Home > من و خودم > افراط و تفریط

افراط و تفریط

وقتی مریض می شویم و تعادل مزاجی ما به هم می خورد از قضا تمایل داریم همان غذاهایی را بخوریم که برایمان بد است، اگر طبعمان بیش از حد گرم شده، دوست داریم که به خوردن غذاهای گرم ادامه دهیم و ….

اما چرا اینگونه است؟

در فیزیک قانون اینرسی می گوید اجسام گرایش دارند که به همان حالت قبلی باقی بمانند، اگر ساکن بوده اند، تمایل دارند که باز هم ساکن بمانند و در مقابل حرکت مقاومت می کنند و اگر در حال حرکت بوده اند، از ایستادن بیزار هستند و تمایل به ادامه حرکت دارند، حتی اگر ادامه حرکت موجب فروپاشی آن شیء شود. داستان ما نیز همین داستان است.

 اگر مزاجمان بیش از حد گرم شده، علتش مصرف بیش از حد غذاهای گرم بوده است اما ما همچنان دوست داریم که در وضعیت قبلی بمانیم و به مصرف غذاهای گرم ادامه دهیم. در اینجا تنها یک راه برای خارج شدن از این دور باطل وجود دارد: آگاهی و اراده. حال این آگاهی می تواند با حساس شدن شاخک هایمان نسبت به احساسهای بدنی مان ایجاد شود به طوری که بفهمیم در حال بیمار شدن هستیم یا اینکه می تواند توسط طبیبی آگاه به ما گوشزد شود. و نتیجۀ آگاهی، اراده ایست برای بهبودی و اصلاح وضعیت جسم.

حال سئوال اینجاست: ما که مثلا طبعمان گرم شده است، آیا باید دشمن غذاهای سرد شویم چون از آن بیزاریم یا اینکه دشمن غذاهای گرم شویم چون برایمان بد است؟ آیا واقعا غذاهای گرم یا سرد به خودی خود بد هستند و لازم است که ما دشمن یکی از آندو شویم؟ یا اینکه این شرایط بدنی ماست که اقتضائاتی را ایجاد می کند که فعلا و با توجه به این بدن، این نوع غذاها کنار روند تا اعتدال برقرار شود و بار دیگر با توجه به نیازها و شرایط بدن، غذاهای دیگری مورد توجه قرار گیرند.

پس می توان گفت:

برخورد آدمها نسبت به خودشان یا جامعه شان و مزاج بدنی و روحی خود و جامعه شان به دو دسته تقسیم می شود: برخوردهای اعتدال طلب و باز یا برخوردهای جزمی و بسته.

برخوردهای جزمی به دو شیوه صورت می گیرد که صورت اول آن شایع تر و بسته تر است: مقاومت در برابر هر گونه تغییر و ادامه دادن به همان روندهای قبلی و پیروی از قانون اینرسی و افراط در یک بعد تا حدی که این افراط آنقدر شدید شود که موجب نابودی فرد یا سیستم شود. مانند کسی که سالیان سال به خوردن غذایی که برایش بد است ادامه می دهد و عاقبت هم به خاطر همین زیاده روی جان خود را از دست می دهد. چرا که اساسا هلاکت و نابودی نتیجه پیشروی بی رویه و بدون توقف در یک افراط یا تفریط است. مثلا  ویژگی بارز این دسته این است که دارای سیستمی بسته هستند، یعنی به هیچ عنوان نمی پذیرند که نگاه و عقاید خود یا رفتار و طرز زندگی خود را تغییر دهند و نوع دیگری از فکر کردن و نگاه کردن و زندگی کردن را امتحان کنند. چنین انسانهایی به شدت در مقابل هر گونۀ غیر خودی مقاومت می کنند و تمام انواع عقاید دیگر را دشمن تلقی می کنند.

شیوه دوم برخوردهای جزمی این است که وقتی فرد یا سیستم از افراط خودش آگاه شد، باز بر اساس همان عقیده جزمی به گونه ای افراطی به سمت قطب مقابل روی می آورد (در مثال ما به طور افراطی شروع به خوردن غذاهای سرد می کند) و این بار دشمن رویه قبلی خود می شود (تمام غذاهای گرم را غذاهایی بی خاصیت و مضر برای تمام افراد می داند).مثال بارز این گروه کسانی هستند که نوعی دینداری متعصبانه و غیر عقلائی را تجربه کرده اند و در بازگشت از عقاید خود مخالف و دشمن هر نوع دینداری می شوند. مثال بارزتر آن ویژگی کلی رفتاری جامعۀ ماست. به عنوان مثال جامعه ما در پیش از انقلاب در یک برهه تاریخی به این آگاهی رسید که حاکمیت پادشاهی آن زمان برایش مطلوب نیست. نه دنیایش را تامین می کند و با یک سری محرومیت ها دست به گریبانش می کند و نه دینش را تامین می کند و اجازه می دهد که با آرامش به اعمال و رفتار دینی خود در جامعه مشغول شود. پس آنچنان از حاکمیت منزجر شد که نمی توانست هیچ نکته مثبتی را در آن ببیند به تمام رفتار حاکمیت با سوءظن می نگریست. حالا بعد از گذشت سی و اندی سال از تغییر حاکمیت به ارادۀ مردم، مردم از حاکمیت فعلی نالان شده اند اما این بار هم بسیاری از مردم بدون اینکه قادر به دیدن نقاط ضعف و مثبت در کنار یکدیگر باشند، این سخن را بر زبان می آورند که “زمان شاه بهتر بود” و فراموش کرده اند که همین خودشان بودند که با چنان انزجاری از حاکمیت قبلی رویگردان شدند و با چنان تعصبی به عقیدۀ جدید خود چسبیدند که کوچکترین مخالفتی را تاب نمی آوردند. به راستی چرا؟ چرا نپذیریم که هر عقیده ای، هر حاکمیتی، هر نوع رفتاری و هر چیزی می تواند در عین خوب بودن نقاط ضعفی هم داشته باشد و در عین بد بودن نقاط قوتی هم داشته باشد؟ چرا به دنبال یک چیزی هستیم که متعصبانه و متکبرانه به آن بچسبیم و بانگ برآریم که اینکه ما هستیم یا آنکه ما بودیم و ما داریم یا داشتیم از همه بهتر است و آنقدر خوب است که نیاز به هیچ تغییر و اصلاحی ندارد، چرا می خواهیم یا به حال خود بچسبیم یا به گذشتۀ خود؟…. کمی بیندیشیم….

حالا که این مقاله را با یک قانون فیزیکی شروع کردیم بد نیست با یک مدل ریاضی به پایانش برسانیم و دو الگوی حرکت رشدی را مطرح کنیم. چون بودن ما را همین حرکت ما معنا می کند و امکان ندارد که بگوییم ما متوقفیم. در قوانین هستی عدم حرکت قابل تصور و تحقق نیست. هر جنبده ای از لحاظ وجودی گرچه با سرعت های متفاوت، اما در هر حال به سمتی در حال حرکت است. آنچه مهم است این نیست که ما اکنون در کجای این دنیا قرار گرفته ایم بلکه مهم آن است که آیا ما به سمت بهتر شدن در حرکتیم یا به سمت بدتر شدن. چرا که اگر ما از بالاترین نقطه ها هم شروع کنیم و به تاریخ یا خانواده یا دین یا فرهنگ یا توانمندی های خویش ببالیم اما حرکت ما به سمت بدتر شدن باشد، روزی می رسد که در مقایسه با سایرین از همه بدتر و ضعیف تر خواهیم بود و بالعکس. اما دو امر این جهت  حرکت را تعیین می کند.

یک محور مختصات را در نظر بگیریم: ۱- به چه میزان در محور افقی داریم به سمت نقطۀ وسط یعنی نفطۀ تعادل حرکت می کنیم؟ از افراط و تفریطهای خود می کاهیم؟ یعنی در یک حرکت دیالکتیکی می توانیم خوبی های قطب متضاد را هم ببینیم تا با جمع میان دو قطب و بسته به شرایط کنونی، اندیشه های بهتری را تدوین کنیم و به تعادل برسیم. ۲- به چه میزان در محور عمودی در حال حرکت صعودی برای دستیابی به هدف هستیم؟ در مقاله بعدی تحت عنوان تعادل این دو حرکت را توضیح می دهیم و به حرکت رشدی عقلانی و تعادلی و سیالیت و روان بودن آن می پردازیم.

 

Check Also

امید ؛ رمز بازگشایی مشکل

زندگی همین است ؛ دو رو دارد . خودمان را فریب ندهیم . هم شادی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *