Home > من و مطالعه > من و قصه > جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت سوم

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت سوم

بسم الله الرحمن الرحیم

و بذکر ولیه المنتظر

_ ببخشید خانوم… صبر کنید! فقط چند لحظه…

برگشتم و نگاهش کردم. با سرد ترین لحن ممکن گفتم:

_ آقا لطفا دیگه مزاحم من نشید. یه نگاه به سر و وضع من بندازید… اصلا به من میاد از اون دخترهایی باشم که بخوام با یه پسر رابطه ای داشته باشم؟!

با حالت بچه گانه ای گفت:

_ پس چرا جواب سلام منو می دی… ؟

با تعجب نگاهش کردم. توی صورتش هیچ چیز بدی نبود… از لحن گفتنش خنده ام گرفته بود ولی خودم را کنترل کردم و با جدیت گفتم:

_ خب…

نمی دانستم چه باید بگویم؟ شاید حق با او بود و رفتار غلط من باعث شده بود که این طور در موردم فکر کند. واقعا چرا جواب سلامش را داده بودم؟؟ بی اختیار گفتم:

_ چون جواب سلام واجبه!

سرش را پائین انداخت و با احتیاط پرسید:

_ جواب دل… واجب نیست؟

می دانستم سرخ شدم. با صدایی شبیه فریاد گفتم:

_ دیگه نمی خوام ببینمتون!

قبل از اینکه عکس العملی نشان بدهد از او دور شدم. نمی دانستم چرا قلبم این طور محکم خودش را به قفسه سینه ام می کوبد. توی دلم گفتم: خدایا… آخه چرا من؟ من که سرم به کار خودمه… اگه سید محمد حسین یا مامان منو باهاش دیده باشن چه فکری می کنن؟ آش نخورده و دهن سوخته…

حس می کردم با آن پسرک بد حرف زدم. نباید عصبانی می شدم و صدایم را برایش بالا می بردم. باید منظورش را می پرسیدم. دیگر به سر خیابان رسیده بودم. بی اختیار سرم را برگرداندم. هنوز همان جا ایستاده بود. باز هم چیزی ته دلم جا به جا شد. چیزی مثل حرکت پوسته های زمین. شاید قرار بود زلزله بیاید…!

توی صف تاکسی ایستادم. سایه ی بلندی پشت سرم حس کردم. این بار دیگر ترسیدم. این آدم چه از جان من می خواست؟ حس کردم سرش را خم کرده و دارد نگاهم می کند!!

توی دلم گفتم: خُل و چله!

_ کجایی فسقلی خانوم؟!

سرم را برگرداندم. سید محمد حسین بود! هم خوشحال شده بودم و هم استرس گرفته بودم. باز توی دلم

گفتم: نکنه یاران رو دیده؟؟

بعد به خودم نهیب زدم: یاران نه دختره ی بی ادب! مگه پسر خالته؟ باید بگی اون پسره…!

به چشم های منتظر سید محمد حسین لبخندی زدم و گفتم:

_ سلام… تو اینجا چی کار می کنی؟

_ اومدم دنبالت که بریم خونه ی مامان جون.

_ چه خبره؟

_ هیچی… خاله خان باجیا حوصلشون سر رفته، به جای اینکه کفگیر بردارن هم بزنن جمع شدن رفتن خونه ی پیرزن ِ بنده خدا!

خندیدم و گفتم:

_ یه بار شد تو درست حرف بزنی؟!

جوابش را نشنیدم. خنده روی لبم ماسید… صدای تپش قلبم را می شنیدم… یاران، پشت سر محمد

حسین ایستاده بود! محمد حسین آهسته به طرف در تاکسی هولَم داد و گفت:

_ زینب سادات معلومه چته؟ برو سوار شو تا جامون نپریده!

خودم را جمع کردم و با صدایی که کما بیش می لرزید گفتم:

_ باشه… باشه!

سوار تاکسی شدم. بعد از من، محمد حسین و بعد هم او… خدا خدا می کردم سید محمد حسین شک نکند… از توی جیبش گوشی اش را در آورد و جلوی من گرفت…

_ اینو ببین زینب سادات چه بامزه س!

عکس بچه ای بود که لای پتو پیچیده بودنش. محمد حسین می دانست که من عاشق پسر بچه هستم.گفتم:

_ آخی… چه با نمکه!

بحث را عوض کرد و گفت:

_ راستی… آقای افشار رو دیدم! سراغتو می گرفت!

_ آخ آخ! نپرسید چرا دیگه نمی رم کلاس؟

_ چرا! شاکی بود… می گفت:” آقای فهیم! خواهرتون خیلی با استعداده! بهش بگید کار رو جدی بگیره! “

ادای آقای افشار را خیلی خوب در می آورد! خندیدم و گفتم:

_ اتفاقا یه بار بهم گفت اگه ادامه بدم به یه گروه موسیقی معرّفیم می کنه!! فکر کن… !

_ خب واقعا جای فکر کردن داره! چرا که نه؟ به خاطر حجابت؟

_ خب بلاخره چادر حرمت داره ولی به نظرم کلا حجاب مانع ساز زدن نیست. البته من برای دلم ساز می زنم نه حتی برای تو و مامان و بابا… فقط خودم!

_ با این حساب تو مطلقا خودخواهی!!

خندیدم و دیگر چیزی نگفتم. دلم می خواست چهره ی یاران را می دیدم وقتی داشت به حرف های من و سید محمد حسین گوش می داد… حتما دو تا شاخ از بین آن موهای آشفته ش بیرون زده بود!

ما زودتر از او پیاده شدیم. موقع پیاده شدن نگاهمان برای چند لحظه به هم گره خورد… هنوز هم توی چشمانش تعجب موج می زد!

ادامه دارد …

سین. ب. آ

Check Also

معرفی کتاب” شارون و مادرشوهرم”

کتاب" شارون و مادرشوهرم"به نویسندگی سعاد امیری و ترجمه گیتی گرگانی که توسط انتشارات تهران …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *