Home > من و مطالعه > من و قصه (صفحه 4)

من و قصه

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت چهاردهم

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر   می دانستم دلیل قبول نکردن محمد حسین چیست… به خاطر پولش بود. ما فقیر نبودیم ولی اهل ولخرجی هم نبودیم. ترجیح می دادیم پولمان را برای کارهای ضروری تری خرج کنیم نه اینکه کلی پول بابت یک وعده ناهار بدهیم. یاران …

ادامه مطلب ...

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت سیزدهم

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر   نشستم توی ماشین و بابت تاخیرم معذرت خواهی کردم. محمد حسین از توی آینه نگاهم کرد و گفت: _ چرا مشکی؟ سنگینی نگاه یاران را حس کردم… همین طور که به بیرون نگاه می کردم، گفتم: _ همین جوری… ماشین حرکت …

ادامه مطلب ...

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت دوازدهم

یک هفته ای گذشت و از یاران خبری نشد. دیگر به آخر تابستان نزدیک می شدیم و دوباره باید بوی درس و مدرسه می گرفتم! آن روز صبح خیلی حوصله ام سر رفته بود. تصمیم گرفتم برای تغییر روحیه به محمد حسین گیر الکی بدهم!! ...

ادامه مطلب ...

جنایت ظهر روز ۱شنبه – قسمت هشتم

موقع برگشت به تهران دلشوره عجیبی به جانم افتاد. اول پیش خودم فکر کردم نکند حس ششمم می خواهد خبر بدی بدهد...؟! مثل از ریل خارج شدن قطار! ولی بعد فکرم را پس زدم و به حس بد توجهی نکردم. ما به مقصد رسیدیم و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد!

ادامه مطلب ...