Home > من و خانواده > لباس زنانه و مردانه بر تن داشتن اما متعادل بودن

لباس زنانه و مردانه بر تن داشتن اما متعادل بودن

هر چه بیشتر نظریات متعدد در حیطه ها و رشته های مختلف را می خوانم، بیشتر به این نتیجه می رسم که نظریات مختلف، در بدو پیدایش خود چقدر به هم نزدیکند، …گرچه شاید به نظر برسد که فرسنگها از یکدیگر فاصله دارند، اما وقتی به نقطۀ پیدایش یک نظریه، می رسم و فارغ از شرح و بسط های دیگران هستۀ مرکزی نظریه را مطالعه می کنم، بیشتر به نزدیک بودن نظریات می رسم، به خصوص تمام نظریاتی که در فلسفه یا آموزش یا روانشناسی و یا هر علم دیگر به عنوان نظریات محبوب و پرطرفدار شناخته می شوند، بسیار به هم نزدیکند.

وقتی به هستۀ مرکزی نظریات محبوب و نقطۀ پیدایی آن ها می روی و تاریخ و جامعه را هم در نظر می گیری یا ویژگی های روانشناختی نظریه پرداز را هم مطالعه می کنی، بیشتر به این نکته می رسی که دو نظریۀ به ظاهر رقیب، گویی دارند یک حرف را می زنند اما این یکی در ظرف این بستر تاریخی و اجتماعی و روانشناختی ریخته شده است و آن یکی در ظرف آن بستر تاریخی و اجتماعی و روانشناختی.

اگر مقالۀ افراط و تفریط و تعادل و تغییر را به یاد داشته باشید، گفتیم که تعادل یک نقطۀ ثقل است که حقیقت دارد و ساختۀ ذهن نیست، ساختۀ ذهن نیست چرا که محوری عمودی و استوار، تعریف کنندۀ آن است و افراط و تفریط در دو طرف آن است. اما واقعیت آن است که تعادل در این دنیا یک نقطه نیست، چرا که اگر چنین بود، این نقطه در این دنیا جا نمیشد!! دلیل آن هم این است که هر آنچیزی که در این دنیا قرار می گیرد، باید لباس مادیت را بر تن کند و لباس در هر حال متمایل به یک سمت است. به قول گزل روانشناس معروف، ما نیاز به عدم تعادل کارکردی داریم، مثلا اگر هم راست دست باشیم و هم چپ دست، کارکرد مغزی مطلوب خود را برای زندگی در این دنیا از دست می دهیم، پس بالاخره یک کدام را انتخاب می کنیم. حال یک نظریه پرداز هم، به همین نحو مجبور است که لباسی را بر تن کند. و هر چند حقیقت مفهومی که می خواهد بیان کند، در نقطه ثقل تعادل باشد، اما وقتی که این حقیقت می خواهد در بستر الفاظ و در بستر اجتماع جاری شود، باید لباسی بر تن کند که متناسب با اقتضائات آن جامعه باشد. و البته اگر تعادل را یک نقطه ندانیم و یک گسترۀ محدود بدانیم، باز هم او در محدودۀ تعادل سخن می گوید.

آنجا که بحث ما بحث تربیتی است، می خواهیم به سراغ نقش مادری و نقش پدری یا به عبارت عامتر به سراغ نقش زنانه و مردانه برویم. حقیقت آن است که یک انسان رشد یافته و شکوفا، با همان توضیحی که در مقالات "افراط و تفریط" و "تعادل و تغییر" گفتیم، تعادل را در خود ایجاد کرده است و ویژگی های مردانه و زنانه را به طور کامل در خزانۀ رفتاری و شخصیتی خود دارد تا در مواقع مقتضی از آنها به نحو مطلوب بهره گیرد اما چنین انسانی، لباس متناسب با جنسیت جسمانی خود به تن می کند. بنابراین یک زن در خانه در برابر همسر و فرزندش بیشتر ویژگی های زنانه و مادرانه را بروز می دهد و یک مرد نیز به همین ترتیب. اما همانطور که گفتیم، بروز این ویژگی ها در محدودۀ تعادل است.

گرچه یک مادر در برابر فرزندش ویژگی زنانه نرمش و یک مرد ویژگی مردانۀ قاطعیت را بروز می دهد اما هرگز شدت نرمش و قاطعیت در یک زوج متعادل به حدی نیست که امکان شکل گیری تعادل در فرزند از بین برود.

به قول روانکاوان ارضای بیش از حد نیازهای کودک که یک ویژگی افراطی زنانه است و محرومیت بیش از حد کودک که یک ویژگی تفریطی مردانه است، هر دو اثرات سوء مساوی و مخربی را در پی خواهند داشت. در واقع دو شخصیت متعادل همواره نیازهای کودک را در نظر دارند اما در عین حال همواره متوجه این موضوع هستند که باید آیین زندگی در این دنیا را نیز به کودک آموخت و آن آیین این است که در این دنیا انسان همواره به تمام خواسته های خود نمی رسد، پس گاهی نیز لازم است کودک به اقتضاء موقعیت و سن و آمادگی و به دلایل منطقی با "نه" روبرو شود اما در آنجا که کودک باید نرمش پذیرفته شدن خواسته هایش را ببیند، مادر با بر تن کردن لباس زنانه این ویژگی را بروز خواهد داد و آنجا که لازم است کودک با قاطعیت پذیرفته نشدن خواسته هایش روبرو شود، پدر با بر تن کردن لباس مردانه این ویژگی را بروز خواهد داد. و خلاصه آنکه دو شخصیت متعادل هستند که می توانند، با قرار گرفتن در موضع های به جا و واکنش های به جا نسبت به دو قطبی های طبیعی و نامتعادل وجود کودک، فرزند متعادلی را در دامان خویش پرورش دهند. گویی یکی مسئول کشیدن بعد افراطی به سمت بعد دیگر و آشنا کردن او با بعدی جدید می شود و آن دیگری که لباس هماهنگی با بعد افراطی را بر تن کرده است اما در محدودۀ تعادل، مسئول تعدیل مواضع از طریق درک و همدلی و ایجاد اطمینان پس از به هم ریختگی ناشی از مواجهه با قطب دیگر است. یک مثال از دو قطبی های وجود اعتماد ساده لوحانه و بی اعتمادی و ترس است. کودک پس از تولد، از آنجا که خود و جهان اطراف را یکی می داند، نوعی اعتماد ساده لوحانه و بی باکانه نسبت به جهان دارد، بعدها که کم کم تمایز خودش از جهان را هر چه بیشتر در می یابد و راه می افتد، در هنگام راه افتادن در تجربۀ این دنیا با تجاربی روبرو می شود که اعتماد را از او سلب می کند. او به زمین می خورد و … در اینجاست که کودک دچار بی اعتمادی و ترس می شود و تنها دامان پناه مادرانه و نوازش های اوست که می تواند از افراط در بی اعتمادی در او جلوگیری کند. او ترس و بی اعتمادی کودک را مورد درک و پذیرش قرار می دهد، گاهی مادر زمینی را که کودک به آن خورده است، آخ می کند و این چنین تسلی دل کودک می شود. مادر پس از دلداری کودک در گوشش نجوا می کند که شاید بتوانی یک بار دیگر تلاش کنی و در اینجا پدر جریان را به دست می گیرد و در بعدی دیگر اعتماد را در کودک پررنگ می کند، او را به تلاش تشویق می کند، شکست هایش را نادیده می گیرد و می گوید هیچ چی نشد، و موفقیت هایش را می ستاید.

این واکنش ها کودک را به تعادلی در باب این دو قطبی طبیعی وجود می رساند: اعتماد و عدم اعتماد…  و این ماجرا به همین صورت در تمام دو قطبی های وجودی انسان و در تمام جریانات زندگی انسان و همچنین در روابط زوجین جریان دارد.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *