Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت چهارم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

در حیاط خانه مامان جون که وارد شدیم همه چیز مثل همیشه منظم بود و به قول مامان روح داشت! نفس عمیقی کشیدم و بوی بوته ی گل یاس کنار حیاط را با همه ی وجود بلعیدم… بوی یاس آرامش عجیبی به من می داد…

خانه ی مامان جون مثل خانه ی خودمان قدیمی بود و فارغ از دغدغه های آپارتمان نشینی. تنها فرقش با خانه ی ما این بود که بابا مخصوصا خانه خودمان را به سبک قدیمی ساخته بود و اینجا بر اثر گذشت زمان قدمت پیدا کرده بود!

_ سلام!

صدای پارسا بود… برگشتم و با لبخند گفتم:

_ علیک سلام آقا! چطوری؟

چشمان درشت و خیلی قشنگی داشت. شیطنت هم همیشه از صورتش در حال باریدن بود!

محمدحسین از پشت گردنش را با یک دست گرفت و گفت:

_ آهای شیطون… ! تو گوشی منو دست کاری کرده بودی؟

اخم کرد و با صدایی دردناک گفت:

_ آی آی آی… نه به جون خودت!

محمد حسین یک پس گردنی بهش زد و گفت:

_ بار آخَرِت بودا!

پارسا چند قدم از او فاصله گرفت و در حالیکه ادایش را در می آورد تکرار کرد:

_ بار آخرت بودا!!

بعد خنده ای تمسخر آمیز تحویلش داد و به سمت خانه دوید. به محمد حسین نگاه کردم و گفتم:

_ این جلوی هیچ کس کم نمیاره!

اخم کرد و گفت:

_ اه اه… بچه ی لوس! اون باباش اینو اینقدر پُر رو کرده!

با خنده سری تکان دادم و به سمت خانه رفتم. مامان جون به استقبالم آمد و با صدای مهربانش گفت:

_ به به! گلم اومد… دخترم اومد… یکی یک دونه م اومد… الهی فدای چشمات بشم مادر!

رفتم طرفش و به عادت همیشه اول دستانش را بوسیدم و بعد صورتش را… دلم برایش خیلی تنگ می شد اما کم میامدم دیدن…

این خانه، دیوارهایش، باغچه اش، همه من را یاد بابا بزرگ می انداخت و نبودنش خیلی عذابم می داد…

به صورت مامان شیرین لبخندی زدم و سلام کردم. بعدشم رفتم جلو و صورت خاله شمیم را بوسیدم. محکم بغلم کرد و گفت:

_ چطوری خوشگل خانوم؟ می دونی چند وقته ندیدمت بی معرفت!

محمد حسین اخمی کرد و گفت:

_ یکی هم ما رو تحویل بگیره!

خاله زد پشتش و گفت:

_ حسادت ممنوع خوش تیپ!

خاله شمیم سه سال از مامانم کوچک تر بود. صورت کشیده و استخوانی داشت و همیشه پوستش را برنزه می کرد. طبق مُد روز لباس می پوشید و گاهی حتی نوع حرف زدنش را هم تغییر می داد! به یک خانوم سی و پنج ساله هیچ شباهتی نداشت و همیشه سعی می کرد با بوتاکس و انواع مختلف آرایش و گریم خودش را جوان تر از چیزی که هست نشان بدهد. اصرار داشت من به اسم کوچک صدایش کنم و به یاد ندارم هرگز به او خاله گفته باشم!  ده سال از ازدواجش با آقا فرهاد، همکلاسی دانشگاهش، می گذشت و تنها بچه شان پارسای هفت ساله بود!

خاله دستم را  گرفت و همین طور که به طرف آشپزخانه می رفتیم پرسید:

_ با درسا چه می کنی؟

 لبخند زدم و گفتم:

_ می سازم…!

بعد پرسیدم:

_ شمیم جون ابروهاتون تغییر کرده…؟

با صدای بلند خندید و گفت:

_ آره عزیزم! خوب شده، نه؟

از سر اجبار لبخندی زدم و با سر حرفش را تایید کردم. نمی دانستم خوب شده یا نه؟ فقط این را می دانستم که قیافه ی طبیعی آدم ها را به صورت مصنوعی و عمل کرده ترجیح می دهم!

توی آشپزخانه زن دایی مینا مشغول درست کردن سالاد بود. سلام کردم و پشت میز نشستم. مثل همیشه توی فکر بود. از وقتی پدرش را از دست داده بود افسردگی گرفته بود و این مساله ای بود که روی همه تاثیر می گذاشت. زن دایی به خاطر بشّاش بودنش همیشه توی فامیل سر زبان ها بود و حالا دو سالی می شد که از آن همه انرژی مثبت و روحیه عالی خبری نبود. دایی خیلی دوستش داشت و شدیدا به او اهمیت می داد. پیش چند تا دکتر مشاور و روانشناس رفته بودند و آن ها هم بچه دار شدن را تجویز کرده بودند ولی زن دایی نمی توانست بچه دار شود…

به زور لبخندی تحویلم داد و حالم را پرسید. با آمدن محمد حسین صحبت های ما نیمه کاره ماند. مثل همیشه شروع کرد به شوخی کردن و ناخنک زدن به سالاد و به قول مامان چرت و پرت گفتن! خاله شمیم هم عاشق این کارهای محمد حسین بود و همه می دانستند که جانِ شمیم، محمد حسین است!! چون هر جا می نشست صد بار این جمله را می گفت! محمد حسین هم تا می توانست خودش را برای خاله لوس می کرد.

سرم درد گرفته بود. از آشپزخانه بیرون آمدم و به طبقه بالا رفتم تا لباسم را عوض کنم. طبقه بالا مخصوص سه تا بچه ی مامان جون بود و حالا که هر سه تا بزرگ شده و سر و سامان گرفته بودند برای نوه ها شده بود!

به اتاق مامان شیرین رفتم. مامان، برعکس خاله شمیم، خیلی اتاقش را تغییر نداده بود. از توی پنجره ی اتاقش به حیاط نگاه کردم. آقا فرهاد تازه از راه رسیده بود و داشت پارسا را می بوسید. لباسم را عوض کردم و چادر سفیدی که مامان جون تازه برایم دوخته بود را سرم کردم و توی آینه به خودم نگاه کردم. رنگ سفید زمینه چادر و گل های سبز ریزی که رویش بود به صورت سفید و چشم های سبزم می آمد! به خودم گفتم:

_ به به! چه گل دختری!

صدای آشنایی گوشم را پر کرد…

_ خدایا بشکن این آیینه ها را… !

برگشتم… دایی بود. خندیدم و به طرفش رفتم. سه بار گونه اش را بوسیدم و در جوابش گفتم:

_ خود شکن! آیینه شکستن خطاست… !

_ ای شیطون! چطوری خانومی؟

_ خوب… شما چطوری؟

با لحن طنزی گفت:

_ ای بابا! ما هم می سوزیم و می سازیم دیگه!

از طرز گفتنش خنده ام گرفت. دایی خیلی شوخ بود و وقتی با محمد حسین توی جمعی حضور داشتند بمب خنده و شوخی به راه بود! شمیم جون همیشه می گفت: همینه که می گن حلال زاده به دائیش میره دیگه! جون ِ شمیم به دائیش رفته!

صدای مامان جون از پائین آمد… داشت همه را برای خوردن ناهار صدا می زد. به دایی لبخندی زدم و گفتم:

_ شما برید… منم میام.

بهم چشمکی زد و رفت. دایی مسعود آخرین بچه ی مامان جون و بابا بزرگ بود و به تازگی وارد سی سالگی شده بود. قد و هیکلش مثل محمد حسین بود و موهایی پرکلاغی داشت با چشم های مشکی! گاهی اوقات مامان جون به شوخی می گفت:

بچه م پشت این همه سیاهی قلب سفیدی داره!

 و واقعا هم قلب سفیدی داشت… پنج سال از ازدواجش با زن دایی مینا می گذشت. بعد از فوت بابا بزرگ با اینکه خیلی دوست داشت مهندس شود ولی درس و دانشگاه را نیمه کاره رها کرد و به حجره بابا بزرگ رفت تا خرج زندگی خودش و مامان جون را دربیاورد.

حوصله ی توی جمع بودن را نداشتم. دلم برای سنتورم تنگ شده بود. دوست داشتم بدون اینکه کسی متوجه بشود بروم خانه… می دانستم این حسّم برای چیست… به خاطر وجود آقا فرهاد!

خانواده ی مادرم خیلی مذهبی نبودند، برعکس خانواده ی بابا رضا… ! مامان برایم تعریف کرده بود که اوایل جوانی اش مثل خانواده اش بوده ولی وقتی انقلاب شد، کمی به خودش آمد! وقتی هم که جنگ شروع شد برای کمک به رزمنده ها خواست که به جبهه برود اما بابا بزرگ خیلی مخالف بود. مامان هم که شدیدا از آن دسته دخترهایی بوده که به حرف هیچ کس گوش نمی داده یک روز بدون اطلاع خانواده اش و با جعل امضای بابا بزرگ زیر برگه رضایتنامه برای امداد رسانی به رزمندگان، به منطقه جنگی می رود و توی جبهه بوده که بابا رضا را می بیند و یک دل نه، صد دل عاشقش می شود! ولی بابا رضا آنقدر درگیر جنگ و اتفاقات آن سال ها بوده که اصلا فکر ازدواج و تشکیل زندگی مشترک به فکرش هم خطور نمی کرده چه برسد به اینکه بخواهد مامان را به چشم همسر آینده اش نگاه کند! تا اینکه یک روز مامان  از آن همه بی توجهی خسته می شود و با عصبانیت سر بابا فریاد می زند و می گوید: “فقط یه بار به من نگاه کن!” و همین یک بار برای یک عمر بس بود…!

ادامه دارد …

سین. ب. آ.

 

Check Also

سبک زندگی زنان شهیده- قسمت۲

یکی از شیرزنان قوم از جا برخاست و گفت: زنان عشایر هیچ وقت کمتر از مردان نبوده­ اند، خان!  ما چگونه می­ توانیم مردان‌مان را تنها بگذاریم در حالی که می ­گوییم فاطمه (س) و زینب (س) الگوی مایند؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *