Home > من و خانواده > کودک و مرگ

کودک و مرگ

می گویند همه انسانها در همه تاریخ، چهار دلواپسی نهایی داشته و دارند: مرگ، آزادی، تنهایی و پوچی. … هر فرد در مواجهه با این چهار دلواپسی که در قالب رویدادهای متفاوتی خود را نشان می دهد، با تعارضاتی درونی مواجه می شود که نحوه کنار آمدن با این تعارضات در افراد متفاوت است.

مرگ، واضح ترین و قابل درک ترین دلواپسی نهایی انسان است. اکنون وجود داریم اما روزی می رسد که دیگر نیستیم.

قطعا چنین روزی از راه خواهد رسید و گریزی از آن نیست. اغلب، مرگ را حقیقت هولناکی توصیف می کنند. شاید یک دلیل تلخ بودنش آن است که ما اختیاری در انتخاب زمان و مکان و شکل آن نداریم.

اجبار همراه با مرگ، ورای بحث نیستی و نابود کنندگی اش، آن را تلخ تر می کند. در وجود هر انسانی تنشی است میان مرگ و آرزوی ادامه زندگی!

کودک در سنین پایین، دل مشغولی فراگیری با مرگ دارد و وظیفه تکامل روانی اش کنار آمدن با وحشت نابودی است. ما برای روبرویی با هراس از مرگ مکانیسمهای دفاعی بسیاری را به کار می گیریم. دفاع هایی مثل انکار مرگ.

از ابتدا تا به امروز فیلسوفان بسیاری به مرگ و زندگی و و رابطه آنها اندیشیده اند. نتیجه اینکه اگر خوب مردن را بیاموزی، خوب زندگی کردن را خواهی آموخت.

کودک انسان از نخستین سالهای زندگی اش با مرگ درگیر است. بازی مردن و دوباره زنده شدن میان کودکان سراسر دنیا رایج است. فرصتهای بسیاری برای کودک در ابتدای زندگی فراهم است تا او مرگ را بشناسد. تجربه رفتن به قصابی، یا دیدن صحنه های مرگ در فیلم ها نمونه هایی از تجربه مشاهده مرگ هستند که او را با مفهوم میرایی آشنا می کنند.

کودک انسان دفاع هایی روانی برای انکار مرگ و روبرویی با آن را دارد که تا بزرگسالی هم ادامه می یابد: استثنا بودن و وجود یک نجات دهنده غایی، از مهمترین این دفاع های انکاری هستند.

در مورد مکانیسم انکار باید گفت، ما معمولا دوست نداریم در مورد مرگ صحبت کنیم. این امر به خصوص در دوران معاصر به شکل جدا کردن محتضران از افراد سالم، صورت می گیرد. ما به شیوه ای انکار آمیز دنیای زندگی را از دنیای مرگ جدا می کنیم. بیماران و افراد دم مرگ را در بیمارستان و دور از خودمان نگه می داریم. اگر در گذشته یک فرد پیر یا بیمار در کنار خانواده و در جمع خانه اش می ماند تا از دنیا برود، امروزه او را به مراکز درمانی می برند.

دیگر امکان برخورد طبیعی میان فرد محتضر و دیگران نیست و ما به گونه ای وسواسی دوست نداریم مرگ را ببینیم و درباره اش صحبت کنیم.

مکانیسزم های انکار مرگ:

استثنابودن: یک باور غیر منطقی اما آرامش بخش در ما وجود دارد که گویی محدودیت ها، بالا رفتن سن، بیماری و مرگ، برای دیگران اتفاق می افتد نه برای من.

نجات دهنده غایی: ریشه این احساس به دوران کودکی باز می گردد. زمانی که کودک والدینی دارد که همه نیازهایش را برآورده می کنند و انگار همیشه آنجا هستند تا از کودک مراقبت نمایند.

در کودکی همچنین این باور وجود دارد که کودکان نمی میرند. بخشی از این باور از سوی والدین به آنان القا می شود که انسانهای پیر می میرند نه کودکان و پیری هم خیلی دور است.

انسان انگاری: بیشتر کودکان در سنین پنج تا نه سالگی دورانی را می گذرانند که در آن مرگ را انسان می انگارند. ظاهر انسانی به آن می دهند که اراده دارد. شبیه اسکلت، سایه، لولو و … این امر موجب می شود تا خطر مرگ از موجودیتی همواره حاضر در هر لحظه و هر کجا به انسانی که می تواند بیاید یا نیاد، کاهش یابد.

تمسخر مرگ: کودک با بزرگتر شدن با انجام فعالیتهایی مثل بازی های خطرناک به خصوص در پسر بچه ها یا بازی های بکش بکش که البته در آن کسی واقعا نمی میرد، مرگ را به شوخی می گیرند.

برخی نظریه ها معتقدند، دختران به دلیل وقوف به نقش مادری و آفرینندگی شان، هراس کمتری از مرگ دارند.

صحبت در خصوص مرگ و تفکر کودکان در این باره بسیار گسترده و جالب است. اما نکته بسیار مهم آن است که اگر کودک شما در مورد مرگ از شما پرسید (مثلا در مورد مرگ یکی از نزدیکان) گفتارهایی مبنی بر رفتن فرد فوت شده به یک سفر طولانی یا رفتن به خواب و … کودک را از حقیقت مرگ دور می کند. این شکل شاید بتواند کودکان خردسال تر را فریب دهد که در برخی موارد موجب ترس آنها از سفر یا تنها خوابیدن شود، اما در مورد کودکان بزرگتر اصلا مناسب نیست.

بهتر است در این موارد در مورد مرگ با او سخن بگویید. بهتر است در هنگام مرگ یکی از نزدیکان او را هم به عنوان عضوی از خانواده در مشاهده چنین تجربه ای سهیم کنید و چنانچه به اندازه کافی بزرگ هستند، مسوولیت هایی مثل پخش کردن خرما، شرکت در مراسم ختم و … را بر عهده شان بگذارید. آنها باید این فرصت را بیایند تا احساساتشان در مورد مرگ عزیزانشان را ابراز کنند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *