Home > من و خودم > هویت فردی

هویت فردی

آنچه هستیم و آنچه باید باشیم!

hoviyyat

از اولین روزهایی که هر فرد خود را به عنوان موجودی مستقل تجربه می کند، یعنی حدودا در سن هجده ماهگی، با این فکر حیاتی و در عین حال مبهم درگیر می شود که من دقیقا کی هستم. در اینجا لازم است توضیحی کوتاه داده شود که نوزاد در ابتدای تولد، خود و مادر را با هم تجربه می کند.
یعنی نوزاد انسان نمی داند که وجودی مستقل از مادرش دارد. او خودش را مادرش می داند و برعکس.
علت این امر و چگونگی رسیدن نوزاد به این واقعیت که مادر مستقل از اوست را بعدا توضیح خواهم داد. اما در این گفتار تاکید بر هویت است و اینکه این هویت در طول زندگی انسان یکسان باقی می ماند یا نه. نخستین جرقه های این فکر که ما مستقل از مادر مان هستیم هنگامی می خورد که نوزاد خود را در آیینه تماشا می کند. توضیح جالب و مهم این مرحله نیز بماند برای بعد. اما زمانیکه ما می فهمیم که هویتی مستقل از مادر و دیگران داریم، شروع به تعریف خودمان می کنیم.
بخش مهم این تعریف از خود، بستگی دارد به نگاه دیگران به ما و تعریفی که دیگران از ما دارند. هر فردی نیاز دارد تا هویتی داشته باشد. ما برای ارتباط با دیگران باید هویت داشته باشیم و فرض کنیم که این هویت نیز ثابت است زیرا ذهن انسان همیشه ترجیح می دهد تا همه چیز را ثابت و یکنواخت فرض کند تا متغیر و مدام در حال تغییر.
بنابراین سعی می کند خودش را در قالب مفاهیم و ویژگیهایی خاص تعریف کند. مثلا من یک زن یا مرد هستم، قیافه متوسطی دارم، یک آدم موفق یا دوست داشتنی یا خجالتی و … ام، مسلمان هستم، فلان غذا را دوست دارم، از فلان موسیقی خوشم نمی آید، فرد مذهبی هستم یا نیستم، و هزاران تعریف دیگر که محصول برداشتهای ما از رفتارهای دیگران و ترجیحات خودمان است.
هویتی که افراد خودشان را با آن تعریف می کنند، هویت اجتماعی بالقوه نام دارد و هویتی که در تعامل با انسان های دیگر بروز می کند، هویت اجتماعی بالفعل است. این دو هویت همیشه با هم یکسان نیستند.
برای مثال ممکن است فردی به داشتن حجاب معتقد نباشد، چنین فردی در رابطه با حجاب نداشتن هویتی خاص دارد (بالقوه). اما همین فرد مجبور است برای رفتن به خیابان (در ایران) یا محل کارش، حجاب داشته باشد، بنابراین هویت بالقوه و بالفعل او بر هم منطبق نیست. در اینجا آن هویتی که از سوی جامعه برای فرد در نظر گرفته شده است با آن چیزی که فرد خودش را با آن تعریف می کند، تناقض دارد. در این حالت فرد دچار بحران نقش می شود، مجبور است نقشی را بازی کند که آن را نقش اصلی خود نمی داند. مثال دیگر زمانی است که در جوامع مردسالار، زنان از داشتن برخی مشاغل یا رشته های تحصیلی منع می شوند. در این حالت، یک زن ممکن است خود را مستعد انجام کاری بداند، مثلا خواندن رشته معدن، یا رانندگی کردن یا پزشک شدن. اما جامعه وی را شایسته چنین نقشی نمی دانند. در این حالت او دچار بحران هویتی می گردد. زیرا زمانی که وارد اجتماع می شود نمی تواند خودش را با نقش هایی که برایش تعریف شده است، بشناسد. او با نقش اجتماعی که به او تحمیل شده است بیگانه است.
در برخی از جوامع بسته، که حقوق فردی افراد کمتر مورد توجه قانون گذاران قرار می گیرد، افراد به دلیل محدویت زیادی که در برابر ایفای نقش های مورد علاقه خویش دارند، دچار نوعی ریاکاری می شوند. بسیاری از افراد، در محافل خصوصی به گونه دیگری عمل می کنند که بسیار متفاوت از آن نقشی است که برای اجتماع بازی می کنند. این امر باعث ایجاد آسیب هایی پنهان در جامعه می شود، زیرا افراد انسانی نمی توانند به سادگی دست از علایق خود و هویت خود و آن چیزی که خودشان را با آن تعریف می کنند بردارند. نتیجه آن هم انجام اعمال مخفیانه و گاهی مجرمانه برای ایفای نقشی است که مطلوبشان است.
آنان وقتی به خلوت خود می روند، آن کار دیگر می کنند.
همرنگی آنان با اجتماع نه از روی پایبندی به قوانین اجتماعی، بلکه از روی ترس و اجبار است و با خود خشمی فرو خورده دارد که مترصد فرصتی برای انتقام است. نفرتی پنهان نسبت به اجتماع و قوانین دست و پاگیری که مجبورند برای حفظ حیات و موقعیت خویش آنرا مراعات نمایند.
و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *