Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت پنجم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

_ زینب سادات… ؟

با صدای محمد حسین به خودم آمدم. با تعجب نگاهم می کرد. گفت:

_ کجایی تو؟! مامان جون ده بار صدات زد!! نمی شنوی؟

لب پائینم را آرام به دندان گرفتم و زیر لب گفتم:

_ ببخشید…

_ چیزی شده؟

_ نه…

_ پس بیا بریم پائین دیگه!

_ آخه…

_ من که می دونم مشکل چیه! اگه حرفی زد تو هیچی نگو… خودم می دونم چی جوابشو بدم!

دستش را به سمتم دراز کرد. لبخند زدم و دستش را گرفتم. همیشه کاری می کرد تا اعتماد به نفسم را از دست ندهم. پُشتم بود و حتی اگر جلوی جمع اشتباهی می کردم از من طرفداری می کرد و با شوخی و خنده همه چیز را درست می کرد. بارها توی جمع گفته بود کسی حق ندارد به زینب سادات ما کمتر از گل بگوید! و من به خاطر بودنش همیشه احساس غرور می کردم!

سر سفره نشستم و به آقا فرهاد سلام کردم. نیم نگاهی به من انداخت و با همان لحن تمسخر آمیز همیشگی گفت:

_ چادر گل گلیتو با چشمات سِت کردی خانوم کوچولو؟

سنگینی نگاه مامان را حس کردم. نیم نگاهی به صورت مضطربش انداختم و لبخند کم رنگی زدم که یعنی خیالت راحت مامان جان! والکاظمین الغیظ را خواندم قبل از اینکه سر سفره بیایم…!

مطمئن بودم که یک روزی این سکوت مسخره را می شکنم و جواب دندان شکنی به آقا فرهاد می دهم! توانایی اش را داشتم، وقاحتش را نه! محمد حسین عصبانی شده بود. از اینکه یه نامحرم از چشم و ابروی من حرف بزند بدجور کُفری می شد. کلمه ی “بی غیرت” را که بی صدا زیر لب تکرار کرد، به وضوح دیدم. با خنده و تمسخرگفت:

_ سرت به بشقابت باشه آقا فرهاد تا مثل اون دفعه یه وقت…

حرفش را ادامه نداد. نفهمیدم منظورش چه بود اما هرچه بود باعث شد آقا فرهاد اخم کند. خواست

جوابی بدهد که خاله شمیم گفت:

_ عزیزم… سالاد بکشم برات؟

دلم برای خاله می سوخت. خودش را به آب و آتش می زد تا روابط خانوادگی را حفظ کند ولی انگار شوهرش دوست داشت مدام دعوا راه بیندازد! مثل همیشه دایی مسعود به صورت خود مختار (!!) مسئول عوض کردن جو شد و گفت:

_ به به! عجب سالادی درست کردی مینا خانوم! اصلا به کل مزه غذا رو تحت الشعاع خودش قرار داده! دست شما درد نکنه!

بعد خودش با صدای بلند خندید و همه را به خندیدن وادار کرد! مامان جون گفت:

_ آفرین مسعود خان! حالا دیگه غذای من بی مزه شده؟

همه می دانستند دایی مسعود و مامان جون شوخی می کنند. ولی حتی با تیکه های دایی مسعود و جواب های بقیه هم اخم آقا فرهاد باز نشد! به نظرم حقش بود! همیشه پایش را از گلیمش دراز تر می کرد! وقتی غذا تمام شد به بهانه ی خستگی به طبقه بالا رفت تا بخوابد. از تصمیمش خوشحال شدم. وقتی رفت چادرم را درآوردم و رفتم توی آشپزخانه تا در شستن ظرف ها به مامان شیرین کمک کنم.

 هنوزم سرم درد می کرد. وقتی مساله ای مغزم را مشغول می کرد سر درد می گرفتم. اما این بار با همیشه فرق داشت. صورت مساله را توی ذهنم خط زده بودم و به سر درد فکر می کردم! زیر لب گفتم: یاران…

مامان شیرین گفت:

_ چی؟

با صدای مامان به خودم آمدم و گفتم:

_ هیچی… هیچی…

دلم نمی خواست خودم را درگیر چنین مساله ای کنم ولی حسّی غریب بهم می گفت این مساله می خواهد من را به شدت درگیر خودش کند!

**

آخرین برج فصل بهار به خاطر تلخی همیشگی اش به دلیل شروع امتحانات، از راه رسید. امتحاناتم را بد نمی دادم ولی حس می کردم بهتر از این هم ممکن است! روز آخر امتحانات بود… وقتی بلاخره خلاص شدیم و شیپور آزادی تابستانه را زدند طبق روال همیشه یک ساعتی با بچه ها مراسم خداحافظی سه ماهه تشکیل دادیم و بعد هر کدام به سمتی روانه شدیم.

وقتی به سر خیابان رسیدم بی اختیار اطراف گشتم… هنوز کامل همه جا را ندیده بودم که به خودم نهیب

زدم: باز زدی تو خاکی دختر؟ سرتو بنداز پائین و راهتو بگیر برو!

زیر لب به خودم گفتم چشم و راه افتادم. هوای پیاده رفتن به سرم زده بود. زیر لب شعر یار دبستانی من را می خواندم و از زیر سایه های یکی در میان درخت های توی پیاده رو می گذشتم و پیش خودم فکر می کردم: “زندگی بهتر از این نمی شه وقتی امتحانا تموم میشه! “

توی حال و هوای خودم بودم که صدایش، فکر و شعر و زندگی بهتر را از ذهنم خط زد…

_ سلام زینب خانوم…

لب پائینم را محکم با دندان هایم گرفتم. پشت سرم بود. از فکر اینکه آشنایی در حال دیدنم باشد، از خجالت آب شدم… حس می کردم درجا پنج کیلو کم کردم!

بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم مسیرم را ادامه دادم. با صدایی که این بار بلند تر از قبل بود و کمی ناراحت گفت:

_ به خدا اگه فقط یه جواب سلام بدی پر رو نمی شم…!

عزمم را جزم کردم… جدیّت کم سابقه ام را توی نگاهم ریختم، تحکّم و کمی هم التماس به صدایم اضافه کردم… توی چشم هایش خیره شدم و گفتم:

_ شما رو به همون خدایی که قبولش داری قسم می دم دیگه به من سلام نکن. اصلا هیچی نگو! آخه چرا من؟ یه کم رحم داشته باش… مگه من باهات چی کار کردم؟ این همه دختر توی دنیا ریخته که…

حرفم را قورت دادم. با ناراحتی و تعجب نگاهم می کرد. گفت:

_ تو در مورد من چی فکر کردی؟ من فقط می خوام… ببین من دلم می خواد باقی مونده عمرمو با تو باشم… به همین سادگی!

به سردی جواب دادم:

_ توی دنیا میلیون ها دختر وجود داره که شما می تونی باقی مونده عمرتو با هر کدومشون که دلت خواست بگذرونی… این اطمینان رو بهتون می دم  با ظاهری که شما داری این کار خیلی ساده س! می تونی به راحتی با احساساتشون بازی کنی، بی انتها ترین بازی ای که توی دنیا وجود داره!! ولی من، آگاهانه، نمی خوام حتی یک ثانیه توی لیست سیاهت باشم!

نمی دانم این کلمات یکدفعه از کجای مغزم به زبانم جاری شد…؟! این ها را گفتم و به وضوح شکستن را توی صورتش دیدم. از خودم بدم آمده بود. تقصیر من نبود… جامعه این طور می طلبید!

برگشتم و به سمت خیابان رفتم و سوار اولین تاکسی شدم. به خودم لعنت می فرستادم ولی نمی دانستم چرا؟! دلیلی نداشت من به او اعتماد کنم… ولی بابت رفتارم حس بدی داشتم… منظورش را از اینکه گفته بود: ” دلم می خواد باقی مونده عمرمو با تو باشم” نفهمیده بودم…

این معنی دوستی نمی داد؟ یعنی قصدش ازدواج بود…؟ اما این حرف ها برای من خیلی زود بود. توی سن و سال من بچه های خانواده دار و با اصل و نسب سرشان به درس گرم بود و عده ی معدودی هم با عشق و عاشقی های مسخره و بی موقع و دوستی های بیجا گند می زدند به زندگی آینده شان! و من به هیچ وجه نمی خواستم جزو دسته ی گند زنندگان به زندگی آینده ام باشم!! کمتر کسی پیدا می شد که توی این سن و سال ازدواج کند! به علاوه قیافه ی این پسر به کسانی نمی خورد که بخواهند توی این سن و سال کم تشکیل خانواده بدهند!

با همین فکرهای درهم و برهم زمان را از دست دادم و وقتی به خودم رسیدم که راننده تاکسی گفت: خانم اینجا آخر خطه!

ادامه دارد …

سین. ب. آ.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *