Home > درد دل یک زن خانه دار

درد دل یک زن خانه دار

دیروز با زن خانه دار و تحصیلکرده ای صحبت می کردم که مدت زمان کوتاهی پس از تولد اولین فرزندش و به پیشنهاد همسرش شغل خود را رها کرد و همه وقت و انرژی اش را صرف تربیت فرزندان و رسیدگی به امور خانواده و خانه اش کرد. او اکنون چهار فرزند دارد که همگی یا پزشک اند یا دکترا دارند. گرچه به فرزندانش افتخار می کرد اما هویت و هستی اش تنها زمانی معنادار می شد که آن را به فرزندانش گره می زد.

بدون فرزندانش او هیچ تعریفی از خودش نداشت. اگر می پرسیدی در زندگی ات چه کرده ای، تنها فداکاری هایی را می شمرد که برای فرزندانش کرده است. اما به راحتی می شد احساس عدم رضایت را در سخنانش شنید.

 زمانی را به یاد می آورد که در محل کارش دستمزدی به مراتب بالاتر از همسرش دریافت می کرد و چقدر در کارش موفق بود. گرچه پس از سی و چند سال زندگی مشترک، می ترسید بگوید پیشمان شده که کارش را رها کرده اما لازم نبود اعتراف کند تا بفهمی چقدر پشیمان است. ترس هم دارد بگویی سی سال اشتباه کرده ای! فقط می گوید خیلی خوشحال است که همسر و فرزندانش اینطور عاشقانه دوستش دارند، اما اگر بار دیگر به دنیا بیاید جور دیگری زندگی می کند.

می خواهم در مورد خانه داری و کارِ خانه بگویم. کاری در ظاهر ساده اما به غایت طاقت فرسا که نه کاری تولیدی، بلکه کاری خدماتی محسوب می شود. حتی نمی توان نام کار را بر آن نهاد زیرا کار همواره در قبال گرفتن دستمزد انجام می گیرد و کارهای خانه از سوی اغلب زنان از روی محبت مادرانه و همسرانه و در ابتدای امر بدون توقع و چشم داشت انجام می شود. می گویم در ابتدای امر، زیرا با بزرگ شدن فرزندان، رفتن آنها از خانه و تنها شدن زن خانه دار، یکدفعه همه توقعاتی که می بایست در طول بیست، سی سال قبل، از خودش، همسرش و فرزندانش می داشت و نداشت، اکنون ظاهر می شوند و او خودش را مغبون می یابد. فردی که زندگی اش هیچ دستاوردی برایش نداشته است. همسرش را می بیند که درآمد مستقلی دارد و چه کسی است که نداند، پول، قدرت می آورد؟ فرزندانش تحصیل  کرده اند و هم پرستیژ اجتماعی دارند و هم درآمد کافی برای آنکه هرطور دلشان بخواهد برای زندگی شان تصمیم بگیرند. تنها اوست که برای دیگران زندگی کرده و هرقدر هم این دیگران قدر کارش را بدانند او از خودش، از خودِ خودش راضی نیست.

 او به خودشکوفایی که یکی از مهمترین نیازهای زندگی هر انسانی است نرسیده است. هیچ استعداد بالقوه ای در خودش را بالفعل نکرده است.

نه تنها در جامعه ما بلکه در بسیاری از جوامع دیگر که از نظر صنعتی و مادی پیشرفته هستند، نقش های «خانه داری»، نقش «مادری» یا «همسری» به طور رمزآلودی باشکوه جلوه داده می شوند. اشتباه نشود، سخن از ارزشمند یا بی ارزش بودن این نقشها نیست. صحبت از اعطای جایگاه الهی یا فرا انسانی به این نقشهاست. این شکوهِ ظاهری که به نقش خانه داری زنان نسبت داده می شود، به نظر می رسد تا حد زیادی پرداختن به جزئیات است تا اصل مطلب به کلی فراموش شود.

اصل مطلب هم نگاه به زن به عنوان یک زن است. در اکثر جوامع زنان را در رابطه با مردان، فرزندان، همسران و … تعریف می کنند. یک زن خوب کیست؟ زنی که مادر خوبی باشد، همسر خوبی باشد، در دوران مدرن و جدیدتر، کسی که جذابتر باشد، دوست دختر خوبی باشد، این ها همگی ویژگی هایی است که در رابطه با یک «دیگری» خارج از یک زن معنا می یابد. زن، به واسطه نقشهایش تعریف می شود و معنا می یابد. بگذریم از این سخنان و برویم سر کارِ خانه و عدم رضایت زنان خانه دار در سالهای آینده ای که در آن فرزندانشان رفته اند و آنها مانده اند بی مصرف! (البته به زعم خودشان).

آنها که خود را بر اساس وظایف خانه داری خود مثل، تربیت فرندان، غذا پختن، رفت و روب، خرید کردن و … تعریف کرده اند و معنا داده اند، حالا با غیب شدن آن همه کار و یا کمرنگ شدن اهمیت و مقدار آن کارها، انگار دیگر نیستند. انگار غیب شده اند.

زنان قدیمی، زمانی که کار بیرون از منزل برای زنان چندان تعریف شده نبود، ده یا دوازده فرزند می آوردند و به این شکل به زندگی خود معنا می دادند. اغلب به دوران پیری نمی رسیدند و اگر هم می رسیدند، خانواده های گسترده ای را شاهد بودیم که حول مادر یا پدر پیری گرد می آمد که همچنان او را معنادار نگه می داشت.

مادر پیر اگر هم در همه عمرش تنها فرزند آورده بود و شسته بود و پخته بود، در زمان پیری اش اقتدار فرد گیس سفیدی را داشت که وجودش لازم و معنا بخش بود.

در دوران کنونی با گسترش خانواده هسته ای، مادرانی که همه عمرشان را صرف تر و خشک کردن خانه و خانواده کرده باشند و اگر برای خودشان کاری نکرده باشند دیگر با رفتن فرزندان از خانه هیچ معنایی ندارند.

میزان افسردگی در زنان خانه دار به نسبت زنان شاغل بسیار بسیار بالاتر است.

حرف دل یکی از این زنان مسن شاید حرف آینده بسیاری از زنان جوان و خانه دار امروزی باشد:

من به دنبال چیزی می گردم که مرا راضی کند، فکر کنم کار کردن و مفید بودن باید بهترین چیز دنیا باشد. اما نمی دانم چطور می توانم کار کنم، شوهرم با کار کردن من خارج از خانه مخالف بود. او عاشق من بوده و هست. اما این عشق برایم کافی نیست. حاضر بودم دو دستم را قطع کنم اما بچه هایم کوچک می شدند و دوباره در خانه می بودند. شوهرم می گوید: چیزی پیدا کن و سرت را گرم کن و لذت ببر. چرا می خواهی کار کنی؟ برای همین هر روز پیاده روی می کنم، لا اقل شبها راحت تر خوابم می برد.

هدف از این گفته ها نه این است که همه زنان، بیرون از خانه شاغل شوند یا خانه داری کار خطرناکی است یا هر برداشت سطحی دیگر. هدفم چیزهای دیگری بود که خواننده منصف درک خواهد کرد.

۴ comments

  1. ممنون از آموزش هایی که قرار می دهید

  2. ممنون از مطالب خوبتون. به سایت کوچک ما هم
    سر بزنید

  3. سایتتون عالیه به سایت ما هم
    سر بزنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *