم… پاشو تنبلی نکن! نیم ساعت بعد از اذان دیگه نماز بیات میشه!

بلند شدم و وضو گرفتم. حتی سر نماز هم چهره ی یاران جلوی چشمم بود. مجبور شدم نماز عصرم را دوباره بخوانم. همین طور که سجاده را جمع می کردم بی اختیار زیر لب گفتم: تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد…

بلافاصله زبانم را محکم گاز گرفتم و به خودم نهیب زدم: پاشو برو غذاتو بخور! از گرسنگی داری هذیون می گی!

بعد از ناهار رفتم سراغ یار همیشگی… وقتی در ِ جای مخصوصش را باز کردم بوی چوب همه ی مشامم را پُر کرد. یک ماهی می شد که به خاطر امتحانات طرفش نرفته بودم. دستم را روی سیم های سفید کشیدم و به صفحه ی چوبی براّق ِ زیر سیم ها نگاه کردم. از معلم فلسفه بچه های انسانی شنیده بودم که علامه طباطبائی (ره) کتابی نوشته بودند راجع به نُت های موسیقی ولی قبل از فوتشان کتاب را از بین میبرند چون احتمال می دادند بعد از ایشان از مطالب کتاب سوء استفاده شود. قلبا از خدا خواستم که صدای ساز من هم جزئی از مطالب آن کتاب بوده باشد و ایراد شرعی نداشته باشد! چون معلم معارفمان از قول پیامبر (ص) گفته بود که توی بهشت درختی هست که وقتی باد شروع به وزیدن کند برگ هایش تکان می خورد و آنقدر صدای زیبایی از درخت خارج می شود که نظیرش را هیچ وقت هیچ کس نشنیده و تنها کسانی قادر به شنیدن آن صدا هستند که توی دنیا به هیچ موسیقی ای گوش نداده باشند…!

ولی من با وجود دانستن این مطلب مصداق عالم بی عمل بودم. نمی توانستم در این یک مورد خاص خودم را کنترل کنم. من عاشق سنتور زدن بودم…! ساز را از جایش بیرون آوردم و روی میز مخصوصش گذاشتم… مضراب ها را دستم گرفتم… شصتم را روی برآمدگی روی مضراب تنظیم کردم… خودم را روی صندلی جا به جا کردم و پای چپم را جلوتر از پای راستم قرار دادم. به دستم و مضراب ها نگاه کردم. هنوز شصتم آن طور که باید روی قسمت برآمده ی مضراب نبود. روی این موضوع وسواس داشتم. بی خیال شدم و شروع کردم به زدن…

گل گندم شکفته، گل گندم یار             گل گندم شکفته، گل گندم یار

می چینم همچین و همچون              گل گندم گل گندم گل گندم، یار

میکارم همچین و همچون                 گل گندم گل گندم گل گندم، یار

سید محمد حسین در اتاق را باز کرد و گفت:

_ فسقلی خانوم صدات میره توی کوچه! یه کم آروم تر… صدای خوندنت بیشتر از صدای سنتوره!

به شوخی گفتم:

_ برای شادی دل اونایی که از کوچه رد میشن می خونم!

_ مراقب باش به خاطر شاد کردن دل مردم یه وقت دل خودت غمگین نشه خانوم خانوما! اگر آروم می خونی و صدای سنتور رو تحت الشعاع صدای خودت قرار نمی دی ” ز بوی زلف تو ” رو بزن!

این را گفت و رفت. نفس عمیقی کشیدم. حق با محمد حسین بود. گاهی وقت ها ما برای شاد کردن دل بقیه کارهایی می کردیم که یک عمر به خودمان ضربه می زدیم. این بار با صدایی آهسته تر شروع کردم…

ز ِ بو…ی ِ زلـــــــف ِ تو ( دینگ دینگ)                   مج… نو… نم ای… گل

ز ِ رنگ ِ روی ِ تو ( دینگ دینگ)                             دل… خو… نم ای… گل

من ِ … عا… شق ز ِ عشقت                                      بی ق… را… رَم

تو چون لی… لی… یو من (دینگ دینگ)                     مَج… نو… نم ای… گل

نیمه کاره رهایش کردم. مضراب را روی سنتور رها کردم و موهایم را چنگ زدم. زیر لب گفت:

کار من روزی که می پرداختند                                از برای امشبم می ساختند

خدایا… من مستحق این عذاب وجدان نیستم…

سین. ب. آ

ادامه دارد …

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۷

ساعاتی قبل از شهادتش به خواهر گفت: من خواب دیدم که خرم آباد بمباران شده. دو تا کبوتر سفید آمدند و دستهای مرا گرفتند و به طرف آسمان بردند. ساعاتی بعد با وجود اصرار خانواده برای ماندن او در خانه، به مدرسه رفت...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *