Home > من و مطالعه > من و قصه

من و قصه

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و هشتم )

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر   با دیدن یاران ذوق زده شده بودم. جوری که انگار نمی دانستم او هم این دانشگاه درس می خواند و حالا با دیدنش سورپرایز شدم!! خودم را کنترل کردم و بیش از این هیجان زده نشان ندادم. _ سلام زینب سادات …

ادامه مطلب ...

آلبوم خانواده (تصویر هفتم)

تصویر هفتم داماد مشغول آراستن اتاق عروس است. مقداری شن در کف اتاق پهن است. چوبی در داخل اتاق نصب شده و بر آن مشک و کوزه آب آویزان است. چوبی بزرگ که دو انتهای دیوار را به هم ارتباط داده، نقش چوب لباسی را برای این خانه ایفا خواهد …

ادامه مطلب ...

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و هفتم)

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر   مثل بچه ها دنبالش می رفتم. قدش بلند بود و برای اینکه عقب نمانم باید می دویدم. کمی بعد متوجهم شد و گفت: _ دارم تند تند راه میرم؟ معذرت می خوام! به نفس نفس افتاده بودم. به دروغ گفتم: _ …

ادامه مطلب ...

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و ششم)

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر _ حجاب کاملا شخصیه. اصلا درست نیست قانون باشه! همه باید حق انتخاب داشته باشن! توی مترو نشسته بودم و کلافه از وراجی کله سحری آن خانم به این فکر می کردم که دانشگاه بهشتی به اندازه میزانی که دوستش دارم بد …

ادامه مطلب ...

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و پنجم)

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر همه چیز درست عین یک رویای شیرین زودگذر بود. سختی کنکور زیاد بود اما ابراز عشق یاران که بعد از سفر شمال کاملا عادی شده بود آنقدر زیاد تکرار می شد که هم زندگی را برایم شیرین کرده بود و هم راه …

ادامه مطلب ...

جنایت ظهر روز یکشنبه(قسمت بیست و چهارم)

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر   هنوز یاران کلمه ی خطرناک را کامل نگفته بود که اسب تکان وحشتناکی خورد و اگر به دادمان نمی رسید و سر اسب فریاد نمی زد هر دو می افتادیم. محمدحسین با عجله پایین پرید و رو به یاران که حالا …

ادامه مطلب ...

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و سوم)

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر   آن روز تا شب از اتاق بیرون نیامدم و شب هم با اصرار محمدحسین سر میز شام آمدم و بدون اینکه حتی لحظه ای سرم را بالا بیاورم به زور چند لقمه ای خوردم و شب بخیر گفتم و باز به …

ادامه مطلب ...

جنایت ظهر روز یکشنبه (قسمت بیست و دوم)

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه المنتظر نمی دانم چه مدت به عکس ها خیره بودم اما زیاد طول نکشید. طبق آن نظمی که قاب ها چیده شده بود انگار جای یک قاب خالی بود. باز به دقت به چینششان نگاه کردم. نه! واقعا جای یکی خالی بود. با …

ادامه مطلب ...